سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویج‌هایم کو؟

امروز بيستم بهمن ماه است. اين را نوشتم كه بدانيد من به روزها و هفته‌ها توجه دارم. همین. وگرنه دیروز نوزدهم بهمن ماه بود و فردا بیست و یک. پس فردا هم و دو روز قبل هم خیلی مهم نیست. چون دو روز پیش که رفته و به قول خیام، از آنچه رفته یاد نکن و دو روز آینده هم که نیامده. پس بهتر است از همین امروز بنویسم. ( استدلال رو حال کردین؟ حالا همش از این دکارت پدرسوخته کوفتی نقل قول کنین.)

داشتم می‌گفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان می‌رود و سیاهی‌اش برای زغال می‌ماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشم‌های آدم برفی به دنیا نیامده‌ام. دست‌کش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برف‌ها را روی هم بگذارم. اما آن نیمه‌ای که باید برف ببارد، نبارید.

تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

اگه نسکافه نداری، یه راه کراک بده

اين خبر را بخوانيد تا بدانيد كه ما ايراني‌ها چه جور مردمانی هستیم: "نتایج اولیه یک پژوهش دفتر تحقیقات پلیس مبارزه با مواد مخدر نشان می دهد تولید کنندگان مواد مخدر به حدود 95 درصد کراکهای موجود در ایران کافئین اضافه می کنند که نتیجه آن افزایش وابستگی بیشتر مصرف کننده به کراک است."

با این حسابی که پیش می‌رود به زودی توی نسکافه‌هایمان هم کمی کراک می‌ریزنند تا کیفور شویم. اما احتمالا ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. ممکن است توی خیلی از چیزهای دیگرمان، خیلی چیزهای دیگر بریزنند.

مثلا ممکن است توی نوشابه خانواده، ساندیس بریزنند. در این صورت شما کم کم به کافکا علاقمند می‌شوید. ممکن است اتفاق‌های دیگری هم برای شما بیافتد. یادتان می‌آید پینوکیو؟

ممکن است به جای نخ، در شلوارهای ما میخ به کار ببرند. آن وقت شما بدون آن‌که بروید دکتر، مرتبا آمپول زده می‌شوید. البته مکن است برادر- پدر بعضی‌ها هم با شما دعوا شده باشند.

ممکن است به جای چای به شما شما آب خنک تعارف کنند. فقط مراقب باشید که آیس تی بهتان قالب نکنند.

ممکن است به جای هویچ یه شما چماق بدهند. راستی قسمت هویج دوستان اروپایی، در آن بسته پیشنهادی‌شان چی بود؟

ممکن است به جای رنگ آبی، به شما زرد بدهند. شما هم باید بپذیرید. مگر شما نژادپرستید که نپذیرید؟

ممکن است به جای دربند و توچال، شما را توچال و دربند ببرند. راستی صادق هدایت هم بیکار بود که کتاب داستان می‌نوشت؟

ممکن است خیلی کارها بکنند. مهم نیست. خدا را شکر، ما بچه مثبتیم به این کارها کاری نداریم.

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۸

آیا رازهای سالینجر بعد از مرگش فاش خواهد شد؟

کسی که مدت ها نبود و فقط سایه ای از او در آپارتمان مهجورش نفس می کشید، دیگر واقعا نیست. سلینجر را می گویم، همان نویسنده ای که می شود "ناتوردشت"اش را به همه توصیه کرد، همان نویسنده ای که "فرانی و زویی " اش را می شود بارها و بارها خواند، همان نویسنده ای که "نه داستان" اش، به اندازه 9 هزار داستان خواندنی و ماجرا دارد. سالینجر در 91 سالگی درگذشت، هر چند که 43 سال تمام است که کسی کتاب تازه ای از او نخوانده است. هر چند که با کسی گفتگو نکرده بود. اما با این همه در خانه مهجورش زندگی می کرد و هر روز بی وقفه می نوشت. چرا سالینجر با هیچ مجله ای مصاحبه نمی کرد؟ چرا 43 سال تمام کتابی منتشر نکرد؟ چرا دوست داشت کسی از کارهایش سردرنیاورد؟ اگر دوست دارید جواب این سوال ها را بدانید، حتما این مطلب را بخوانید.

ویروس هایی که بهم می خندیدند

هفته قبل، یقه کتم را دادم بالا و درست مثل جتنلمن های قرن نوزدهمی اروپایی، رفتم به یک مغازه فروش نرم افزارهای کامپیوتری. می خواستم یک بار هم که شده، کاغذهای با ارزشی را که در جیبم بود و شما اسمش را گذاشته اید اسکناس خرج کنم و یک نرم افزار واقعی و درست حسابی بخرم. حسابی از دست این ویروس های "تروژان" ذله شده بودم ؛ کامپیوترم مدام "rest" می شد، برنامه درست عمل نمی کرد و خلاصه اینکه نمی خواستم این اتفاق ادامه پیدا کند. این بود که تصمیم گرفتم یک آنتی ویروس اوژینال بخرم و مدام "آپدیتش"( به روزش کنم)، بعد ویروس ها را یکی یکی له کنم و جشن ویروس کشان بگیرم.

کلی پول دادم و یک جعبه بزرگ خریدم که فقط یک سی دی کوچک در آن بود. آنتی ویروس عزیز را نصب کردم، به سرعت آپدیتش کردم و همان لحظه هم کامپیوترم ( اصلا نمی تونم از رایانه استفاده کنم، چون به سرعت با یارانه اشتباه می گیرمش) را به دستش دادم که اسکنش کند. ( چه ارتباطی بین اسکن و اسکناس وجود دارد؟ من که نمی تونم همه اسرار شخصی ام رو اینجا رو کنم. ) همین جور که عدد یک به سمت صد حرکت می کرد، ویروس های قرمزی را می دیدم که آنتی ویروس عزیز شناسایی می کرد. خلاصه کلام اینکه چهار پنج تا ویروس را شناسایی کرد. از من خواهش کرد که اجازه دهم ویروس ها کشته شوند. من هم در با غرور تمام، جشن ویروس کشان گرفتم. اگر بدانید وقتی ویروس ها کشته می شدند، چه ناله ای می کردند...داشتم کیف می کردم. جای همه شما خالی...

بعد که ویروس ها کشته شدند، درست مثل ناپلئون بناپارت، وقتی از یک جنگ بزرگ بر می گشت و به سراغ ژوزفین می رفت، به همه پز می دادم که من حالا یک آنتی ویروس اورژینال دارم و ویروس ها را له می کنم.

ماجرا را همین جا داشته باشید و ماجرای یک هفته بعد من را بخوانید. کامپیوتر را روشن کردم. می خواستم یک سی دی صوتی بگذارم و وقتی که می نویسم، یک آهنگ عشقولانه توی گوشم بخواند.( باز هم که سوال های خصوصی می پرسین؟) . اما داریو سی دی موجود نبود(نصف این جمله هیچ ربطی به فارسی نداشت). هر چه گشتم، درایو سی دی را پیدا نکردم تا سی دی بخواند. کامپیوترم ویروس گرفته بود، آنهم با یک آنتی ویروس مثلا اورژینال. راستی در طول این یک هفته هم حسابی آپدیتش کرده بودم و آن هم مثلا آپدیت شده بود. اما باز هم ویروس ویروس ها له ام کرده بودند. همه صحنه هایی را پیش خودم تجسم کردم که مثلا ویروس ها کشته می شدند و ناله می کردند.

دقیقا ویروس ها را می دیدم که بهم می خندند.

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی می‌افتد؟

ديروز تيم سپاهان، تيمي که امیر قلعه‌نوعی مربی‌اش است، پنج گل به تیم سایپا زد؛ همان تیمی که مایلی‌کهن مربی‌اش است. حالا سپاهان قلعه‌نوعی با کلی امتیاز صدرنشین لیگ است. بعدش شما بگویید که این مربی، بد است. باور کنید قلعه‌نوعی بهترین مربی‌‌ ایران است. اخلاق‌اش را هم بی‌خیال شوید. مگر آلکس فرگوسن خیلی مودب و جنتلمن است؟

اما نکته‌ای که برای من آبی‌پوش مهم است، بازی امروز تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی است،‌ همان ورزشگاهی که 36 سال پیش برای بازی‌های آسیایی تهران ساخته شد و هنوز بهترین ورزشگاه ایران است. این بار استقلال می‌برد؟ پرسپولیس می‌برد؟ مثل همیشه مساوی می شود؟

چند وقتی است که همه چیز را سیاسی تعبیر می‌کنیم. دیروز که وبلاگ‌ها را مرور می‌کردم، چند تعبیر خیلی نزدیک به هم دیدم. یکی از وبلاگ‌ها که اسمش یادم نیست، نوشته بود که بازی فردا( یعنی امروز) حتما برنده خواهد داشت، چون اگر بازی برنده نداشته باشد، طرفدارهای آبی و قرمز دیگر نمی‌توانند با هم کل کل کنند و در نتیجه ممکن است از سربیکاری، شعار سیاسی بدهند. استدلال را می‌بینید؟ واقعا که آدم اگر شاخ درنیاورد، جای تعجب دارد.

فکر کنید که بازی مساوی شد. آیا آدم‌هایی را که از سر بیکاری حرف سیاسی می‌زنند، می‌توان جدی گرفت؟

وبلاگ نوشته بود که بازی حتما به نفع پرسپولیس تمام خواهد شد، چون دیروز ( یعنی دو روز قبل)، کفاشیان به باشگاه قرمزها رفته و احتمالا به آن‌ها قول داده که داوردر دقیقه 86 یک پنالتی به نفع‌شان می‌گیرد.

حالا بازی امروز چند چند می‌شود؟ ببنیم و بدانیم چون به نظرم هیچ‌وقت نمی‌توان فوتبال را پیش‌بینی کرد. شاید کفاشیان به علی دایی گفته باشد که تیمش حتما باید امروز ببازد.

برخی ... جسارتا نویسنده هستند

"شجریان، مخملباف، روانشناسی، صدای سوخته و خیلی چیزهای دیگر " در گفتگو با سعید عباس پور

هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.

متن كامل

داستان " یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید

اگر اهل چت کردن باشید، بارها و بارها برایتان نوشته اند: dc شدم، آن هم در شرایطی که هی به طرف مقابلتان فحش و بد بیراه می دهید که چرا جوابتان را نمی دهد. جدا از آنکه بعضی از دوستان ما اهل پیچاندن ( شهری در جنوب غربی آفریقا ) هستند، بعضی اوقات، خط های اینترنت واقعا قاط می زند. آن وقت شما می مانید و اعصابی که در حال خرد شدن است. تازه این نکته خوب ماجراست. اگر شما بخواهید دنبال مسایل علمی باشید ( مسایل علمی هم که پر است از عکس؟؟؟!!!) پدرتان در می آید. جان تان در می آید ( همش که نباید از پدر مایه گذاشت ) تا یک صفحه جدید باز شود. چرا؟ واقعا چرا؟ چون سرعت اینترنت در ایران خیلی کم است.

اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.

اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."

این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است. طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."
فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟