جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

اندكي عجله! نمايشگاه كتاب نزديك است

شايد براي خيلي‌ها مهم نباشد كه براي ناشران چه اتفاقي مي‌افتد. يعني شايد مهم نباشد كه فلان ناشر چند كتاب به نمايشگاه كتاب سال آينده مي‌رساند، همان نمايشگاهي كه ارديبهشت برگزار مي‌شود. چون وقتي مي‌روند نمايشگاه، به هر چيزي فكر مي‌كنند به جز خريدن كتاب. ( اي بابا ! آخه به من چه شما فكرتون مي‌ره جاهاي بد؟) براي اين عده، نمايشگاه كتاب جايي است كه مي‌شود چند ساعت تويش سياحت كرد، بعدش هم آمد بيرون و در فضاي نمايشگاه، بستني و ساندويچ خورد. به نظر ما، مايي كه به همه چيز گير مي‌دهيم و مي‌پرسيم « چرا كلاهشو كج گذاشته»، اين كار هيچ اشكالي ندارد، چرا كه ممكن يك لحظه، تنها يك لحظه طرف به اين فكر بيافتد كه براي كلاس هم كه شده، يك كتاب بخرد. در نتيجه ممكن است از خواب چند ساله بيدار شود و از اين به بعد باز هم كتاب بخرد. به قول سعدي: « ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی ».

لاجرم حالا كه سخن از شيخ اجل جاري شد، گذر عمر بديديم و بهاري كه پيش روست. اردي‌بهشت موسم نمايشگاه كتاب است و ناشران و ما چشم‌انتظار، تا ببنيم كه چه در نظر است و چه در گذر. آن كتاب كه قصد ابتيايش را داريم، به خرج‌اندر برآييم تا بميريم و ندانيم. ( بميري تو اي بي‌پولي)

اين پاراگراف بالا كه بعد از شعر سعدي آمد و نشان از جوگيري ما داشت، يعني اين‌كه نمايشگاه كتاب به زودي شروع مي‌شود و ما هم دلمان مي‌خواهد كتاب بخريم. اما درست در همين شرايط، آقاي اشعري از كتابخانه ملي رفته و كسي به كتاب‌ها «فيپا» نمي‌دهد. يعني كتاب‌ها نمي توانند فعلا منتشر شوند. چند روز ديگر هم عيد مي‌آيد و بعد هم نمايشگاه. بعد تراكم كتاب‌هايي كه مي‌خواهند فيپا بگيرند.

اگر مي‌خواهيد نمايشگاه كتاب پرباري داشته باشيم، فعلا بي‌خيال مجوز بشويد. به هر حال به چند كتاب مجوز مي‌دهند به چند تا هم ديرتر. اما وقتي كتاب‌ها منتشر نشوند، آن بابايي كه مي‌رود نمايشگاه كتاب، چه بخرد؟ شايد همين يك كتابي كه فيپا نگرفته، او را از خواب هزار ساله بيدار كند. آقاي فيپا! كلاهتو درست كن لطفا!
رونوشت: اين مطلب پيش از اين در ستون گيرنا روزنامه آرمان منتشر شده است.

کارهای فرهنگی همان آب اضافه آبگوشت است

در روزگار قدیم که بیشتر مردم ایران آّبگوشت می خوردند، هر وقت قرار می شد مهمان تازه ای به خانه بیاید، پدر خانه ماجرا را به مادر خانه اطلاع می داد. مادر خانه هم کاسه « چه کنم؟» را می گرفت به دست و می پرسید که چه باید بکند. به هر حال در زمان گذشته از این رستوران هایی نبود که سرویس مثلا رایگان داشتند. این مثلا رایگان را از آن رو نوشتم که به هر حال به دلیلی پولی را از ما می گیرند. اگر باور ندارید، بنده مدرک دارم و می توانم نشان دهم. حالا در آن شرایط قدیم، پدر خانه هم یک راه حل همیشگی داشت:« یک کاسه آب به آبگوشت اضافه کن. » مادر هم با اندوه می پذیرفت، چون وقتی آبگوشت آبکی و خوشمزه نیست، معمولا زن خانه به بی سلیقگی متهم می شود و نه مرد خانه. حالا شده ما و روزناها ها. حالا شده ما و جشنواره ها. ما و کتاب. مثلا وقت صفحه های روزنامه کم می شود، می گویند صفحات فرهنگی بیشتر ببندند. ما نقش همان آب اضافه آبگوشت را بازی می کنیم.

هر اتفاقی در روزنامه ها می افتد، اولین کاری را که می کنند، از صفحات فرهنگی می کاهند. مثلا اگر قرار است ویژه نامه ای برای جام جهانی داشته باشیم، صفحات فرهنگی من می شود. وقتی به روزهای انتخابات می رسیم، صفحات فرهنگی باید جایشان را به صفحات سیاسی بدهند. اگر هم می خواهند باشد، باید تریبون این حزب بدهند یا آن یکی جریان سیاسی. هنرمندها هم مجبور می شود شعار بدهند و ترقه ای به صدا در آورند. یکی نیست به داد ما برسد. ما نمی خواهیم سیاسی باشیم، چون در رفاقت سیاست و هنر، هنر بازنده می شود.

ما به اتفاق های مهم فرهنگی جهان نگاه کنید. همیشه دعواهای سیاسی، جنگ ها، اعتراض ها و خلاصه همه چیزهایی که ربطی به هنر ندارد ، این اتفاق ها را تعطیل کرده است. جایزه نوبل در طول سال های جنگ دوم جهانی تعطیل شد. جشنواره های فیلم بارها به دلیل مشکلات سیاسی تعطیل شدند. بارها ، به بهانه های سیاسی کنسرت ها را تعطیل کرده اند. حالا هم نوبت به تعطیل کردن یکی از مهمترین نمایشگاه های کتاب جهان است. نمایشگاه کتاب قاهره، که مهمترین نمایشگاه کتاب در جهان عرب است، به واسطه اتفاق هایی که در این کشور در حال وقوع است، رو به تعطیلی است.

چین که میهمان ویژه نمایشگاه امسال بوده، دارد بی خیال می شود و ناشران انگلیسی و فرانسوی هم پروازهایشان را لغو می کنند. یعنی کتاب یک بار دیگر اسیر دیکتاتوری می شود. اما امیدواریم که هر چه زودتر مصر به آرامش برسد و نمایشگاه کتاب قاهره، با آزادی کامل برگزار شود، نکته ای که هیچ گاه در حکومت خودکامه حسنی مبارک وجود نداشت. مثلا دو سال قبل، یک ناشر مصری به دلیل چاپ کتابی از محمد البرادعی، راهی زندان شد. ماجرای دستگیری او، آن چنان پلیسی و عجیب بود که انگار بزرگترین قتل دنیا را انجام داده بود.

آقایان! لطف ما فرهنگی ها را سیاسی نکنید. بگذارید رمان مان را بخوانیم، فیلم مان را ببنیم و یواشکی چای کم رنگ بنوشیم. ما هم کاری به شما نخواهیم داشت.
رونوشت: اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده است.

سينماها را تعطيل كنيد همه خلاص شوند

سينماها را تعطيل كنيد همه خلاص شوند. اصلا ما سينما مي‌خواهيم چه‌كار؟ اصلا معني دارد كه چند نفر آدم بي‌كار بروند جلو دوربين و لنز، چند نفر آن‌پشت يك وسيله سنگين به اسم بوم صدابرداري را بالا و پايين كنند، چند نفر با رنگ و لعاب به صورت بازيگران بيافتند و گريم كنند، يك نفر مدتي را به تدوين فيلم اختصاص دهد، يك نفر موسيقي بسازد و يك نفر ديگر صداگزاري كنند و فلان و بهمان و در نهايت يكي دو نفر آدم بيايد و فيلم را ببيند؟ اصلا ارزش دارد؟ به نظر بنده حقير گيرنايي، اين سينما را بي‌خيال شويد تا جمعي آدم از گرفتاري رها شوند. بروند براي خودشان كوه‌نوردي. بروند فيل هوا كنند. به هر حال فيلمسازي در اين‌جا كمتر از فيل هوا كردن نيست. ( بازي فيلم و فيلم را لطفا دريابيد ، اگر هم در نيابيد، به خودتان گير مي‌دهيم و مي‌پرسيم : چرا كلاتو كج گذاشتي؟)

فيلم‌ها براي آن‌كه ساخته شوند چند مرحله را بايد طي كنند. اول اين‌كه نفر بيكار يك فيلمنامه بنويسد. بعد نگران باشد كه كسي فيلم‌نامه‌اش را نكشد بالا. بعد فيلمنامه براي تاييد برود فارابي. بعد پروانه ساخت صادر شود. بعد يك نفر آدم از جان‌گذشته پولش‌ را خرج نگاتيو كند و مدام غر بزند كه آقا كمتر خرج كنيد. بعد فيلم مراحل فني را طي كند. بعد چند نفر از عوامل به هم گير بدهند. ( مثال مسايلي كه بين بهروز افخمي و تهيه كننده فرزند صبح اتقاق افتاد). بعد هم كه فيلم ساخته شد، دوباره بايد پروانه نمايش صادر شود.

بعد از همه اين مسايل، فيلم بايد در جدول پخش قرار گيرد. اگر فيلم‌تان چند ستاره توي مايه‌هاي ايكس و ايگرگ داشته باشد، در چند سينما پخش مي‌شود، اگر نداشته باشد، يواشكي در يكي دو سانس پخشش مي‌كنند. همه اين‌ها را قبول كرديم. حالا يك مساله جديد اضافه شده است. مي‌خواهند از سينمادارها 3 درصد ماليات افزوده بر درآمد بگيرند. اي واي.

اگر وضعيت ما به سامان بود و هر روز جلوي سينماها مردم صف مي‌كشيدند، كسي اصلا حرفي نداشت. آخه دوست مالياتي من! اين سينمايي كه تماشاگر با قهر كرده، آن‌قدر جان دارد كه تو مي‌خواهي از آن درآمد افزوده بگيري؟ آخ اين رسمشه؟ آخه شما كه دستت تو كاره، يعني اين سينما جون داره كه مي‌خواي ازش ماليات بگيري؟ ( ببخشيد اين قسمت‌ها را محاوره‌اي نوشتم. اين‌گونه نوشتم تا نشان دهم قصد و غرضي نداريم)

ماليات اضافه بر سينماها، يعني درآمد كمتر ‌آن‌ها. درآمد كمتر آن‌ها يعني بالاتر رفتن قيمت بليت. بالا رفتن قيمت بليت، يعني حضور كمتر مردم در سينماها. ( خوب طرف تو اين آلودگي هوا، مي‌ره يه سي دي مي‌گيره با خونوادش مي‌بينه. رجوع كنيد به فيلم تبليغاتي وزارت ارشاد در مورد قاچاق فيلم. اين ديالوگ رو از اون‌جا برداشتيم)

كاهش درآمد سينماها يعني اخراج كارمندهايي ديگر و بيكاري آن‌ها. كاهش درآمد سينماها، يعني كاهش درآمد فيلم‌ها و تهيه‌كننده‌ها. يعني ساخته شدن تعداد بيشتري از فيلم‌هاي آبگوشتي. شما را به خدا، رحمي به ما اهالي سينما كنيد. شما را به خدا، ماليات نگيريد. از اين ماليات‌هاي افزوده...

رونوشت: اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده است.

جيك و جيك و 33فيلم در بخش مسابقه جشنواره فجر



جشنواره فيلم فجر امسال را بايد جشنواره رودربايستي‌ها ناميد، چرا كه از همه جاي آن همچنين رنگ و بوي مي‌آيد. مثلا يكي مي‌گويد اگر مي‌خواهيد فيلم من را نمايش دهيد، بايد همه بر و بچه‌ها سالن سينما يكي يك عدد سانديس بدهيد. وگرنه نمي‌آيم. مدير كل اداره نظارت و ارزشيبابي وزارت ارشاد هم به جايي اين‌كه جواب طرف را بدهد،‌ خيلي ساده و صميمانه مي‌گويد كه من جواب فلاني را خصوصي و يواشكي مي‌دهم. و احتمالا توي ذهن‌اش اين است كه به آن كارگران بگويد كه عزيزم! آخه كي بره سانديس بخره؟ همه بچه گرفتار جشنواره‌ان. كلي خبرنگار بي كارت هم داريم كه نمي‌دونيم چي جوابشونو بديم.

بخش «نوعي نگاه» يكي از همين رودربايستي‌هاست. هنوز هيچ‌كس نمي‌داند اين بخش چرا ايجاد شده و چه كاركردي دارد. مي‌گويند كه نمونه برداري از بخش « نوعي نگاه» جشنواره كن است. اما نمي‌گويند كه دقيقا قرار است چه باشد. يعني نمي‌گويند كه قرار است همان كاركرد را داشته باشد يا راهي ديگر را برود. فقط جهت تكريم جماعت فيلمساز اين بخش را گذاشته‌اند و قرار است كه در اين بخش،‌ فيلم‌هايي كه در بخش مسابقه شركت نمي‌كنند، در اين بخش به نمايش در آيند. يعني چي آخه برادر؟ چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ اگر قرار است كه فيلم‌هاي خارج از مسابقه را در اين بخش « نوعي نگاه» به نمايش در آورند، بخش بخش « خارج از مسابقه» چه تعريفي دارد؟ آخه اين رسمشه؟

اما رودربايستي‌ها به همين‌جا خاتمه پيدا نكرده. معمولا هر سال حدود بيست فيلم در بخش مسابقه سينماي ايران قرار مي‌گيرند. امسال سي و سه فيلم در اين بخش به نمايش در مي‌آيد و داوران به جاي قضاوت در مورد بيست فيلم، بايد سي و پنج فيلم را ببينند. يعني هيات انتخاب دلش نيامده كه فيلم‌ها را حذف كنند و همان بيست فيلم به بخش مسابقه راه دهد. يعني دلشان مي‌خواسته همه را شاد و خرسند نگه دارند. يعني يا هيات انتخاب نبوده يا اگر هم بوده دربايستي داشته براي انتخاب فيلم. يعني هر كدام از فيلم‌ها را كه مي‌خواسته‌اند كنار، كارگردان و تهيه‌كننده‌اش آمده جلو و گفته: «مني كه جيك و جيك مي‌كنم، نگاتيو خراب مي‌كنم واست، بزارم برم.» بعد طرف دلش سوخته و گفته « تو هم بمون»

اين‌جوري شده كه خيلي از فيلم‌ها كه اصلا و ابدا بختي ( = شانسي. فرصتي هم ذكر شده است) براي دريافت سيمرغ ندارند هم به بخش مسابقه راه يافته‌اند. شايد هم مشكل از تنور باشد و مي‌خواهند به اين وسيله داغش كنند. به هر حال يك تنور داغ اين روزها به خيلي كارها مي‌آيد و آدم اگر در سر دبيري آشنا ( مترداف با واژه نا آشناي پارتي ) داشته باشد، مي‌تواند به سنگك شب‌اش اميد بدارد.

به هر حال بيست و نهمين جشنواره فيلم فجر امسال 15 بهمن كارش را رسما شروع كرد و تا آن تاريخ، از دوستان و همكاران در اين جشنواره رسما تقاضا دارم تا كلاه‌هايشان را كج بگذارند و به همه جيك و جيك‌ها توجه كنند، چرا كه اگر اين اتفاق نيافتد، ستون گيرنا، به چه كسي گير دهد؟ رستم و اسفنديار هم كه ديگر مشاعيتي( مشاركت سابق) نمي‌كند. پس ما از چه بنويسيم؟ مني كه جيك و جيك مي‌كنم ، گيرناي كوچيك مي‌كنم، بزارم برم؟ يكي لطفا پيدا شود و بگويد:« تو هم بمون»

رونوشت: اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده است.

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۹

کفیگر فیلمسازان به کف ویکی لیکس می خورد

فاصله میان شهرت و گمنامی دقیقا به اندازه یک لحظه است. یعنی شما می توانی در عرض چند ثانیه بدل به مشهورترین آدم روی زمین بشوی. البته باید کمی بخت یارت باشد ( قابل توجه دوستان فرهنگستانی: ننوشتم شانس داشته باشی) و به قول سینمایی ها کمی پیش تولید داشته باشی. البته این پیش تولید هم از ضروریات نیست. همان که شانس داشته باشی، از همه چیز مهمتر است. این عبارت «پیش تولید» را نوشتم که ذهنتان برای یک ماجرای سینمایی آماده باشد. امروز قرار است باز هم به سینمایی ها گیر بدهیم. چرا؟ چون بیشتر اهل کلاه گذاشتن و این ها هستند و در نتیجه بیشتر کلاهشان را کج می گذارند. اما به قول حافظ: «نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند.»

اما این آقای ویکی لیکس خوب بلد است مردم را سر کار بگذارد. الان چند ماهی است که هر جا را ( منظورم هر رسانه است) را باز می کنی، اسم و رسمی از وجود دارد. مثلا یک روز فاش می کند که ملک فلان عربی سر سفره یواشکی خیار را با پوست خورده و گفته : احسن. و یک بار فاش می کند که جوراب یکی از سیاستمدارها در یک جلسه مثلا مهم بو می داده و همین نکته سبب شده تا مذاکرات شکست بخورد. همین جور که پیش می رود باید منتظر چیزهای جدید هم باشیم. من در همین جا از آقای ویکی لیکس می خواهم هیچ چیزی را در مورد بنده فاش نفرماید، بنده هم قول می دهم یک سبیل مصنوعی برای ایشان بخرم و چربش کنم.

برگردیم به همان مساله پیش تولید خودمان و از چند سینماگری که هنوز اسم شان را نمی دانیم بپریسم که :« چرا کلاهتو کج گذاشتی؟»
ماجرا دقیقا از همان جایی شروع شد که آقای ویکی لیکس (ژولیان آسانژ) کارش را شروع کرد. او اطلاعات سری بسیاری را از وزارت امور خارجه آمریکا لو داد. همه ( به جز سیاست مادرهای امریکایی) خوشحال و شاد بودند تا شیوه شکلات خریدن عمه خانم هم فاش شد. آن وقت بود که به خطر آقای ویکی لیکس پی بردند. اما کار از کار گذشته بود. ویکی لیکس معروف شده بود و البته پولدار و از طرفی هم گفته اند پول، پول می آورد.

بعد آقای ویکی لیکس اعلام کرد که می خواهد کتاب خاطراتش را منتشر کند که یعنی بد نیست آدم چیزهایی را از خودش هم فاش کند. تا این جای کار، مساله هیچ ربطی به کج گذاشتن کلاه از سوی سینماگران ندارد. از این جا مربوط می شود، دقیقا از این جا: « کتاب جنجالی‌ترین مرد 2010 «ژولیان آسانژ» بنیانگذار «ویکی لیکس» با وجود آنکه هنوز وارد بازار کتاب جهان نشده است، مورد توجه سینماگران و کمپانی‌های تولید فیلم قرار گرفته است. کمپانی‌های مختلفی قصد تولید فیلم از این سرگذشت «آسانژ» را دارند و در این زمینه رقابت شدیدی میان کمپانی‌های فیلمسازی به ویژه در هالیوود شکل گرفته است.»

یعنی آقا جان ما سوژه نداریم و خورده ایم به کف دیگ. یعنی آقاجان یک سوژه برای ما پیدا کنید تا فیلم بسازید. یعنی فیلمسازی فقط پول و دیگر هیچ. فقط امیدوارم که یکی از آن کارگردان های مورد علاقه ما فریب نخورد. به هر حال پول و یک چیز دیگر، هر کسی را رام می کند، آن قدر که من یکی دیگر نمی پرسم:« چرا کلاهتو کج گذاشتی؟»

سه پوستر براي يك جشنواره

در ستون امروز مي‌خواهيم يك گير ملس به دوستان برگزاركننده جشنواره تجسمي فجر بدهيم، چرا كه اگر اين كار را نكنيم، فكر مي‌كنند خيلي در معرض ديد نيستند و ممكن است افسرده شوند. به هر حال گير داده شده بهتر است از نديده شدن و افسردگي گرفتن. به هر حال ما هم مصاحبه آقاي شالويي،مدير كل هنرهاي تجسمي و رييس شوراي هنري سومين جشنواره تجسمي فجر را خوانيده‌ايم كه خبر داده راديو بيشتر خبرهاي تجسمي را پوشش مي‌دهد. ( بابت طولاني شدن جمله عذرخواهي مي‌كنم. اما بيشتر به سمت طولاني آقاي شالويي مرتبط مي‌شود).

اما مثل مجري‌هاي تلويوزيون گير دادنمان را با سلام و صلوات شروع نمي‌كنيم. يعني نمي گوييم كه شما با تشكر از زحمت‌هايي كه كشيده‌ايد و برنامه‌هاي مدوني كه داريد، فلان و فلان. چون تشكر كردن در ذات ما نيست. ما مدام بايد بگوييم چرا «كلاتو كج گذاشتي؟» ( رجوع كنيد به ستون گيرنا به مورخ پنجشنبه 7 بهمن) و گير بدهيم.



در اين‌جا مي‌شود گيرهاي زيادي داد كه آخريش به پوسترهاي جشنواره تجسمي فجر برمي‌گردد. در خبرها آمده كه « پوسترهاي سومين جشنواره بين‌المللي هنرهاي تجسمي فجر منتشر شد ». يك بار با دقت اين تيتر را بخوانيد. يك بار ديگر. متوجه شديد؟ پوسترهاي جشنواره و نه پوستر جشنواره. يعني به جاي يك پوستر، امسال ما سه پوستر داريم، دو پوستر در بخش اصلي جشنواره و يك پوستر در بخش جنبي.



اين‌كه بخش جنبي و اصلي دو پوستر متفاوت داشته باشند، اصلا مورد انتقاد ما نيست، چون دبير جشنواره سال آينده در اين مورد كارهايي خواهد كرد. مثلا يك خبر از دبير جشنواره تجسمي سال آينده منتشر مي‌شود با اين مضمون: « به دليل كم كردن هزينه، امسال پوستر بخش جنبي و اصلي يكي مي‌شود». در نتيجه ما به اين بخش كاري نداريم و مي‌رويم سر همان قضيه دو پوستر براي بخش اصلي كه مي‌شد يكي هم باشد و معمولا هم همين‌طور است.



طراحي دو پوستر بخش اصلي را دو تن از صاحب‌نامان گرافيك انجام داده‌اند: ابراهيم حقيقي و رضا عابديني. حالا بياييد دو سه فرضيه را دنبال كنيم. فرضيه اول اين است كه دبيرخانه جشنواره فراخوان داده و چند كار رسيده است. حالا ميان كار ابراهيم حقيقي و رضا عابديني كدام كار را بايد انتخاب كرد، دو گرافيست با دو سبك كاري متفاوت و البته خوب. پس هر دو مي‌گذاريم.


فرضيه دوم اين است دو مدير به دو گرافيست سفارش داده باشد. هر دو حالا كارها را آورده‌اند. پس هر دو مي‌گذاريم.


پس هر دو مي‌گذاريم تا به كسي برنخورد و احتمال جابه‌جايي سرمايه هم بيشتر مي‌شود. به هر حال خدا را خوش مي‌آيد كه افراد بيشتري سر سفره بنشينند. و احتمال هم نمي‌دهيم كسي به اين مسايل توجه كند. شايد اين هم بخشي از مسابقه باشد يا به حسابش بياورند. اصلا شايد چه اهميتي دارد يك جشنواره سه پوستر داشته باشد؟ يعني سه پوستر داشتن، بهتر است از پوستر نداشتن. كسي هم ما به بي‌برنامه بودن متهم نمي‌كند. كلا هم بر سر نمي‌گذاريم كه كسي بگويد :« چرا كلاتو كج گذاشتي؟»



اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده بود.


چقدر بزرگداشت،؟ چقدر قدرداني؟

داستان خيلي جالبي در مورد روباه، گرگ و شير وجود دارد كه خيلي‌ها جاها به درد مي‌خورد. مي‌گويند كه روباه مي‌خواسته سلطان جنگل باشد تا حال آقا گرگه را جا بياورد. در نتيجه وقتي قرار مي‌شود كه آقا شيره برود مرخصي، روباه با كلي خودشيريني مي‌شود سلطان جنگل. روز اول روباه، همين جوري و الكي گير مي‌دهد به آقا گرگه. مي‌گويد كه « چرا كلاتو كج گذاشتي؟» و بعد پقي مي زند توي گوشش.

آقا گرگه شكايت به شير مي‌برد كه اين روباه، الكي گير مي‌دهد. حالا اين‌كه وسيله ارتباطي چه بوده، در داستان ذكري نيامده. شما فكر كنيد پيامك (sms) زده. در همان لحظه، تماسي بين آقا شيره و روباه در مي‌گيرد به اين مضمون«: اگه مي خواي به آقا گرگه،‌ گير بده. اصلا اشكالي نداره. اما سعي كن كه منطقي باشه. مثلا بهش بگو بره نون بخره. اگر سنگك خريد،‌بگو چرا لواش نخريده و خلاصه يه گيري بده.»


فرداي روز، آقا گرگه خسته و خواب‌آلود از خواب بيدار بيدار شد و راهي چشمه شد تا آب بنوشد. همان كله صبح، روباه و گرگ بار ديگر همديگر را ديدند. مي‌دانيد روباه چه گفته اما جواب گرگ را بايد بنويسيم. آقا گرگه گفت:« لواش مي‌خواي يا سنگك؟ تفتون مي‌خواي يا بربري؟»


و بعد آقا روباه كه حالش گرفته شده بود گفت:« چرا كلاتو كج گذاشتي؟»

حالا شده حكايت ما. روزگاي دلمان مي‌خواست كه قدر هنرمندانمان را بدانند. روزگاري مي‌گفتيم كه قدر هنرمندانمان را بايد تا زماني كه زنده‌اند بدانيم. روزگاري مي‌گفتيم كه هنرمند نياز به كمك و مشاركت دارد، هنرمند دلجويي مي‌خواهد. هنوز هم اين‌چيزها را مي‌گوييم. مي‌گوييم كه « گاهي چقدر زود دير مي‌شود» و نگذاريد تا دير شود.


اين روزها يك اتفاق خوب را شاهد بوديم، اتفاق خوبي كه تبديل شده به چاي دوم زوري. در هفته گذشته سه بزرگداشت براي قباد شيوا گرفته‌اند. يك بزرگداشت ديگر در راه است. اگر بزرگداشت از محمد احصايي و چند هنرمند ديگر را به اين فهرست اضافه كنيم،‌ اين هفته‌ها مدام بزرگداشت داشته‌ايم. در بيشتر بزرگداشت‌ها هم آيدين آغداشلو سخنراني دارد. با اين همه مگر يك آدم چقدر مي‌تواند در مورد يك آدم ديگر صحبت كند.


گيرم قباد شيوا بدش نيايد كه در هفتاد سالگي كلي تقدير و تشكر شود. گيرم آيدين آغداشلو فروتني كند و سخنراني را قبول كند، ما چرا خودمان را تكرار مي‌كنيم؟ بزرگداشت زيادي، دقيقا مثل آن است كه هيچي برگزار نشده. به قول دكتر محمدرضا شفيعي كدكني، وقتي كسي براي اولين بار لوبيا را با چشم بلبل تشبيه كرد، تشبيه بزرگي بوده. ديگرا مقلد بوده‌اند. شايد به جاي همه يان بزرگداشت‌هاي ريز و درشت، مي‌شد يك بزرگداشت مفصل برگزار كرد. دقيقا مثل مديريت شهري عمل مي‌كنيم. يك روز آسفالت مي‌كنند و روز ديگر براي لوله‌كشي گاز خيابان را مي‌كنند.


اصلا آيا بزرگداشت‌ها دردي را از هنرمند دوا مي‌كنند؟ يعني « چرا كلاتو كج گذاشتي؟»


اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده بود.