امروز بيستم بهمن ماه است. اين را نوشتم كه بدانيد من به روزها و هفتهها توجه دارم. همین. وگرنه دیروز نوزدهم بهمن ماه بود و فردا بیست و یک. پس فردا هم و دو روز قبل هم خیلی مهم نیست. چون دو روز پیش که رفته و به قول خیام، از آنچه رفته یاد نکن و دو روز آینده هم که نیامده. پس بهتر است از همین امروز بنویسم. ( استدلال رو حال کردین؟ حالا همش از این دکارت پدرسوخته کوفتی نقل قول کنین.)
داشتم میگفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان میرود و سیاهیاش برای زغال میماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشمهای آدم برفی به دنیا نیامدهام. دستکش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برفها را روی هم بگذارم. اما آن نیمهای که باید برف ببارد، نبارید.
تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...
داشتم میگفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان میرود و سیاهیاش برای زغال میماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشمهای آدم برفی به دنیا نیامدهام. دستکش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برفها را روی هم بگذارم. اما آن نیمهای که باید برف ببارد، نبارید.
تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...