یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

كارگران جهان متحد شويد

كمي دير شده است. پنج روز پيش اين پست را نوشته بودم و مي خواستم همزمان با روز كارگر بگذارم اين جا.اما سفر از كاغذ به حروف كامپيوتري، خيلي بيشتر از آن چه فكر مي كردم طول كشيد. پوزش مرا بابت اين تاخير بپذيريد. غم نان است و هزار درد مگوي ديگر. اما اين ها توجيه خوبي نيست.ا
***
مي‌لرزد دلم. دست و دلم. دهانم قفل مي‌شود وقتي كه مي‌شنوم. خانه مان شلوغ است. مادرم مثل هميشه دايي‌ها و خاله‌هايم را دعوت
كرده. با بچه‌ها و نوه‌هايشان چهل نفري مي‌شوند. دايي‌ام اما زودتر بايد شام بخورد و برود. زور مي‌زند كه بخنده اما مشخص است كه خنده بر لبهايش ماسيده است. سبزيي خوردن را با بي‌ميلي به دهن مي‌ذارد. قاشق‌ها را با بي‌ميلي بالا مي برد. علجه داد.
حرف‌هاي دايي، مرا هم بي‌اشتها مي‌كند. تمام طول شب مي‌خواهم لبخند بزنم. اما نمي‌شود. از عيدي و حقوق مي‌گويد. از ساعت‌هاي كار كه به هيچ وجه بر طبق قانون‌هاي اداره كار نيست. از عيديد كه مي‌گويد، بدنم يخ مي‌كند. مي‌گويد كه بعضي از كارفرما‌ها (كه كارفرماي خودش هم از اين دست آدم‌هاست) صد و اندي عيدي داده‌اند و رسيد دويست و نود هزار توماني جلوي كارگرها گذاشته‌اند. كسي هم جرات اعتراض ندارد. از دست دادن صد و خورده‌اي خيلي بهتر از اين است كه سال آينده سماق بمكي. همه قراردادها تا پايان سال است و نافرماني سبب مي‌شود كه سال آينده تجديد نشود و چقدر جوان بيكار هست كه به سرعت مي‌تواند جاي تو را بگيرد.
مي‌لرزد دلم. دست و دلم. قاشق‌ها را بي‌ميل بالا مي‌برم. به لحظه‌اي فكر مي‌كنم كه حقوقم يك هفته دير مي‌شود و مي‌خواهم دنيا كن‌فن‌يكن شود. امروز روز جهاني كارگر است.

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

چگونه مي‌توان دوستي را به دشمني بدل كرد يا چرا منتقدها را تحمل نمي‌كنيم؟

يكي از بزرگترين افتخارهاي نادرشاه اين بود كه پس از فتح هند، شاه دشمن را دوباره بر مسند حكومت نشاند و با بزرگ‌منشي او را از دشمن به دوستي وفادار بدل كرد. اين‌كه نادر شاه تا چه اندازه حق حمله به هند را داشته يا كار او تا چه‌اندازه در هند درست بوده، از نكاتي است كه نه در اين مقال مي‌گنجد و نه نگارنده را ياري تحليل آن است. آن‌چه در اين مورد مي توان از اين سلطان آموخت، برخورد سياستمدارانه‌اش با اين قضاياست.
بزرگترين سياسيت‌مدارها در طول تاريخ كساني بوده‌اند كه از دشمنانشان دوست ساخته‌اند. كاري كه در كشورما كاملا به طور معكوس انجام مي‌شود. ما در اين ‌ سال‌ها هر منتقدي را بدل به مخالف و هر مخالفي را بدل به دشمن كرده‌ايم. در اين راه هم چنان پرسرعت عمل كرده‌ايم كه همه انگشت به دهان مانده‌اند.
سال 76، ورود روزنامه جامعه،‌ نويدي از يك ژورناليسم حرفه‌اي مي‌داد. يكي از شرايط شمس‌الواعظين براي ورود در افراد به روزنامه جامعه اين بود كه روزنامه‌نگار درآمد كافي كسب كند و از طرفي هم كار اصليشان همين روزنامه باشد. كار هم بد شروع نشد و منتقداني با اين روزنامه متولد شدند كه جامعه روزنامه‌گاري ما به آن احتياج داشت.
كمي بعد چند روزنامه ديگر هم اضافه شدند، روزنامه‌هايي كه آن ها نيز منتقد بودند و هر چند گاهي احساسات به كارشان غلبه مي‌كرد و از حدود خارج مي‌شدند، اما با اين همه منتقد بودند و نه مخالف. اما متاسفانه اين روند ادامه پيدا نكرد. دستگيري چند روزنامه نگار و تعطيلي چند روزنامه، ورق را برگرداند. كار به آن‌جايي رسيد كه كسي مانند عباس عبدي،‌ كه فرزند انقلاب بود، گفت كه همه چيز بريده است و ديگر نقدي از رد و قبول نخواهد نوشت. خوشبختانه او ماند، هر چند ديگر مثل گذشته ننوشت.
روند تا آنجايي ادامه يافت كه برخي از منتقدان به مخالفان داخلي بدل شدند و كمي بعد، رفتار نادرست ما سبب شد تا برخي از مخالفان داخلي، سر از كشورهاي ديگر برآورند. چرا؟

اين روزها مي‌بينيم كه بسياري از اين روزنامه‌نگاران در رسانه‌هاي غربي حضور دارند. برخي از آن ها نيز در موسسه‌هاي پژوهشي غربي كار مي‌كنند. چرا ما منتقدان داخلي را حفظ نكرديم و از آن‌ها اپوزيسيون ساختيم؟ اين‌ها را مي‌توان به چه تعبير و تفسير كرد؟
اين‌كه روشنفكران ما شهر و ديار خود را رها كرده‌اند به يك سو و از ديگر سو، وجه فرهنگي ايران است كه دچار آسيبي جدي خواهد شد. آيا نمي‌شد اين منتقدان داخلي را تحمل كرد و اجازه داد كه روزنامه‌هايشان با تيراژ حداكثر نيم ميلون نسخه(صبح امروز در روزهاي اوجش)، منتشر كنند؟ آيا خروج اين منتقدان ديروز و مخالفان امروز به نفع كشور خواهد بود؟

پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

نويسنده ديگري از روياهايم، به روياها پيوست


نمي‌دانم چرا بهجز مرگ دستم به نوشتن نمي‌رود. نمي‌دانم چرا نمي‌توانم و وقتش نمي‌شود كه چيزي بنويسم تا آن وقت كه يكي از نويسندگان رويايي‌ام بميرد. آن وقت ، وقت خود به خود ايجاد مي‌شود. وگرنه وقتي نيست براي نوشتن در اين‌جا.
همه چيز شكل كدري به خود گرفته است. دست‌هايم درد مي‌كنند و سرماخوردگي بي‌پدر از تنم نمي‌رود كه نمي‌رود. درست در همين لحظه‌ها جلوي رويم كلمه‌هايي رژه مي‌روند كه وونه‌گت مرده است. نويسنده "سلاخ‌خانه شماره پنج" مرده است. نويسنده "شب مادر"، اسلپ استيك يا تنهايي هرگز" و چند كتاب خوبي كه اتفاقا به فارسي هم ترجمه شده، مرد. دستم درد مي‌كند. دستمال‌كاغذي از كنار دستم كنار نمي‌رود. جيب‌هايم پر است قرص هاي رنگ و وارنگ...
اين‌بار چه كسي خواهد تنهايم گذاشت؟اين‌بار چه كسي دست به قلمم خواهد كرد تا براي وب‌لاگ بنويسم؟ دستم درد مي‌كند، سرم درد مي‌كند، روحم درد مي‌كند،‌ كم‌خوابي‌ام درد مي‌كند،‌ هميشه‌ام درد مي‌كند...كورت وونه‌گت مرده است.

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

ژان بودريار هم رفت

يادم مي‌آيد هر وقت در مورد نسبي‌گرايي يا شك نوشته‌ام، ذكر خيري هم از ژان بودريار آورده‌ام. ژان، ژان بزرگ. دريغ كه بوديار هم رفت. باورم نمي‌شود. شايد اين خبري باشد كه رسانه‌ها ساخته باشند. چه كسي مي‌گويد كه بودريار مرده است؟ چه كسي مي‌گويد كه او سال‌ها بيمار بوده است؟ چه كسي خبر مي‌دهد؟ رسانه‌ها؟ همان‌هايي كه بودريار سال‌ها به چشم شك بهشان نگاه مي‌كرد؟
باورم نمي‌شود. باورم نمي‌شود. باورم نمي‌شود. باورم نمي‌شود. اما عادت مي‌كنم. بايد عادت كنم. همان‌طور كه به نبودن ژاك دريدا عادت كردم. همان‌طور كه شاملو، گلشيري، حسين منزوي و خيلي‌هاي ديگر...ا
خبر خيلي ساده است.
خبر خيلي ساده بود:«ژان بودريار» فيلسوف و جامعه‌شناس برجسته‌ي فرانسوي روز گذشته (ششم مارس) در هفتاد و هفت سالگي به دنبال يك بيماري طولاني درگذشت. بودريار بعد از وقايع يازده سپتامبر كتاب «مرثيه‌اي براي برج‌هاي دوقلو» را به چاپ رساند. كتاب‌هايي چون «آمريكا»، «فوكو را فراموش كن» و «در سايه‌ اكثريت‌هاي خاموش» شامل مقاله‌ «جنگ خليج اتفاق نيفتاده بود»، از بودريار به فارسي ترجمه شده‌اند. «بودريار» متخصص زبان آلماني بود و تعدادي از آثار «برشت» را هم به فرانسه ترجمه كرده است.1
به نقل از خبرگزاري فرانسه، «بودريار» برخاسته از جنبش مي سال 68 بود و همواره نسبت به رسانه‌ها نگاه تند و تيزي داشت كه اين نگاه پيچيده در طنزي سياه و بدبيني‌اي سرخوشانه در بيش از پنجاه كتاب او خود را نشان مي‌دهد. خبر كامل را مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

حرف‌هاي نگفته

يادم مي‌آيد چند وقت قبل يكي از بچه‌هاي فاميل سوالي ازم پرسيد كه حسابي غافلگير شدم. حالا اين كه سوال چي بود،‌خيلي مهم نيست. مهم اين است كه اين سوال براي خود من هم پيش آمده و جدي نگرفته بودمش.بعد كه بيشتر دقت كردم ديدم كه اين روزهايم دارد پر از سوال‌هايي مي‌شود كه نمي‌پرسم. پر از حرف‌هايي است كه نمي‌زنم. پر است از چيزهايي كه بايد نديده بگيرمشان.
بعد به خودم گفتم كه حالا بيايم و مثل آن بچه فاميل همه حرف ها، سوا‌ل‌ها و چيزها را ببينم و بگويم. ديدم نمي‌شود. به اين نتيجه رسيده كه همان وضعيت قبلي‌ام بهتر بود. حالا تا نمي‌دانم كي بهتر است كه اين ها را براي خودم داشته باشم.