سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

دشواري خليلي بودن

تضاد، جذابيت انسان است و اگر نبود اين تضاد، انسان تبديل مي‌شد به موجودي كسالت‌بار كه تنها به درد كشاندن هر روزه چرخ آسياب بان مي‌خورد. درست به همين دليل است كه خوبي مطلق حالمان را بد مي‌كند و هر گاه حس كنيم كه كسي، هميشه به شيوه "بچه مثبت‌ها" رفتار مي‌كند، كسل مي‌شويم. در چنين شرايطي با خودمان فكر مي‌كنيم كه چطور مي‌شود كمي شيطنت كرد، سر به سر كسي گذاشت و البته انسان بود. به قول يكي از متفكران ميهني كه شايد دوست ندارد اسمش در اين‌جا برده شود، زندگي بدون چيپس و پفك، بدون چيزهاي مضرر چيزي به كل حال زننده است. درست همان‌طور كه بچگي، شيطنت را در الزامش دارد و اگر انسان كودكي نكند، توپ پلاستيكي به سمت پنجره‌اي نشوت‌ات، يا به تعبيري امروزي‌تر، كلي ايميل "اسپم" براي ديگران سند نكند‌( يا به تعبيري نفرستد )، شايد در پيرانه‌سرش هواي كنعان به سر كند و اي وايلا، از اين همه نابجايي كه گاه دامان ما را مي‌گيرد.

متن كامل

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

وقتی که نمی‌توانی شنا کنی

روزي روزگاري كه تازه مد شده بود كه عكس نويسندگان را روي جلد كتاب چاپ كنند، به جورج برنارد شا پیشنهاد کردند که عکس‌اش را بگذارند روی یکی از کتاب‌ها. او هم مثل همیشه گوشه لب چپ‌اش را برد بالا که یعنی دارد پوزخند می‌زند و بعد گفت: " عکس منو. اون وقت همه فکر می‌کنن که قراره کتاب خیلی خوبی بخونن و وقتی کتاب رو باز می‌کنن، سرخورده می‌شن." البته بعد عکس جورج برنار شاو کلی رو کتابها چاپ شد.

متن کامل

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸

بهترين خاطره ت چيه؟

كاري از مجموعه منتشر نشده "سرماخوردگي"

بهترین خاطره ت چیه؟
اون روزی نیست که تب کرده بودی؟
آره ، تب.
وتوی رختخواب می لرزیدی؟
مادرت پارچه خیس می ذاشت روی پیشونیت و
واسه ات سوپ داغ می آورد؟
همه اش نوازشت می کرد و
از هيچ مساله ناراحت كننده اي حرفی نمی زد.
کسی مجبورت نمی کرد مشق بنویسی.
یا از نمره ها...
من بهترین فيلم ها رو وقتی دیدم که مریض بودم.

* * *

خاطره ای از این بهتر؟
من که یادم نمی آد.

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۸

انگار همه چیز برای دور ریختن ساخته می‌شود

مردم دنیا خیلی به تعریف‌های از پیش تعیین شده توجهی ندارند. مثلا یک سري رای آن‌که پول داشته باشند و آسایش، کار می‌کنند، اما آن‌قدر کار می‌کنند که وقتی برای تفریح و آسایش ندارند. مثلا روزنامه می‌خرند که تا پایان روز آ‌ن‌را بخوانند، اما مطالب مورد علاقه‌شان را با قیچی می‌برند تا سر فرصت مناسب بخوانندش. گاهی هم کتاب می‌خرند تا سر فرصت آن‌را بخوانند، اما کتاب را تمام نکرده دنبال راهی هستند که از شرش خلاص شوند.

متن كامل

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد

هميشه اتفاق هاي غيرمنتظره را دوست داشته ام،‌ حتي اتفاق هاي غير منتظره بد هم برايم جالبند،‌ هر چند كه دوستشان ندارم. مثلا وقتي آسمان يكدفعه باراني مي شود، مثلا وقتي كه يكدفعه از خواب بيداري مي شوي و مي بيني به جاي رختخوابت،‌ جاي ديگري هستي، مثلا وقتي دوستي بعد از سالها تلفن مي كند بهت، مثلا وقتي بي خودي هديه مي گيري،‌ مثلا وقتي بي هوا بوسيده مي شوي، مثلا وقتي يك دفعه كوله پشتي ات را بر مي داري و مي روي سفر.

اما دقيقا گاهي مثل مرداب مي شوم.هيچ حركتي نيست. ركود كامل. اگر يكي سنگي بيندازد درونم،‌ موج ها تا بي نهايت تكرار مي شود. مثلا كمتر پيش آمده به تنهايي بروم سينما. معمولا يكي از دوستانم، به زور مرا برده. تئاتر هم همين طور. البته نه اينكه دوست نداشته باشم بروم سينما، نه. اما زورم مي آيد. بايد سنگي باشد كه مردابم را به حركت وادارد.

گاهي كه خيلي زندگي ام تكراري مي شود، فكرهاي عجيب و غريب به سرم مي زند. مثلا توي روزهاي دانشجويي، كه گاهي حس تنهايي همه وجودم را مي گرفت و از تنهايي،‌ زانوهايم مور مور مي شد، دوست داشتم با يك ماشين تصادف كنم. نه براي مرگ، كه براي زندگي.

دوست داشتم با دختركي تصادف كنم و درست مثل فيلمها، به تصادف زندگي هر دوي ما تغيير كند. دوست داشتم اتفاق بيافتد. چيزي،‌كسي، زماني.

دوست داشتم زماني فرشته اي بيايد و با تكان بالهايش، گردابي درست كند كه تنهايي ام غرق شود. دوست داشتم كه فرشته ، عاشقانه به زمين خيره شود و به شيوه سكوت، حرف بزند، چرا كه به نظرم، هميشه در حرف زدن دروغي نهفته است. سكوت، نمي تواند دروغ بگويد. چشمها نمي توانند.

دنيا مي تواند فرشته را تكان بدهد و فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد. من منتظر زلزله ام

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸

غبرايي‌ها

مترجم‌هاي برادر در گفتگو با مهدي غبرايي

سه برادر خانواده غبرايي؛ مهدي، هادي و فرهاد، سهمي مهمي در ادبيات و فرهنگ معاصر داشته‌اند. از اين ميان فرهاد غبرايي كه او را با ترجمه‌هايي همچون "حريم"، " سفر به انتهاي شب"، "پاريس جشن بيكران"، " خانواده پاسكال دوراته " ، "جزيره" و بسياري آثار مطرح ديگر مي‌شناسيم در سال 1373 بر اثر سانحه تصادف رانندگي در گذشت. هادي غبرايي نيز كه ويراستار و مترجي توانا بود در سال 1382 و به دليلي مشابه از ميان ما رفت، مشكلي كه سبب درگذشت افرادي دگر نيز در خانواده غبرايي‌ها بوده است. در گفتگويي كه در ادامه مي‌آيد با مهدي غبرايي در مورد "اين سه برادر" به گفتگو نشسته‌ام.

متن كامل

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

نويسنده ادبيات آشپزخانه‌اي برنده جايزه معتبر فرانسوي شد

اگر مي‌خواهيم برنده نوبل ادبيات يك ايراني باشد، بايد روي زن‌هاي نويسنده مان بيشتر سرمايه‌گذاري كنيم. دليل اين پيشنهاد هم خيلي واضح ( و البته مبرهن) است. در چند سال اخير اگر جايزه‌اي در عرصه بين‌المللي گرفته‌ايم، برنده‌اش يك خانم ايراني بوده است.

متن كامل