سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویج‌هایم کو؟

امروز بيستم بهمن ماه است. اين را نوشتم كه بدانيد من به روزها و هفته‌ها توجه دارم. همین. وگرنه دیروز نوزدهم بهمن ماه بود و فردا بیست و یک. پس فردا هم و دو روز قبل هم خیلی مهم نیست. چون دو روز پیش که رفته و به قول خیام، از آنچه رفته یاد نکن و دو روز آینده هم که نیامده. پس بهتر است از همین امروز بنویسم. ( استدلال رو حال کردین؟ حالا همش از این دکارت پدرسوخته کوفتی نقل قول کنین.)

داشتم می‌گفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان می‌رود و سیاهی‌اش برای زغال می‌ماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشم‌های آدم برفی به دنیا نیامده‌ام. دست‌کش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برف‌ها را روی هم بگذارم. اما آن نیمه‌ای که باید برف ببارد، نبارید.

تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...

۶ نظر:

niusha گفت...

neveshteye besyar zibaee bood dooste aziz
darde mano shoma moshtarake taghriban chon shoma delet baraye barf tang shode man delam baraye sarma! kolan emsal sarmaee ehsas nakardam. paeizo zemestoon garma boodo aftabe tond! vali doa mikonam hatman be arezoot beresi

بیمار روانی گفت...

ذهنی زمستانی لازم است

تایخبندان و شاخه ی درختان کاج را ببینی

که زبر و زمخت شده اند از برف ها

زمان درازی باید سرما خورد

تاسروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته

و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد

حالا خورشیدنیمه سرد

و شما که نباید فکر کنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها

به صدای زمین

زمینی پر از این بادها که در برهوتش جاری اند

کسی در برف دارد می شنود

او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند

هیچی را که نیست جایی

هیچی را که وجود دارد.

http://saeediex.persiangig.com/FunPic/Farvardin1387/576.jpg

پن کیک گفت...

امم... دعا واسه برف؟
هی داروگ!
کی می رسد بارا... برف!
هرچه سریع تر لطفن!

محدثه گفت...

دلم برات سوخت! دلم برای تویی که دلت برف می خواد سوخت!شاید چون منم تا چند وقت پیش دلم برف می خواست!اما حالا توی دل خودم داره برف می باره و خیلی سرده بهت پیشنهاد می کنم یه آرزوی دیگه کنی! فکر کنم 39 روز دیگه تا اول بهار مونده تا تولده من، و 4 ماه دیگه هم تا کنکور کذایی هنر مونده! توی دلم برف می باره جات خالی. بالاخره اینم یه مرحله از زندگیه دیگه چه می شه کرد؟!! غم من در مقابل غم خیلی های دیگه هیچه، اما برای خودم زیاده! می خوام آه بکشم برفای دلم آب بشن این طوری بهتره!اصلا حالا که این طور شد: من آفابو بیشتر دوست دارمممممممم!

ریحانه گفت...

اخ گفتی...دلم لک زده برا برف

سعید گفت...

ابرک جان سلام!
فکر کنم حدود یه سالی میشه که لینکت کردم. اصلا به وبلاگ من اومدی؟
اگر آمدی برای من چراغ نیاور فقط یه دریچه باز کن از خوانش شعرهام به جهان ذهنی خودت تا بهتر همدیگرو بشناسیم.