روزنامه "شرق" براساس راي هيات نظارت بر مطبوعات يك ماه فرصت دارد تا مدير مسئول جديد خود را معرفي كند.
به گزارش روز شنبه معاونت مطبوعاتي و اطلاع رساني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي...ادامه
شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵
جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵
ابرک، از این به بعد، هر روز می نویسد
از این به بعد، هر روز به روز می کنم. حتی اگر شده به مطالبی که در جاهای دیگر می نویسم، لینک بدهم، هر روز update خواهم کرد.
1-حال نجيب محفوظ رو به وخامت گذاشت
2-<قاضي و هياتمنصفه> پرفروشترين كتاب هفته
3-گروه <آراز> در فرهنگسراي بهمن به اجراي برنامه ميپردازد
1-حال نجيب محفوظ رو به وخامت گذاشت
2-<قاضي و هياتمنصفه> پرفروشترين كتاب هفته
3-گروه <آراز> در فرهنگسراي بهمن به اجراي برنامه ميپردازد
دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵
علاقه به دشمن تراشی
چندی است که مجوز چاپ کتاب با مشکل مواجهه شده است. بخشی از این دغدغه ها و مسایل آن قابل پیش بینی بود. دولت جدید تا بخواهد روی روال عادی بیافتد و سیاست هایش شکل بگیرد، نیاز به زمان دارد. این نکته هم دارای سابقه ای تاریخی در ایران است که ما عادت نداریم تا از تجربه های هم درس بگیریم.در نتیجه همه از اول شروع می کنند. این دولت هم از اول شروع کرده است. تا این جا قابل پیش بینی بود که مجوزهای کتاب دچار تاخیرهایی شود.
حتی سیاست ها و مشی متفاوت دولت نهم ما را آماده این کرده بود که منتظر برخورد جدید و احیانا سختگیرانه تری با مجوزهای چاپ کتاب باشیم.
اما دو نکته پیش بینی نشده بود. نخست چاپ یکسری از کتاب ها که کسی فکر چاپشان را نمی کرد مثل کتاب «سنگی برگوری» نوشته جلال آل احمد و دیگری عدم ارایه مجوز به کتاب هایی که پیش از این منتشر شده اند و اکنون برای چاپ مجدد به ادره کتاب فرستاده شده اند. در حالی که هنوز می توان نسخه های این کتاب ها را در کتابفروشی ها یافت، اجازه چاپ مجدد به آن ها داده نمی شود. آیا این کار نوعی دشمن تراشی به حساب نمی آید؟ آیا سبب به بازار سیاه رفتن کتاب یا کتاب های مذکور نمی شود؟ جالب که این مسایل در حالی صورت می گیرد که تنها یک نسخه کافی است تا متن آن کتاب ها بتواند وارد شبکه جهانی اینترنت شود. آیا عدم مجوز به کتاب های چاپ مجدد به نوعی مخالفت با دولت قبلی و در نتیجه رای 22 میلیونی آن نیست؟ به طور حتم چنین مواردی در نظر ممیزان فعلی کتاب قرار نداشته است.
با توجه به صحبت های امیدوار کننده وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مورد واگذار کردن اجازه نشر به بخش خصوصی و یک سری ناشر قابل اعتماد، این نکات غریب می نماید. امیدوارم همه چیز هر چه زودتر در مسیری بیافتد که باید.
حتی سیاست ها و مشی متفاوت دولت نهم ما را آماده این کرده بود که منتظر برخورد جدید و احیانا سختگیرانه تری با مجوزهای چاپ کتاب باشیم.
اما دو نکته پیش بینی نشده بود. نخست چاپ یکسری از کتاب ها که کسی فکر چاپشان را نمی کرد مثل کتاب «سنگی برگوری» نوشته جلال آل احمد و دیگری عدم ارایه مجوز به کتاب هایی که پیش از این منتشر شده اند و اکنون برای چاپ مجدد به ادره کتاب فرستاده شده اند. در حالی که هنوز می توان نسخه های این کتاب ها را در کتابفروشی ها یافت، اجازه چاپ مجدد به آن ها داده نمی شود. آیا این کار نوعی دشمن تراشی به حساب نمی آید؟ آیا سبب به بازار سیاه رفتن کتاب یا کتاب های مذکور نمی شود؟ جالب که این مسایل در حالی صورت می گیرد که تنها یک نسخه کافی است تا متن آن کتاب ها بتواند وارد شبکه جهانی اینترنت شود. آیا عدم مجوز به کتاب های چاپ مجدد به نوعی مخالفت با دولت قبلی و در نتیجه رای 22 میلیونی آن نیست؟ به طور حتم چنین مواردی در نظر ممیزان فعلی کتاب قرار نداشته است.
با توجه به صحبت های امیدوار کننده وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مورد واگذار کردن اجازه نشر به بخش خصوصی و یک سری ناشر قابل اعتماد، این نکات غریب می نماید. امیدوارم همه چیز هر چه زودتر در مسیری بیافتد که باید.
جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵
ما چگونه "ما" می شویم
موقعیت عجیبی است. تنها چیزی که می توان نوشت، همین است و نه چیزی دیگر. ایران وارد باشگاه هسته ای جهانی شده است. باید شاد باشیم یا غمگین؟بخندیم یا سبب خنده دیگران شویم؟
می خواهم کمی به عقب برگردم. یادم می آید چند سال قبل، محسن مخملباف در فیلمی که با عنوان "گنگ خوابدیده" درباره اش ساخته بودند، جمله جالبی گفته بود. او گفته بود جوان های ما در سال 57 و کمی قبل از آن، به این دلیل مسلمان شدند که از یکی از کتاب های دکتر شریعتی خوششان آمده بود و یا به مارکسیسم گرایش پیدا کرده بودند، چرا که به نظرشان "مادر" گورکی کتاب خوبی آمده بود. خود مخملباف هم یکی از همان هایی بود که احتمالا با خواندن یکی از کتاب های دکتر شریعتی انقلابی شده بود. این روزها از توبه نصوح و استعاذه در کارهایش خبری نیست. بگذریم. اما در این جمله اش نوعی هوشمندی وجود دارد. مخملباف راست می گوید، مردم ما انگار اصلا توی باغ نیستند. مهم نیست که شادند یا ناراحت. مهم این است که متوجه این شادی یا ناراحتی خود باشند.
واقعا بعضی های نمی دانند که انرژی هسته ای چیست و با هسته زردآلو چه تفاوتی دارد. نمی خواهم به شعور مردم ایران توهین کنم. اما واقعا هم شرایط عجیبی حکمفرماست. خبررسانی درستی از سوی خبرگزاری های داخلی انجام نمی گیرد.کار خبرگزاری های خارجی هم که معلوم است. اصلا به فکر مردم ایران نیستند.
دیشب داشتم VOA (صدای آمریکا)داشتند با دکتر علمداری حرف می زدند که انگار جامعه شناس است. مجری می خواست به زور توی دهانش حرف هایی بگذارد از جمله این که اگر انرژی هسته ای ، آن چنان که حق مسلم ایرانی هاست، نفت و پول آن ها هم حق آن هاست. بنده خدا دکتر علمداری هم بدون توجه به سوال با صداقت گفت که این دو تا چه ربطی به هم دارند. چندی قبل هم آقای بهارلو گفته که ما خبرنگاریم و می خواهیم خبررسانی کنیم. این که به زور حرف توی دهان کسی بگذارند، با خبرنگار بودن به هیچ وجه جور در نمی آید.
ماجرا طولانی است. بیشتر به آن خواهم پرداخت.
می خواهم کمی به عقب برگردم. یادم می آید چند سال قبل، محسن مخملباف در فیلمی که با عنوان "گنگ خوابدیده" درباره اش ساخته بودند، جمله جالبی گفته بود. او گفته بود جوان های ما در سال 57 و کمی قبل از آن، به این دلیل مسلمان شدند که از یکی از کتاب های دکتر شریعتی خوششان آمده بود و یا به مارکسیسم گرایش پیدا کرده بودند، چرا که به نظرشان "مادر" گورکی کتاب خوبی آمده بود. خود مخملباف هم یکی از همان هایی بود که احتمالا با خواندن یکی از کتاب های دکتر شریعتی انقلابی شده بود. این روزها از توبه نصوح و استعاذه در کارهایش خبری نیست. بگذریم. اما در این جمله اش نوعی هوشمندی وجود دارد. مخملباف راست می گوید، مردم ما انگار اصلا توی باغ نیستند. مهم نیست که شادند یا ناراحت. مهم این است که متوجه این شادی یا ناراحتی خود باشند.
واقعا بعضی های نمی دانند که انرژی هسته ای چیست و با هسته زردآلو چه تفاوتی دارد. نمی خواهم به شعور مردم ایران توهین کنم. اما واقعا هم شرایط عجیبی حکمفرماست. خبررسانی درستی از سوی خبرگزاری های داخلی انجام نمی گیرد.کار خبرگزاری های خارجی هم که معلوم است. اصلا به فکر مردم ایران نیستند.
دیشب داشتم VOA (صدای آمریکا)داشتند با دکتر علمداری حرف می زدند که انگار جامعه شناس است. مجری می خواست به زور توی دهانش حرف هایی بگذارد از جمله این که اگر انرژی هسته ای ، آن چنان که حق مسلم ایرانی هاست، نفت و پول آن ها هم حق آن هاست. بنده خدا دکتر علمداری هم بدون توجه به سوال با صداقت گفت که این دو تا چه ربطی به هم دارند. چندی قبل هم آقای بهارلو گفته که ما خبرنگاریم و می خواهیم خبررسانی کنیم. این که به زور حرف توی دهان کسی بگذارند، با خبرنگار بودن به هیچ وجه جور در نمی آید.
ماجرا طولانی است. بیشتر به آن خواهم پرداخت.
چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵
تو به این لحظه ها چه هدیه ای خواهی داد
احتمالا این روزها، بیشتر بچه ها در مورد بهار و عید و این جور چیزها می نویسند. اتفاق مهمی است. نمی توان نادیده اش گرفت. به خصوص تعطیلاتش که کلی کیف می دهد و می چسبد. عید همه بدی را هم که داشته باشد، این تعطیلی ها، همه را جبران می کند. می رتوانی چند روز مال خودت باشی.
یکی از دوستانم، همیشه روزهای عید زانوی غم بغل می کند و "وای دارم پیر می شوم"، سر می دهد. یکی دیگر آدم پوچگرایی است و طلبکار:" بهار چه فرقی با بقیه فصل ها دارد."یکی دیگر از خواب آلودگی بهار می گوید. آن یکی هم که مثلا از بهار و عید خوشش می آید، آن قدر مزخرف به هم می بافد که حال آدم به هم می اید. من هم حرف تازه ای ندارم. تنها سطری از شعر مارگوت بیگل را می آورم که می پرسد:" تو به این لحظه/ چه هدیه ای خوای داد؟" تو و من به بهار چه خواهیم داد؟ تو و من چه گلی بر سر بهار خواهیم زد؟ بهار حضور من و توست و گرنه چه فرقی میان بهار و خزان. بهار با تو و من می شود بهار. خوش به حال روزگار، روزگاری که از پر شود از خنده های تو و
من.
یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴
مالکیت و عدالت یا چگونه دختری به پسری خواهد گفت، سیگار نکش
همه چیز از آن جایی آغاز می شود مالکیت وجود دارد. تا زمانی که مالکیت وجود نداشته باشد، بقیه چیزها هیچ معنایی ندارند. مثالی می زنم از زندگی روزمره و آن گاه جمله ای از هابز، فيلسوف انگليسى و پايهگذار نظريهى دولت مدرن، را برای استناد دادن به حرفم خواهم گذاشت.
پسر و دختری را در نظر بگیرید که همکلاس همند و احیانا در خارج از محیط کلاس، گاه ممکن است به کافه هم بروند و قهوه ای هم با هم بنوشند. ممکن است هر کدام از آن دو اشتباهاتی داشته باشند، اما تا زمانی که دوستی به عشق تبدیل نشود، انتقادی در کار نخواهد بود. دختر از پسر نخواهد خواست که سیگارش را خاموش کند و پسر به لباس نامناسب دختر اشاره ای نخواهد کرد. او نخواهد گفت که لباسش هیچ تناسب رنگی و فرمی ندارد و برعکس. اما وقتی این دو حس کنند متعلق به همند، زبان به انتقاد می گشایند و تحول آغاز می شود.
حالا جمله هابز را بخوانید:" در آنجا که «مال من» يعنی مالکيت وجود ندارد، عدالتی نيز وجود ندارد و جايی که دولت متکی بر قدرت جبر وجود ندارد، مالکيتی وجود ندارد، زيرا همه نسبت به همه چيز حق دارند و هيچ چيز ناعادلانه نيست. بنابراين ذات عدالت، در رعايت قراردادهای معتبر است. " او موضوع را قدری کلان تر می بیند.
چندی پیش یکی از دوستان به ترکیه رفته بود.( منظورم همین کشور بغل دستی ماست که اورهان پاموک، قبول ندارد حقوق بشر در آن رعایت می شود.) دوستم با ماشین شخصی به آن جا رفته بود. آن ها در خیابان ها استانبول رانندگی می کردند و دوستی ترکشان هم کنارشان نشسته بود. دوست ترک از راننده می خواهد که روی خط رانندگی نکند، چون" خط ها پاک می شوند و باید دوباره رنگش کنیم. چون تا دوباره رنگ شدن، خیابان نه ایمنی خواهد داشت و نه زیبا خواهد بود." او این گونه فکر می کند و حرف می زند، چون خیابان را از آن خودش می داند. اما در ایران چنین خبری نیست. مردم ما، زباله را از خانه به خیابان می ریزند، چون آن را از آن خود نمی دانند. خانه پاکیزه است، اما خیابان ها... تقصیر خودشان هم نیست. ما را این گونه بار آورده اند که خیابان را از آن خود ندانیم.
ما تا زمانی که چنین بیاندیشیم، به هیچ کجا نمی رسیم. تا زمانی که خانه من، کشور من، خیابان من، شهر من و ... معنا نداشته باشد، زباله در خیابان از گل ها بیشتر خواند بود.
پسر و دختری را در نظر بگیرید که همکلاس همند و احیانا در خارج از محیط کلاس، گاه ممکن است به کافه هم بروند و قهوه ای هم با هم بنوشند. ممکن است هر کدام از آن دو اشتباهاتی داشته باشند، اما تا زمانی که دوستی به عشق تبدیل نشود، انتقادی در کار نخواهد بود. دختر از پسر نخواهد خواست که سیگارش را خاموش کند و پسر به لباس نامناسب دختر اشاره ای نخواهد کرد. او نخواهد گفت که لباسش هیچ تناسب رنگی و فرمی ندارد و برعکس. اما وقتی این دو حس کنند متعلق به همند، زبان به انتقاد می گشایند و تحول آغاز می شود.
حالا جمله هابز را بخوانید:" در آنجا که «مال من» يعنی مالکيت وجود ندارد، عدالتی نيز وجود ندارد و جايی که دولت متکی بر قدرت جبر وجود ندارد، مالکيتی وجود ندارد، زيرا همه نسبت به همه چيز حق دارند و هيچ چيز ناعادلانه نيست. بنابراين ذات عدالت، در رعايت قراردادهای معتبر است. " او موضوع را قدری کلان تر می بیند.
چندی پیش یکی از دوستان به ترکیه رفته بود.( منظورم همین کشور بغل دستی ماست که اورهان پاموک، قبول ندارد حقوق بشر در آن رعایت می شود.) دوستم با ماشین شخصی به آن جا رفته بود. آن ها در خیابان ها استانبول رانندگی می کردند و دوستی ترکشان هم کنارشان نشسته بود. دوست ترک از راننده می خواهد که روی خط رانندگی نکند، چون" خط ها پاک می شوند و باید دوباره رنگش کنیم. چون تا دوباره رنگ شدن، خیابان نه ایمنی خواهد داشت و نه زیبا خواهد بود." او این گونه فکر می کند و حرف می زند، چون خیابان را از آن خودش می داند. اما در ایران چنین خبری نیست. مردم ما، زباله را از خانه به خیابان می ریزند، چون آن را از آن خود نمی دانند. خانه پاکیزه است، اما خیابان ها... تقصیر خودشان هم نیست. ما را این گونه بار آورده اند که خیابان را از آن خود ندانیم.
ما تا زمانی که چنین بیاندیشیم، به هیچ کجا نمی رسیم. تا زمانی که خانه من، کشور من، خیابان من، شهر من و ... معنا نداشته باشد، زباله در خیابان از گل ها بیشتر خواند بود.
دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۴
نویسندگی یعنی در افتادن با جهان
بچه که بودم همیشه می ترسیدم از این که به کسی بگویم ،می خواهم نویسنده شوم. اصلا فکر نمی کردم بتوانم از راه نوشتن زندگی کنم.پول در آوردن از راه نوشتن برای من شبیه این بود که کسی بخواهد با عاشق شدن میلیونر شود.نوشتن برای من توام بود با لباس های پاره ، دهان تشنه و شکم خالی.اشتباه نمی کردم.
چه بسیار بوده اند نویسنده هایی که همه زندگیشان را در راه نوشتن گذاشتند و آخرش در گمنامی و بی پولی مردند. چه بسیار بوده اند نویسنده هایی بر اثر نادانی مردمان روزگار خویش نابود شدند. چه بسیارند نویسندگانی که حالا حلوا حلوایشان می کنیم ، اما در روزهایی که می نوشتند کسی نوشته هایشان را نمی خواند و چاپ نمی کرد.
از «هوشنگ ایرانی» شروع می کنم. احتمالا اسم این شاعر را با عبارت « جیغ بنفش » شنیده اید.«ایرانی» در سال های اول دهه 1330 یعنی زمانی که کلاس ششم ابتدایی در ایران خدایی می کرد ، با دکترای ریاضی از سرزمین ماتادورها ، به ایران برگشت.او چند سالی را فرانسه ، انگلستان و اسپانیا گذراننده بود. وقتی «ایرانی »به کشورش برگشت ، کمتر کسی بود که تی.اس.الیوت را بشناسد.او تمام زندگیش را وقف شعر کرد اما نتیجه اش این شد که بسیاری از معلم های بی سواد ادبیات ، او را دست بیاندازند و الکی بخندند.کجای « جیغ بنفش » خنده دار است؟
ایرانی دچار مشکلات روانی شد و هر روز منزوی تر دیروز.
همه ماجرا ، اما پول و قضیه تحویل گرفتن و تحویل نگرفتن نیست. فدریکو گارسیا لورکا فقط به خاطر سرودن یک شعر به شکل درد آوری تیر بارن شد.ارنست همینگوی ، برای نوشتن قصه هایش بارها به جاهای مختلف جهان سفر کرد. ممکن بود گاهی افقی برگردد، اما حضور او در جنگ های داخلی اسپانیا واقعا با پریدن از برج میلاد برابری می کرد.نمی توانم از جورج ارول نام نبرم.
نوشتن یعنی جسارت.در این میان اما کسانی این جرات را دارند که متفاوت تر بنویسند. صادق هدایت جز این دسته آدم ها بود . او با همه عصاقورت داده ها در جنگ بود. وقتی از هدایت شغلش را می پرسیدند ، کمتر می گفت : نویسنده. نویسندگی جز دربدری برای او نداشت.
نوشتن یعنی در افتادن با خود و جهان.یعنی خطر کردن. همین است که این حیطه را پر خطر می کند.
چه بسیار بوده اند نویسنده هایی که همه زندگیشان را در راه نوشتن گذاشتند و آخرش در گمنامی و بی پولی مردند. چه بسیار بوده اند نویسنده هایی بر اثر نادانی مردمان روزگار خویش نابود شدند. چه بسیارند نویسندگانی که حالا حلوا حلوایشان می کنیم ، اما در روزهایی که می نوشتند کسی نوشته هایشان را نمی خواند و چاپ نمی کرد.
از «هوشنگ ایرانی» شروع می کنم. احتمالا اسم این شاعر را با عبارت « جیغ بنفش » شنیده اید.«ایرانی» در سال های اول دهه 1330 یعنی زمانی که کلاس ششم ابتدایی در ایران خدایی می کرد ، با دکترای ریاضی از سرزمین ماتادورها ، به ایران برگشت.او چند سالی را فرانسه ، انگلستان و اسپانیا گذراننده بود. وقتی «ایرانی »به کشورش برگشت ، کمتر کسی بود که تی.اس.الیوت را بشناسد.او تمام زندگیش را وقف شعر کرد اما نتیجه اش این شد که بسیاری از معلم های بی سواد ادبیات ، او را دست بیاندازند و الکی بخندند.کجای « جیغ بنفش » خنده دار است؟
ایرانی دچار مشکلات روانی شد و هر روز منزوی تر دیروز.
همه ماجرا ، اما پول و قضیه تحویل گرفتن و تحویل نگرفتن نیست. فدریکو گارسیا لورکا فقط به خاطر سرودن یک شعر به شکل درد آوری تیر بارن شد.ارنست همینگوی ، برای نوشتن قصه هایش بارها به جاهای مختلف جهان سفر کرد. ممکن بود گاهی افقی برگردد، اما حضور او در جنگ های داخلی اسپانیا واقعا با پریدن از برج میلاد برابری می کرد.نمی توانم از جورج ارول نام نبرم.
نوشتن یعنی جسارت.در این میان اما کسانی این جرات را دارند که متفاوت تر بنویسند. صادق هدایت جز این دسته آدم ها بود . او با همه عصاقورت داده ها در جنگ بود. وقتی از هدایت شغلش را می پرسیدند ، کمتر می گفت : نویسنده. نویسندگی جز دربدری برای او نداشت.
نوشتن یعنی در افتادن با خود و جهان.یعنی خطر کردن. همین است که این حیطه را پر خطر می کند.
اشتراک در:
پستها (Atom)