سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

نگاهي به كتاب بحث در آثار و افكار و احوال حافظ

نگاه قاسم غني در كتاب «بحث در آثار و افكار و احوال حافظ» نگاهي مبتني بر جامعه شناسي، مردم شناسي و روانكاوي است. كار او در اين كتاب ماندگار ادبيات فارسي درست شبيه آن پزشك نامدار دنياي مدرن است كه مي خواست خدا را با چاقوي جراحي اش تشريح كند. غني در اين كتاب، مي خواهد همه چيز را از دريچه يي علمي و دقيق واكاوي كند. از اين روست كه او در شرح اشعار حافظ به دنبال يگانه معنايي است كه احتمالاً مي شود از آن استفاده كرد. نگاه اينچنيني گرچه به دليل تقدمي كه نسبت به بسياري از آثار منتشر شده درباره حافظ داراي اولويت است بر لبه تيز و تند تك صدايي حركت مي كند و اين در حالي است كه ويژگي اشعار حافظ ابعادي است كه مي توان از سطر سطر شعر او دريافت، اما اين نكته از اهميت كار قاسم غني كم نمي كند.ادامه

فمنيست‌ها نخوانند و نبينند

امروز در چهار راه ولي‌عصر منتظر ماشين بودم، همان چهار راهي كه روزگاري پهلوي مي‌خواندش. همان چهار راه جلوي تئاتر شهر. آفتاب داغ هر كسي را بي‌حوصله كرده بود، از جمله من را كه براي رسين به سر كار، ديرم هم شده بود. يك تاكسي سبز جلويم ايستاد، مسيرم را گفتم كه ميدان ولي‌عصر بود. سري تكان داد. پا پيش گذاشتم و دستگيره را چرخانم. اما وقتي مي‌خواستم سوار شوم، راننده بدون هيچ گونه عذاب وجداني گفت: نوبت اون خانومه. منظورش دختري بود كه پشتم ايستاده بود و هنوز از آمدن و نفس نفس زدنش به واسطه دويدن، باقي بود. واقعا نمي‌دانستم چه بگويم. فقط به فمنيست‌هايي فكر كردم كه جماعت مرد را شبيه گرگ و آن ديگري را شبيه بره‌هاي بي‌نوا تصور مي‌كنند. دختر با لبخندي كه يعني " ديدي كه چقدر زشكي"، سوار شد و رفت.1

آخرين رمان، اعتراف و خداحافظي


دوريس لسينگ از جايزه نوبل متنفر است

صبح 9 اكتبر 2007 براي دوريس لسينگ 88 ساله روز عجيبي بود. او مثل همه روزها و مثل خيلي از زن هاي خانه دار زنبيلش را برداشت تا خريد روزانه اش را انجام دهد. اما برگشتن اش به خانه شبيه همه روزها نبود. تعداد زيادي خبرنگار و عكاس جلوي خانه نويسنده جمع شده بودند تا حسش را زمان شنيدن خبر برنده شدنش در نوبل ادبي بشنوند. لسينگ از برنده شدن جايزه ذوق زده شده بود. بسياري از خبرگزاري ها در آن روز تصوير خانم لسينگ را منتشر كردند كه روي پله هاي خانه اش نشسته و تقريباً توان حركت ندارد. احتمالاً خانم لسينگ با خودش مي گفت كه بعد از پنجاه سال نويسندگي صاحب پول و پله يي شده به علاوه آنكه شهرتش هم همه جا مي پيچد. اما حالابعد از حدود شش ماه ماجرا برعكس شده است. او در مصاحبه يي كه روز گذشته در بسياري از خبرگزاري ها منتشر شد، گفت دريافت جايزه نوبل، زندگي اش را به هم زده و بعد از دريافت اين جايزه ديگر آرامش ندارد. «لسينگ» در اين باره گفت: «اين روزها تنها كاري كه مي كنم اين است كه مدل عكاسي بشوم يا آنكه وقتم را به خبرنگاراني اختصاص بدهم كه مي خواهند با من مصاحبه كنند.» اين زن 88 ساله گفت حتي پول نوبل هم به دردش نخورده است، چون مجبور است براي آنكه دست ماموران ماليات به آن نرسد، زودتر خرجش كند. او گفت تا حال حاضر 775 هزار پوند از پولش را خرج خانواده پرجمعيت اش كرده و در نظر دارد زودتر از شر بقيه پول، كه البته تقريباً چندان زياد نيست، راحت شود. دوريس لسينگ چپگراي سابق، كه بعد از برنده شدن نوبل تقريباً از همه چيز دنيا از اينترنت گرفته تا نويسندگان و ناشران جوان انتقاد كرده بود، برنده شدن نوبل را يك «فاجعه خونبار» توصيف كرد. با اين همه تايم آنلاين سه روز پيش خبر داد كه او به زودي آخرين رمانش را با نام «آلفرد و اميلي» منتشر مي كند. اين رمان به نوعي اعتراف نويسنده است. البته او موضوع رمان را «نيمي واقعيت و نيمي داستان» معرفي كرده، اما در مصاحبه هايش به گونه يي شرح مي دهد كه همان نيمه واقعي داستان نيز واقعيت هاي زيادي را دربر دارد: علاقه به پدر و نفرت از مادر: «من از مادرم بدم مي آمد. او هم از من خوشش نمي آمد. اين براي او يك تراژدي بود: اما براي من نه.» گاردين در معرفي اين كتاب نوشت: اين كتاب در دو بخش با نام هاي «آلفرد تايلر» و «اميلي مك ويف» روايت مي شود كه در زندگي پدر و مادر خود نويسنده به شمار مي آيد. لسينگ در اين رمان از مجروح شدن پدرش مي نويسد. او در اين مورد مي گويد: «چه مي شد اگر آن تركش به پاي پدر نمي خورد و نسل بعدي هم تباه نمي شد. چه مي شد كه بريتانيا در صلح زندگي مي كرد.» اين كتاب قرار است در 288 صفحه از سوي انتشارات «فورث ايستيت» منتشر شود.لسينگ گفت اين كتاب آخرين كارش خواهد بود، چون ديگر توان نوشتن ندارد. او به نويسندگان جوان توصيه كرد نوشتن را به روزهاي بعد عقب نيندازند، چون توان نوشتن همواره با آنان نخواهد بود: «من ديگر فرصتي براي نوشتن ندارم. توان آن را هم ندارم. براي همين است كه هميشه به جوان ها مي گويم فكر نكنيد اين نيرو و توان را همواره خواهيد داشت.»1

تاريخ را اينجا بجوييد

نگاهي به جلد ششم «يادداشت هاي علم
حكايت اميراسدالله علم و يادداشت هايش يادآور سلطان محمود غزنوي و شاعر دربار است. مي گويند سلطان در سفري احساس گرسنگي مي كرده و آشپز دربار از بادمجان خوراكي براي شاه مي پزد. غذا به مذاق شاه گرسنه خوش مي آيد و احتمالاً بعد از باد معده يي، از غذا خوب مي گويد. شاعر دربار به سرعت شعري در مدح بادمجان مي گويد. كمي بعد، قسمتي از بادهاي دفع نشده، شاه را دچار مشكل مي كند. او از بدي بادمجان مي گويد. شاعر بلافاصله قصيده يي در مذمت بادمجان مي گويد. سلطان برآشفته مي شود كه مردك اينها كه مي گويي يعني چه؟ شاعر هم بزدلانه درمي آيد كه پادشاها، من شاعر توام، نه شاعر بادمجان. ادامه

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

خوان خلمن به سروانتس رسيد

خوان خلمن شاعر مطرح اسپانيايي پس از يك عمر مبارزه، تعقيب و گريز و چنانچه خود مي گويد دست و پنجه نرم كردن با مرگ، جايزه ادبي سروانتس را دريافت كرد. اين جايزه را معتبرترين جايزه در ادبيات اسپانيايي مي دانند و به قولي آن را نوبل ادبيات اسپانيايي زبان قلمداد كرده اند. خوان خلمن 77 ساله يكي از مشهورترين شاعران آرژانتين است، به طوري كه او را ملك الشعراي اين كشور امريكاي جنوبي مي دانند. وي كه زماني عضو گروه چريكي «مومتونروس» بود و عليه حكومت ديكتاتوري آرژانتين مي جنگيد، پسر و عروس اش را در دوران ديكتاتوري نظامي اين كشور از دست داد. او سال ها تلاش كرد رد نوه اش را بيابد. حكومت نظامي آرژانتين همچنين خلمن را وادار به تبعيد به اروپا كرد. اين شاعر مطرح آرژانتيني هنگام دريافت جايزه اش كه 90 هزار يورو ارزش دارد، گفت: «زخم هاي به جا مانده از حكومت نظامي ديكتاتوري آرژانتين فراموش نشدني است. اين زخم ها در لايه هاي زيرين جامعه مثل يك غده سرطاني رشد مي كنند و همه چيز ما را تحت الشعاع قرار مي دهند.» وي كه جايزه اش را از پادشاه اسپانيا دريافت مي كرد، افزود: «من بارها مرده ام. هر بار كه خبري از قتل و ناپديد شدن دوستان و همكارانم به من مي رسيد، حس مي كردم خودم هم با ايشان مرده ام.» اين شاعر معترض و انقلابي سپس به دن كيشوت اشاره كرد و گفت: «اما وقتي دن كيشوت مي خواندم، دردم كمتر مي شد.» جايزه ادبي سروانتس چهارشنبه (23 آوريل) و طي مراسمي در دانشگاه «آلكالادي انارس» در شهر زادگاه سروانتس به خوان خلمن 77 ساله اهدا شد. در اين مراسم ماركانا خلمن نوه شاعر نيز حضور داشت. خلمن جايزه خود را از خوان كارلوس پادشاه راستگراي اسپانيا دريافت كرد، در حالي كه سال ها به عنوان يك مبارز چپ به فعاليت پرداخته بود. هيات داوران اشعار خلمن را بازتاب خاطرات دردناك او از زمان ديكتاتوري اين كشور عنوان كردند و آن را به عنوان نمونه ناب يك شعر انساني ستودند. آثار متعدد خلمن در نيم قرن فعاليتش به عنوان يك شاعر همچنين به مفهوم خانواده، عشق و تعهد ادبي يك نويسنده مي پردازند. پادشاه اسپانيا در مورد اين اشعار و هنگامي كه جايزه را به ملك الشعراي آرژانتين اهدا مي كرد، گفت: «اشعار شما با قدرت، صداقت و رواني سروده شده است. شعرها حاصل شوري است كه احساس شما آنها را پرورش داده است: شوري كه مشخصه اشعار ناب شما است.» وي افزود: «ما اينجا گرد آمده ايم تا نشان دهيم كه شعرهاي شما يك رويا نيست، بلكه واقعيتي خارق العاده، تاثيرگذار و فراموش نشدني هستند.» چندي پيش خبر انتشار اشعار خوان خلمن توسط «سعيد آذين» منتشر شده بود. وي اين مجموعه را «عاشقانه هاي سفاردي» نام نهاده است و آنها را از مجموعه شعر «زيرين» گزينش كرده كه 20 مجموعه شعر اين شاعر آرژانتيني است.1

يه كتاب ديگه

جومپا لاهيري يك زن خانه دار است. با اينكه او نويسندگي خلاق را در دانشگاه خوانده، همين رشته را درس داده و به تازگي سومين كتابش را هم روانه بازار كرده است، اما به بچه داري بيش از بقيه كارهايش اهميت مي دهد. او ترجيح مي دهد اوقاتش را به تربيت بچه اش بپردازد تا اينكه داستان جديدي بنويسد. شايد به همين دليل باشد كه بعد از چند سال كتاب سومش را روانه بازار كرده است. لاهيري با همان اولين كتابش به شهرت رسيد، كتابي كه برنده جايزه پوليتزر شد و با فاصله كمي با چند ترجمه به فارسي منتشر شد. «مترجم دردها»، «ترجمان دردها» و «مترجم ناخوشي ها» كه سه عنوان اولين كتاب لاهيري به فارسي بود، با استقبال خوانندگان فارسي زبان همراه شد، به طوري كه ترجمه آن توسط اميرمهدي حقيقت به چاپ چهارم رسيده است. كتاب دوم لاهيري هم هرچند جايزه نگرفت تقريباً با همين وضعيت روبه رو شد. اين كتاب نيز با چند ترجمه به فارسي برگردانده شد و مورد توجه خوانندگان قرار گرفت. لاهيري پس از «همنام» بيشتر اوقاتش را صرف زندگي خانوادگي كرد. او كه نويسنده يي هندي تبار است، به شيوه يي سنتي ازدواج كرد و بچه دار شد. او در چند مصاحبه يي كه اتفاقاً يكي دوتايش توسط روزنامه نگاران ايراني انجام شده بود، گفت بچه داري خيلي وقتش را مي گيرد. اما به هر حال بعد از دو سال دومين مجموعه داستانش را منتشر كرد. او اين كتاب را «زمين غيرعادي» ناميده است، كتابي كه شامل هشت قصه كوتاه است. درون مايه اين داستان ها مشكلات خانوادگي، ازدواج هاي ناموفق و نظاير آن است و وقايع آن در هند، انگلستان و ايتاليا رخ مي دهد. لاهيري در سومين كتابش فضايي متفاوت را تجربه كرده است.1

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

مادر بزرگ هم رفت

تلفن كه ساعت 6 صبح زنگ مي‌زند، هميشه خبري بد انتظارت را مي‌كشد. خبر خوش را معمولا صبر مي‌كنند با تامل بهت مي‌رسانند. براي خبر خوب هميشه انگار فرصت هست. عمويم كه در تصادف مرد، نيمه هاي شب تماس گرفتند. خبر فوت پدربزرگ را با بيدار شدنم از خواب شنيدم. از رابطه خانوادگي كه بيرون بيايم، مرگ عمران صلاحي، اكبر رادي، قيصر امين پور و چند مرگ ديگر را صبح زود شنديم. تا مرگ پاره وجودم....تا مرگ مادر بزرگم كه همه كودكي و جواني‌ام را به تنهايي بردوش كشيد. قصه هايش، شعرهايي كه مي‌خواند،‌ شكلات هايي كه يواشكي و از مانتو مي‌داد تا مادرم نگران سو تغذيه ما نباشد، همسفري خوب براي خانواده ، مادري با سوغاتي‌هاي بسيار بعد از سفرهاي دلتنگي و خلاصه همه،‌همه آن چيزي كه مي‌توان از يك مادر بزرگ انتظار داشت.م
تلفن زنگ زد. ساعت 6. با آن كه چندي است مادر بزرگ بيمار بود، اصلا انتظار شنيدن خبر را نداشتم. مادر بزرگ...كه ما او را "ماماني" مي‌ناميدم و اين اواخر خجالت مان مي‌آمد به اين اسم صدايش كنيم و حاج خانم ‌مي‌ناميدش، رفت. هم خواهر كه پشت تلفن بود و هم من كه منتظر ادامه صحبت بودم، بعد از كلمه "ماماني" يخ كرديم. كسي ادامه نداد. دوباره كلمه"ماماني" آمده بود وسط. مثل كساني كه در حالات بحراني به زبان و لهجه مادريشان بر مي‌گردند... مادر بزرگ من را به همه لحظه‌هايي كه هرگز فراموش نمي‌شدند،‌ تنها گذاشته بود. مادر بزرگ رفته بود.م