شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

هواپيماي بادكنكي

در هواپيمايي نشسته بودم و هواپيما آن قدر ارتفاعش كم شده بود كه هر لحظه ممكن بود كه به يكي از ساختمان هاي سه و چهارطبقه اطراف بخورد. حس مي كردم كه هواپيما از جنس اين بادكنك است. بعدش كه كمي از زمين بلند شد، خودم را انداختم روي يكي از ساختمان ها. خواستم كه به خانه برگردم. ديدم كه ساختمان بالاي كوهي و چند پليه، كه يكي در ميان نيستند من را به پايين دره مي رسانند. به دشواري خودم را پايين كوه رساندم. هوا گرفته و مه آلود بود. بايد در صف اتوبوس مي ايستادم و البته اتوبوسي در كار نبود. خيلي ها مثل من از هواپيمايشان جا مانده بودند. چه خاكي بايد به سرم مي كردم؟ همين بود كه ناگهان از خواب بيدار شدم.
دو شب قبل هم خوابي مشابه ديدم. باز هم جا مانده بودم. اين بار ماشين پيكاني داشتم( از اين لكنته هاي مدل 50 و 51)، انگوري رنگ، چند بار گمش كردم. يعني در خياباني بلند مي رفتم و از جلوي ماشين مي گذشتم و پيدايش نمي كردم. تا آنكه خسته و جامانده بيدار شدم.
روياهايم مي خواهند بهم چه بگويند؟

۷ نظر:

فرید صلواتی گفت...

سجاد عزیز این لینک را برایتان گذاشتم که با دقت گوش کنید http://faridsalavati.blogfa.com/cat-25.aspx

منورالفکر گفت...

می خواهد بگوید:برادر تو را برهذر می دارم از سوار شدن هر گونه وسایل نقلیه ی نوین؛همون خرِ مش مراد از همه چیز تضمینش بیشتر است...

dianda گفت...

سلام
وبلاگ قشنگی داری
به وبلاگ من هم سر بزن
خوشحال می شم.
بای

http://dianda.blogfa.com/

یلدا گفت...

رویاها این روزها نمی دانم چه مرگشان شده. رویاهای من هم سورئال شده اند. یکبار می بینم سرم کنده شده و یکبار در خواب از زور تاریکی به وحشت می افتم و عجیب اینکه در تمامشان حسم مشترک با انبوهی از مردم است. انگار چند نفری خواب می بینم
می توانی خوابت را برای فرج الله سلحشور بفرستی تا تعبیرش کند. می گویند این روزها کار را باید داد دست کاردان!.

زهرا گفت...

سلام
به این رویاها توجه کن
داره اخطار میده که مواظب خودتون باشید
توصیه من اینه که موقع رد شد از خیابون یه نگاهی به آسمونم بندازید که خدایی نکرده توپولوفی ًچیزی..شاید خواست فرود بیاد

راستی این آسیاب خرابه تو کدوم شهره ؟

تهمينه گفت...

به نظرم می گوید که جمع کنید از این مملکت بروید که سقوط هواپیما جز عادتی ترین خبرهای روزمره اش است. برگردید همان آسیاب خرابه شاید. بدون هواپیما البته. از لطفتان هم بسیار ممنوم اقاهه ی ابرک :)

ناشناس گفت...

سجاد عزیزم قصد نقدت رو ندارم که هنوز نیامده فرض کنی شروع کردم امامیدونی که در ادبیات مدرن و پست مدرن که امروزه عمدتا متون ادبی ما از اینها هم عبور کرده بر این استوار یود که اونچه می نویسیم تحت هر فرم و به هر اندازه ایی مخاطبش رو پیدا میکنه و قرار نیست همگانی بشه . حتی اگه کسی اونو نفهمه مشکل از خودشه و نشون میده که فهمش اندازه داره و نمیتونه به این محدوده وارد بشه.اگه خوابهای تو در این قالبه که هیچ اما مارکسیستها اصطلاحی دارن که ترجمه فارسی اش اینه : توده ی به هم چسبیده ایی از مفاهیم نا همگون.اگه فرض انتقال یک مفهوم رو حتی در قالبهای پیشرفته از هم نشینی وجانشینی کلمات و تکواژها و غیره هم بدونیم،مجموعه جملات تو هم نشینی مجموعه ایی مفاهیمه که در دایره ی فهم تو ایجاد شده و در دایره فهم تو باقی میمونه . اینه که اونچه ازش بیرون میاد عمدتا خیلی بزرگ یا خیلی گفتنی نیست. فقط چیزی است برای گفتنه نه بیشتر.می خوام بگم که دانش تو از اون چیزهایی که در اطرافت به وقوع میپیونده الزاما نیازمند همون ضرورت تیوریکه که خودت هم در موردش بسیار محدود و گذرا نوشته ایی. بازم باهات صحبت خواهم کرد سجاد عزیزم. شاهین سلحشور