دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

اختتامیه جشنواره لوکارنو

پنجاه و نهمين دوره جشنواره فيلم لوكارنو طي مراسمي كه شنبه‌شب برگزار شد، به كار خود پايان داد. فيلم‌هاي <چند كيلو خرما براي مراسم تدفين> و <چهارشنبه‌سوري> از سينماي ايران در اين جشنواره حضور داشتند كه توانستند به ترتيب جايزه‌هاي <سينماگران عصر ما> و <<نگاه نو> را از آن خود كنند...متن کامل



گفت‌وگو با راجر واترز، ترانه‌سرا، آهنگساز و خواننده ؛
رهبران سياسي ابرقدرت هنوز هم بيگناهان را به نام آزادي قتل‌عام مي‌كنند ولي حقه وحشت در حال رو شدن است...متن کامل



نگاهي به آلبوم 855> به خوانندگي و آهنگسازي بنيامين بهادري ؛
تمام آثار عامه‌پسند جهاني، اغلب از مدل‌ها و ساختارهايي استفاده مي‌كنند كه پيش از آن، در آثار تجربي مورد استفاده قرار گرفته بود. بنيامين بهادري، دانسته يا ندانسته اين مدل‌هاي تجربي را در آلبومش مورد استفاده قرار داده و آنها را با فرمي عامه‌پسند ارائه كرده است... متن کامل

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

گونترگراس روزگاري يك نازي بود




گونترگراس، نويسنده نامدار آلماني و برنده جايزه نوبل ادبي گفت كه در دوران حكومت هيتلر در شاخه نظامي <اس‌اس> خدمت مي‌‌كرده است.


به گزارش پايگاه خبري بي‌بي‌سي اين نويسنده كه با نگارش رمان ضد نازي <طبل حلبي>‌از جمله ضد جنگ‌ترين نويسندگان معاصر به حساب مي‌آيد، در گفت‌وگويي با روزنامه فرانكفورتر آلگماينه سايتونگ گفت كه در 17 سالگي و در درسدن عضو شاخه نظامي اس‌اس بوده است. اين نويسنده كه خاطرات دوره جنگ خود را در سپتامبر سال جاري منتشر مي‌كند در مورد سكوت اين سال‌هاي خود گفت: <سكوت من در طول اين سال‌ها يك دليل داشت و آن كتابي بود كه در حال نوشتن آن بودم.> گونترگراس خاطرات اين سال‌ها را بار سنگيني بر دوش خود دانست. ‌


ارتش اس‌اس زماني به قدرت رسيد كه آدولف هيتلر از نوجوانان آلماني خواست كه به اين شاخه نظامي بپيوندند. يك ميليون نوجوان آلماني به اين شاخه نظامي ‌پيوستند كه گونترگراس يكي از آنها بود. وي در اين مورد گفت:‌ <در اين دوران از حضور در شاخه نظامي اس‌اس احساس شرم مي‌كنم. اين شرم همواره بر دوشم سنگيني مي‌كند.> وي افزود: <من گرچه در هيچ نبردي شركت نكردم اما حضور در اين شاخه نظامي سبب شد تا از خود بيگانه شوم.> ‌


وي با اشاره به اينكه سال‌ها اين حادثه را فراموش كرده بود، به مسافرتش به درسدن اشاره كرد و گفت:< وقتي به آنجا رفتم، به ياد آوردم كه روزي اس‌اس بودم.>


خاطرات دوران جنگ گونترگراس در سپتامبر منتشر مي‌شود. ‌

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

روزنامه شرق باید مدیر مسوول خود را عوض کند

روزنامه "شرق" براساس راي هيات نظارت بر مطبوعات يك ماه فرصت دارد تا مدير مسئول جديد خود را معرفي كند.

به گزارش روز شنبه معاونت مطبوعاتي و اطلاع رساني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي...ادامه

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵

علاقه به دشمن تراشی

چندی است که مجوز چاپ کتاب با مشکل مواجهه شده است. بخشی از این دغدغه ها و مسایل آن قابل پیش بینی بود. دولت جدید تا بخواهد روی روال عادی بیافتد و سیاست هایش شکل بگیرد، نیاز به زمان دارد. این نکته هم دارای سابقه ای تاریخی در ایران است که ما عادت نداریم تا از تجربه های هم درس بگیریم.در نتیجه همه از اول شروع می کنند. این دولت هم از اول شروع کرده است. تا این جا قابل پیش بینی بود که مجوزهای کتاب دچار تاخیرهایی شود.
حتی سیاست ها و مشی متفاوت دولت نهم ما را آماده این کرده بود که منتظر برخورد جدید و احیانا سختگیرانه تری با مجوزهای چاپ کتاب باشیم.
اما دو نکته پیش بینی نشده بود. نخست چاپ یکسری از کتاب ها که کسی فکر چاپشان را نمی کرد مثل کتاب «سنگی برگوری» نوشته جلال آل احمد و دیگری عدم ارایه مجوز به کتاب هایی که پیش از این منتشر شده اند و اکنون برای چاپ مجدد به ادره کتاب فرستاده شده اند. در حالی که هنوز می توان نسخه های این کتاب ها را در کتابفروشی ها یافت، اجازه چاپ مجدد به آن ها داده نمی شود. آیا این کار نوعی دشمن تراشی به حساب نمی آید؟ آیا سبب به بازار سیاه رفتن کتاب یا کتاب های مذکور نمی شود؟ جالب که این مسایل در حالی صورت می گیرد که تنها یک نسخه کافی است تا متن آن کتاب ها بتواند وارد شبکه جهانی اینترنت شود. آیا عدم مجوز به کتاب های چاپ مجدد به نوعی مخالفت با دولت قبلی و در نتیجه رای 22 میلیونی آن نیست؟ به طور حتم چنین مواردی در نظر ممیزان فعلی کتاب قرار نداشته است.
با توجه به صحبت های امیدوار کننده وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مورد واگذار کردن اجازه نشر به بخش خصوصی و یک سری ناشر قابل اعتماد، این نکات غریب می نماید. امیدوارم همه چیز هر چه زودتر در مسیری بیافتد که باید.

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

ما چگونه "ما" می شویم

موقعیت عجیبی است. تنها چیزی که می توان نوشت، همین است و نه چیزی دیگر. ایران وارد باشگاه هسته ای جهانی شده است. باید شاد باشیم یا غمگین؟بخندیم یا سبب خنده دیگران شویم؟
می خواهم کمی به عقب برگردم. یادم می آید چند سال قبل، محسن مخملباف در فیلمی که با عنوان "گنگ خوابدیده" درباره اش ساخته بودند، جمله جالبی گفته بود. او گفته بود جوان های ما در سال 57 و کمی قبل از آن، به این دلیل مسلمان شدند که از یکی از کتاب های دکتر شریعتی خوششان آمده بود و یا به مارکسیسم گرایش پیدا کرده بودند، چرا که به نظرشان "مادر" گورکی کتاب خوبی آمده بود. خود مخملباف هم یکی از همان هایی بود که احتمالا با خواندن یکی از کتاب های دکتر شریعتی انقلابی شده بود. این روزها از توبه نصوح و استعاذه در کارهایش خبری نیست. بگذریم. اما در این جمله اش نوعی هوشمندی وجود دارد. مخملباف راست می گوید، مردم ما انگار اصلا توی باغ نیستند. مهم نیست که شادند یا ناراحت. مهم این است که متوجه این شادی یا ناراحتی خود باشند.
واقعا بعضی های نمی دانند که انرژی هسته ای چیست و با هسته زردآلو چه تفاوتی دارد. نمی خواهم به شعور مردم ایران توهین کنم. اما واقعا هم شرایط عجیبی حکمفرماست. خبررسانی درستی از سوی خبرگزاری های داخلی انجام نمی گیرد.کار خبرگزاری های خارجی هم که معلوم است. اصلا به فکر مردم ایران نیستند.
دیشب داشتم VOA (صدای آمریکا)داشتند با دکتر علمداری حرف می زدند که انگار جامعه شناس است. مجری می خواست به زور توی دهانش حرف هایی بگذارد از جمله این که اگر انرژی هسته ای ، آن چنان که حق مسلم ایرانی هاست، نفت و پول آن ها هم حق آن هاست. بنده خدا دکتر علمداری هم بدون توجه به سوال با صداقت گفت که این دو تا چه ربطی به هم دارند. چندی قبل هم آقای بهارلو گفته که ما خبرنگاریم و می خواهیم خبررسانی کنیم. این که به زور حرف توی دهان کسی بگذارند، با خبرنگار بودن به هیچ وجه جور در نمی آید.
ماجرا طولانی است. بیشتر به آن خواهم پرداخت.

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

تو به این لحظه ها چه هدیه ای خواهی داد




احتمالا این روزها، بیشتر بچه ها در مورد بهار و عید و این جور چیزها می نویسند. اتفاق مهمی است. نمی توان نادیده اش گرفت. به خصوص تعطیلاتش که کلی کیف می دهد و می چسبد. عید همه بدی را هم که داشته باشد، این تعطیلی ها، همه را جبران می کند. می رتوانی چند روز مال خودت باشی.
یکی از دوستانم، همیشه روزهای عید زانوی غم بغل می کند و "وای دارم پیر می شوم"، سر می دهد. یکی دیگر آدم پوچگرایی است و طلبکار:" بهار چه فرقی با بقیه فصل ها دارد."یکی دیگر از خواب آلودگی بهار می گوید. آن یکی هم که مثلا از بهار و عید خوشش می آید، آن قدر مزخرف به هم می بافد که حال آدم به هم می اید. من هم حرف تازه ای ندارم. تنها سطری از شعر مارگوت بیگل را می آورم که می پرسد:" تو به این لحظه/ چه هدیه ای خوای داد؟" تو و من به بهار چه خواهیم داد؟ تو و من چه گلی بر سر بهار خواهیم زد؟ بهار حضور من و توست و گرنه چه فرقی میان بهار و خزان. بهار با تو و من می شود بهار. خوش به حال روزگار، روزگاری که از پر شود از خنده های تو و
من.