پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹

دکمه راستین بر کت شکسپیر

یادداشتم درباره نمایش « هیاهوی همهمه همگانی» به کارگردانی شادمهر راستین را در اینجا بخوانید.

احمد غلامي را به ما پس بدهيد


نه. نمي‌خواهم از اين متن‌هاي شعاري بنويسم كه احمد غلامي را آزاد كنيد. مي‌خواهم او را به ما پس بدهيد، با ما و به ادبياتي كه دست‌كم كم هزار سال سابقه دارد.

احمد غلامي را از سال‌هاي پاياني دهه 70 مي‌شناسم. روزنامه فتح. پيش از آن «شباب» را مي‌خواندم و البته «خرداد» را. اما فقط يك خواننده بودم تا اين‌كه مردي را ديدم كه چشماني سبز و چهره‌اي گشاده داشت. از سياست مي‌گريخت و دل‌خوش بود به نوشتن و ادبيات. و البته سينما و خلاصه جنس‌اش از هنر بود.

اما تعطيلي هر كدام از اين روزنامه‌ها، احمد را يك گام به سمت سياست نزديك‌تر كرد. و بعد همشهري بود. همشهري تهران و آن ضميمه هشت صفحه‌اي عالي كه اگر خودم در آن نمي‌نوشتم،‌ مي‌توانستم بيشترش از مزايايش بنويسم.

غلامي به من آموخت كه بنويسم. كلمات وحشي‌ام را مهار كنم، و اين آموختن و استاد و شاگردي چنان بود كه هيچ‌گاه به طور مستقيم چيز نگفت. همه به احترام بود و اشاره. نكته مهم اما اين نبود. او به من انسانيت را آموخت. آموخت كه مي‌توان با يك خبرنگار يك لاقبا مي‌توان با احترام و محبت حرف زد. و من احترام و محبتم را با تقديم كتاب شعرم به او نشان دادم. « ما از اول يك نفر بوديم » را به استادم تقديم كردم.

و بعد روزنامه« شرق». سه بار تعطيلي اين روزنامه، غلامي را سياسي‌تر كرد. اين بود كه در آن ضميه روزنامه « اعتماد»، گاه گاهي چيزهايي مي‌نوشت كه به سياست پهلو مي‌زد. و درگشايش مجدد «شرق»،‌ اين گرايش كمي بيشتر شد، با اين همه هرگز آن‌قدر قوي نشد كه غلامي را يك نويسنده ادبي سياسي بدانيم. او روزنامه‌نگاري است فرهنگي،‌ كه گاه از منظر انسانيت، چيزي مي‌نويسد كه شما ممكن است سياسي تعبيرش كنيد .

و اگر چنين است، و اگر اين‌گونه شده كه نويسنده دوست داشتني ما، مثل روزهايي نيست كه سياست، بازي كثيفي بود برايش، مقصر شماييد. شمايد كه او را پله پله از ما دور كرديد. خسرو گلسرخي در بيدادگاه شاه گفت: شما بچه‌هايي را كه كتاب مي‌خوانيد به زندان مي‌فرستيد و وقتي آن‌ها آزاد مي‌شوند، مسلسل دست مي‌گيرند. و شما با احمد ما چنين كرديد، هر چند كه درايت و بزرگواري او چنان نبود كه از كوره در برود. فقط كمي از ما و ادبيات دور شد.

لطفا احمد، استاد احمد غلامي را به ما برگردانيد. او را بيش از اين از ما و ادبيات دور نكنيد.

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

يك داستان جديد

امروز صبح طرح يك داستان جديد در ذهنم جرقه است. شايد موضوع اصلا به خواب ديشبم مرتبط نباشد، اما به گمانم همان خواب هوايي‌ام كرد.
دوستي را در خواب ديدم كه دست كم 5 سال است كه نديده‌امش. اصلا هيچ خبري ازش ندارم. بي‌ربطي خواب آن‌جاست كه شوهرخاله‌ام هم بود، آن هم با لباسي كه هرگز او را با آن نديده‌ام. پدرم هم بود. و همه چيز آن‌قدر عجيب پيش رفت كه وقتي از خواب بيدار شدم، حس كردم بايد داستاني بنويسم.
و در اين داستان از حسي غريب ( و شايد قريب ) مي‌نويسم كه در چند وقت اخير آمده سراغم. حسي از تازگي. و بابت همه اين‌ها ممنونم.

شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

تعطيلي‌هاي بي‌خود و ادامه هواي آلوده در تهران/ مديراني را كه تعطيل نمي كنند اعدام كنيد

وقتي هيچ چيز توي مملكت حساب و كتاب نداشته باشد و هيچ‌كس حرف آن‌يكي را گوش نكند، اوضاع همين مي‌شود كه هست. الان چهار هفته است كه سه روز آخر هفته تعطيل است. البته آن روز آخري را خدا تعطيل كرده، اما دو روز چهارشنبه و پنجشنبه را دولت.

مي‌گويند كه هوا آلوده است و البته ريه بنده هم به اين نكته شهادت مي‌دهد. اما چه فايده كه وقتي دولت تعطيل مي‌كند، مراكز خصوصي بسياري تعطيل نمي‌كنند. به همين دليل ترافيك در تهران تغريبا هيچ تغييري نكرد. ريه‌هاي من هم هنوز مي‌سوزند و مي‌سازند.

پيشنهادم اين است كه اگر مي‌خواهند تعطيل كنند، همه را تعطيل كنند . توصيه موصيه را هم بگذارند كنار و دستور دهند همه جا تعطيل شود، وگرنه برخورد مي‌شود. اصلا مديراني را كه تعطيل نمي‌كنند، اعدام كنند. اين‌جوري نمي‌شه كه يك عده تعطيل باشند و عده ديگر دمشان را بگذارند روي كولشان و بروند سر كار. اين اصلا با عدالت جور نيست.

و آلودگي‌ها ادامه دارد...

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

شهلا جاهد يا مطلب پست قبلي را اصلاح مي‌كنم

صبح چهارشنبه كه شهلا جاهد را آويزان كردند، مدام در گودر مي‌چرخيدم و از تا از زواياي مختلف ماجرا را ببينم. خوب بود، هر چند كه اصل ماجرا تلخ بود. خودمم هم هر جور به ماجرا نگاه مي‌كردم، تلخ بود. يك تراژدي تمام عيار بود. و به گمانم، همه ما مقصريم. همه ما كه درست به دنيا نگاه نمي‌كنيم و اجازه هم نمي‌دهيم درست به دنيا نگاه كنند. اما قبل از اين‌كه در اين‌باره بنويسم، درباره پست قبلي‌ام مي‌نويسم: يك توضيح ضروري.
يكي از دوستان كه اسمش را هم ننوشته بود،‌ متهمم كرده كه مثل دائي‌جان ناپلئونم. دوستم شايد راست بگويد. در سه كامنتي كه بر اين پست آمده، نوشته شده كه اگر از افشاي بيشتر اطلاعات نمي‌ترسيدند، مدير ويكي‌ليكس را دنبال نمي‌كردند و متهمش نمي‌كردند. چون از مي‌خواهند بترسانندش.
حالا مي‌شود از چند زاويه نگاه به ماجرا نگاه كنيم. نخست اين‌كه وقتي بازي شروع مي‌شود، بايد قواعد بازي را رعايت كرد. يعني اين‌كه، اينترپل در جستجوي مدير ويكي‌ليكس است تا نشان دهد كه اين مسايل به نفع كشورها نيست. شايد اينترپل هم بازي خورده باشد. از كجا مي‌دانيم؟
اگر اين يك بازي سياسي باشد و بخواهند آتش ماجرا را داغ نگه‌دارند، چه منطقي بهتر از اين. به قول ماركز، وقتي جزييات ماجرا عنوان مي‌شود، همه چيز رنگ واقعي بيشتري به خود مي‌گيرد.
اما به گمانم بايد از زاويه‌اي ديگر به ماجرا كنيم، نكته‌اي كه بعد از نوشتن پست قبلي به آن رسيدم. به گمانم آمريكايي بلند كه خوب از يك فاجعه استفاده كنند، مثل يك نقاش حرفه‌اي. پيكاسو مي‌گفت تفاوت يك نقاش حرفه‌ايي و آماتور آن است كه نقاش آماتور نمي‌داند از لكه افتاده بر تابلو چه كند و نقاش حرفه‌اي آن را بدل به يك خلاقيت مي‌كند. آمريكايي‌ها هم از اين لكه افتاده بر تابلو، بهره‌برداري خود را مي‌‌كنند.
نكته مهمي در يكي از كامت‌ها بود كه سخت به آن ايمان دارم. ما ايراني‌ها مدام چشم‌مان به دنبال كسي است كه كارمان را راه بياندازد. راست گفته دوستي كه اسمش را نمي‌دانم. راست گفته.
اما برسيم به ماجراي شهلا جاهد. نخست اين‌كه من با مجازات اعدام مخالفم. به گمانم از هر زاويه كه به ماجرا نگاه كنيم، اعدام مجازات خوبي نيست. اگر قرار بود اعدام سبب شود تا ديگران، دست از جنايت بردارند، تا كنون چنين شده بود و جنايت ، با چنين افزايشي توام نبود. به گمانم، كسي كه جنايت مي‌كند، چنان از عقل به دور مي‌افتد كه به مجازات نمي‌انديشد.
از سويي گمان كنيد كسي كه چند نفر را كشته، آيا با يك بار اعدام به مجازات مي‌رسد؟ چرا شهلا جاهد در 23 شهريور به فرياد آمد كه تكليفم را يكسره كنيد؟ از آن رو نبود كه خسته شده بود؟
و دلايلي بي‌شمار كه به گمانم اعدام را يك واقعه غير انساني مي‌كند...
ديگر اين‌كه جنايت شهلا جاهد هنوز اثبات نشده بود. عبدالصمد خرمشاهي، 10 دليل و مدرك دارد كه شهلا قاتل نيست. هنوز هم بر اين آرا اصرار دارد. اين دلايل را مي‌توانيد در سايت‌ها بخوانيد و تكرارشان جز ملال، چيزي بر ما نمي‌افزايد و ملالي كه بر زبان لال شهلا بود، چيزي از اين كم نداشت.
شهلا اعدام شد و صندلي را پسر نوجوان ناصر محمدخاني و لاله سحرخيزان( مقتول) از زير پاي قاتل برداشت. آيا اين پسر نوجوان تا پايان عمر انساني عادي خواهد بود؟ آيا آرامش خواهد داشت؟ دريغ.
ناصر محمدخاني بعد از اعدام به قطر رفت. آيا او تا پايان عمر، آرام خواهد بود؟
مشلات ريشه‌دارند. ما تنها صورت مساله را پاك مي‌كنيم. ما تنها معلول‌ها را از بين مي‌بريم. شما گمان ببر آن دختر نوجواني كه پدرش بر اثر مشكلات اقتصادي فرار كرده و به آغوش مهر پدري نياز دارد، مي‌تواند چه موجود هولناكي شود. شما گمان ببر پسركي را دلش مادر مي‌خواهد و مادر، به هواي زندگي بهتر تركش كرده. شما گمان ببر بر دختركي مشهدي، كه پدرش او را به مواد فروش داده تا بار ديگر بتواند خود را «بشاژد» و دختر 9 ساله را معتاد كرده باشند و مرد مواد فروش دخترك را جلوي زنش آزار داده باشد. ( خبري كه سه روز پيش منتشر شد). شما گمان ببر بر تجاوز به عنف.
به علت‌ها توجه كنيم. معلول‌ها ما را به ناكجا آباد خواهند برد.

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

سايت ویکی‌لیکس، حماقت يا هوشمندي؟

وقتي سايت ویکی‌لیکس اعلام كرد كه مي‌خواهد اطلاعات محرمانه وزارت دفاع آمريكا را لو بدهد، پيش خودم گفتم، اگر اين اتفاق قرار بود در ايران بيافتد، حتما قبل از انتشار سايت فيلتر مي‌شد و دست‌اندركارانش به جرم اقدام عليه امنيت ملي، به هتل اوين برده مي‌شدند.
حتي بعد از آن‌كه سندها منتشر شد و گمان كردم آمريكايي‌ها به تته پته افتاده‌اند، گفتم بد نيست چيزي بنويسم توي اين مايه‌ها: به ايران بياييد تا به شما درس سياست بدهيم. شما خيلي راحت مي توانيد اين اطلاعات را سندسازي بناميد و حالش را ببريد.
اما بعد از خواندن اظهارات خانم هيلاري كلينتون، به نتيجه ديگري رسيدم. آمريكايي آن‌قدري كه من فكر مي‌كردم خنگول نبودند. آن‌ها دارند به دولت ايران چنگ و دندان نشان مي‌دهند. مي‌خواهند بگويند كه ما به شما حمله مي‌كنيم و همه كشورهاي منطقه هم پشت ما هستند. يعني مي‌خواهند اين نقش را بازي كنند.
يعني به جاي اينكه مثل جورج بوش گاوچران مدام بگويند كه ايران محور شرارت است و ما فلان و بهمان مي‌كنيم، ترفند هوشمندانه‌تري به خرج داده‌اند.
در اين شرايط وزیر خارجه گفته كه انتشار چنین اسنادی در همکاری ایالات متحده با دیگر کشورها تاثیر خواهد گذاشت اما وی در عین حال ابراز اطمینان کرد که مناسبات آمریکا با دیگر کشورها استوار خواهد ماند.
او همچنين گفته اسنادی که ویکی‌لیکس منتشر کرده، از جمله حاکی از آن است که شماری از کشورهای عرب منطقه در خفا به آمریکا فشار می‌آورند که به ایران حمله کند و تاسیسات اتمی را نابود سازد.
به گفته هیلاری کلینتون همه آن به اصطلاح گزارش‌های دیپلماتیک که منتشر شده، تاییدکننده این واقعیت است که ایران تهدید بسیار جدی‌ای در چشمان همسایگانش و نگرانی جدی‌ای برای فراسوی منطقه است.»
او تاکید کرده به خاطر چنین نگرانی گسترده‌ای بود که آمریکا توانست در پشتیبانی بین‌المللی برای تصویب قطعنامه چهارم تحریمی علیه ایران به دست آورد. وزیر خارجه ایالات متحده همچنين گفته هر کسی که این گزارش‌ها را می‌خواند به این نتیجه می‌رسد که «این نگرانی درباره ایران، موجه و گسترده هستند.»
من اصلا و ابدا به زوج باراك و هيلاري اعتماد ندارم. باراك همان كسي است كه خليج فارس را خليج عر. ب.ي ناميد و از چشم ما افتاد. و هيلاري هم دست كمي از او ندارد.
كس نخارد پشت تو، جز ناخن انگشت من.

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

روایت هوشنگ مرادی کرمانی از میزان دستمزد ناصر ملک‌مطیعی

امروز مصاحبه‌ام با هوشنگ مرادي كرماني، همان نويسنده دوست‌داشتني قصه‌هاي مجيد، در روزنامه و ايضا خبر سايت خبرآنلاين منتشر شد. اگر دوست داشتيد اين مصاحبه را بخوانيد. متن خلاصه در اين‌جا و متن كامل در اين‌جا آمده است. بديهي است كه در متن خلاصه اسمي از من به ميان نيامده.

لطفا نظرهايتان را حتما برايم بنويسد. همين جا. توي وبلاگ. آن‌جا هم نظر داديد،‌ اجرتان به سلينجر.