سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

اخراجي‌ها خودش را اخراج شد

شبي خواب ديدم كه جشنواره فيلم اسكار برگزار شده و بعد فيلم « گفتگوي پادشاه» هفت جايزه گرفته است. وقتي آن بازيگر خوش‌تيپه روي صحنه رفت، گفت:« من جايزه خودم را به پاس يك عمر تلاش بي‌وقفه در عرصه گيرنايي، به روزنامه آرمان تقديم مي‌كنم. باشد كه ديگران عبرت گيرند و هر روز به نويسنده ستون نه‌چندان حقير گيرنا، صله‌اي بدهند.» نمي‌دانم كه بازيگره چه كلمه‌اي را استفاده كرد، اما مترجم دقيقا از همين كلمه «صله» بهره گرفت.

وقتي از روي صحنه مي‌آمد پايان، آرام گفت: تو خيلي گلي. همه چي عاليه. مي‌خوام بيام در خونتون...» اين‌جا با كه با صورتي عرق كرده از خواب بيدار شدم. وحشت كرده بودم. يعني ممكن است آدم از اين خواب‌ها ببيند، آن‌هم در حالي كه ناهار و شامش يكي شده باشد و شكم خالي خوابيده باشد. شايد باورتان نشود. اما وقتي مي‌خوابيدم، اصلا و ابدا در مورد بليت 975 توماني مترو چيزي نشنيده بودم. خواب از سرم پريد. درست مثل مرغ كه از قفس مي‌پردد. با اين همه خوشحال بودم. من توي خوابم پيش بيني كرده بودم. اي ول به روياها. اي ول به پريا.


ديشب دوباره همين خواب را ديدم. اين بار اعصابم به هم ريخت. كلا. سري قبل خواب ترسناك بود، اما اين سري تكراري و بي‌مزه. اين بود كه دوباره خواب از سرم پريد. لپ‌تاپم را باز كردم و وصل شدم به اينترنت. ( لطفا اين قسمت را حذف نكنيد. چون مي‌خوام نشان بدهم كه لپ‌تاپ دارم . اجازه بدهيد عقده‌اي نشوم.) خبرها را كه نگاه مي‌كردم تا براي گيرناي امروز، سوژه پيدا كنم، چشمم خورد به برادرمان مسعود خان. منظورم اون داش مسعود نيست كه چاقو مي‌كشيد و با احمد رضا احمدي دوست است و پسرش پولاد. منظورم همين برادر مسعود ده‌نمكي خودمان است. همان كه روزي قلم دست مي‌گرفت و خودش يك‌پا گيرنا بود. خلاصه، مسعود خان گفته بود كه در جشنواره شركت نمي‌كند و نمي‌خواهد فيلم‌اش را داوري كنند. گفته بود كه كپي‌هاي فيلم براي نمايش در برج ميلاد آماده نيست. و از اين حرف‌ها.


بود كه گفتم به مسعود ده‌نمكي گير بدهيم و بگوييم: «رفيق! ما خودمون اين‌كاره‌ايم ها. تو فكر كردي اگه فيلمتو تو سالن منتقدا نمايش بدن، حاشيه و اينا درست مي‌شه و ممكنه تو فروش تاثير بزاره. اين تن بميره، نگو نه.» به هر حال رفيق! شما خودت اهل بخيه‌اي و مي داني كه كپي فيلم و اينا،‌اين‌قدر طول نمي‌كشد. اما مهم نيست. خيلي به شما گير نمي‌دهيم، چرا كه از خودماني و گيرنايي عمل كرده‌اي هميشه. يكي مشكلات خانوادگي را بهانه مي‌كند و يكي آماده نشدن كپي فيلم را. هميشه پاي يك بخيه در كار است.


البته طي يك چرخش، ده‌نمكي اجازه داد كه فيلم را در بخش مردمي جشنواره نشان دهند. انگار از سينماي مطبوعات مي‌ترسيد.


پي‌نوشت: ستون گيرنا هر روز در روزنامه آرمان منتشر مي‌شود.

و اينك داريوش ارجمند!!

بعد از گيري كه ديروز به رضا كيانيان داديم و بازتابش، بازيگرهاي ديگر هم دست با كار شدند. منظورم از بازتاب همان تلفن‌هايي بود كه با بنده نه چندان حقير برقرار كردند و جلوي در اداره قرار گذاشتند و گفتند حتما فيلم «قيصر» را ببين و چاقوي دسته زنجان به همراه داشته باش. گفتند كه ما رضا كيانيان را دوست داريم. گفتم من هم دوست دارم. گفتند ما مردم نازنينيم. گفتم من هر مردم همه نازنين‌هاي دنيا هستم. گفتند شما جاسوس هستيد، اما بهترين جاسوس خود خود ابراهيم حاتمي كيا است. گفتيم باور كنيد كه همان پشه هم خودتان هستيد و ما هيچيم. و البته اين‌ يكي را از ابوسعيد ابوالخير كش رفته بوديم.

گفتند: مثل اين‌كه متوجه منظورمان شديد. گفتيم. ما كلا متوجه منظور شماييم و جز اين كار ديگري بلد نيستيم. گوش مي‌كنيم آن‌چه را كه شما مي‌گوييد. گفتند منظورمان همين نشست خبري فيلم «گزارش یک جشن» ساخته ابراهيم حاتمي‌كيا است. گفتم همان كارگرداني كه اين اواخر اين‌ويزيبل ( چراغ خاموش) حركت مي‌كند و موبايلش خاموش است ؟ گفتند بله. اما شما بايد در مورد چيز ديگري بنويسي. داريوش ارجمند.

اين بود كه خواسته و ناخواسته گرفتار داريوش ارجمند شديم تا در مورد بعدي از داريوش مهرجويي بنويسيم، شايد هم داريوش خواجه‌نوري. خداي را چه ديدي... شايد هم از داريوش هخامنشي. داريوش خان ارجمند در نشست مطبوعاتي فيلم «گزارش یک جشن» حرف‌هايي زد كه جالب بود. مگر قرار است مقام نه‌چندان شامخ گيرنايي ( با تاسي از گل‌آقايي) هميشه به چيزهاي بد و اه گير بدهد؟ گاهي هم به چيزهاي خوب گير مي‌دهيم.

داريوش ارجمند در اين نشست گفت: «هنرمندان جاسوسان خداوند هستند و یکی از بهترین جاسوسان خدا ابراهیم حاتمی‌کیا است که رازهای مخفی مانده جامعه را به مردم نشان می‌دهد تا مردم را آگاه کند و پاشنه آشیلی باشد برای مسئولان که در آن تفکر کنند.» از آقاي ارجمند تشكر مي‌كنيم كه به كارگردان‌ها و هنرمندها لطف و مرحمت دارند. اما اي‌كاش به جاي جاسوس از كلمه مناسب‌تري استفاده مي‌كردند. چنان‌چه مي‌دانيد و مي‌دانيم جاسوس بار منفي دارد. اما مي‌شد از يك كلمه ديگر استفاده كرد. و اي كاش از ما نخواهيد كه كلمه مناسب‌تر را پيدا كنيم، چرا كه اگر بلد بويم پيدا كنيم، مي‌شديم داريوش ارجمند. ما ايشان را دوست داريم و البته از تماس‌هاي تلفني هم مي‌ترسيم. و همين جا اين نكته را هم تذكر بدهيم كه آقاي ارجمند خودشان هم هنرمند هستند و احتمالا جاسوس. پس خيلي هم ناراحت نشويد. جاسوس بودن خدا با بقيه جاسوس بودن‌ها فرق مي‌كند.( پايان خبر) بعد از تحرير: ديشب خواب ديدم در جزيزه زيباي كيش هستم. به نظر شما تعبير چيست؟

دوستت دارند كه مي‌خواهند عكست را بگيرند

ديشب در خواب ديدم كه آقايي با موهايي جو گندمي، بيني كمي بزرگ ، خوش‌تيپ و بامزه و خلاصه يكي شبيه رابرت دو نيرو،‌ دارد تخمه آفتابگردان مي‌شكند و با من حرف مي‌زد. حرف‌هاي خوب و شيرين مي‌زد. از « اين مردم نازنين» حرف مي‌زد و مي‌گفت كه اين مردم چقدر نازنين و خوب‌اند. دوربين را هم گذاشته بود روي دوش‌اش، مدام از كلاغ‌ها عكس مي‌گفت. پرسيدم برادرجان! چرا دلم تنگه؟ چرا هوام پر از سنگه؟ بعد بي‌خيال قافيه شدم و افزودم: چرا از كلاغ‌ها عكس مي‌گيري؟ گفت اين‌ها را دوست دارد. به او گفتم اگر كلاغ‌ها خداي نكرده نخواهند كه تو( تو خواب گفتم شما ) ازشان عكس بگيري چه مي‌كني؟ گفت كه تو سعي كن بدون استفاده از پاراگراف به نوشتن‌ات ادامه بدهي. تو را چه به كلاغ‌ها. ديدم راست مي‌گويد. بعد همين‌جور در مورد مجسمه و هنر حجمي حرف زديم. دست پري( به ضم پ ) داشت. همين جور كه حرف مي‌زديم و به « يه حبه قند» فكر مي‌كردم كه داشت توي دلم آب مي‌شد، به نظرم رسيد اين پاراگراف خواب‌گردانه را تمام كنم و به زمين و گيرنا بينديشم. و در همان مرحله هبوط كه پريا را ديدم و مثل شاملو فرياد زدم: پرياي نازنين! چه‌تونه داد مي‌زنين؟

اگر تا اين‌جاي كار نگرفته‌ايد كه موضوع خواب بنده چه بوده، به نظرم بنده نه‌چندان حقير!! ول‌معطلم و آب در هاون مي‌كوبم و كاش شما را سنگ به دندان در آيد و چنين شوخ‌چشمي نكنيد. بابا جون! امروز مي‌خواهيم به رضا كيانيان گير بدهيم. و قضيه نه فوتبالي است و نه خاله زنكي. رضا كيانيان كمتر گير خور دارد، چون مرد به شدت مهرباني است و هميشه خوب و با صفا جواب تلفن مي‌دهد. هميشه وقتي مي‌بيني‌اش، لبخندي بر لب دارد و خلاصه از اين افه‌هاي بازيگري و «مكش مرگ من» ندارد. اما در نشست خبري فيلم « يه حبه قند» اتفاقي افتاد كه اگر به او گير ندهيم، شايد نتوانيم تا ابدالاباد گيرش بدهيم. راستي چرا كلاهتو كج گذاشتي آقا رضا؟

ماجرا از اين قرار است كه دوستان نشسته بودند در مقابل جمع كثيري از خبرنگاران و داشتند حرف مي‌زدند. يك عده عكاس هم جلويشان ايستاده بودند و مدام صداي شاترشان شنيده مي‌شد. يعني تلق و تلق عكس مي‌گرفتند. در همين اثنا، استاد رضا كيانيان،‌ اعصابش خورد مي‌شود و با خودش( البته با صداي بلند ) مي‌گويد كه برين كنار بزار حرفمونو بزنيم. آخه چقدر عكس مي‌گيرين؟ ( البته استاد لحن مودبانه‌اي داشتند. اما معني و مفهوم حرف همين بود.)

بعد هم عكاس‌ها با قهر سالن را ترك مي‌كنند. استاد هم اظهار خوشحالي مي‌كند كه توانسته بين عكاسان وحدت ايجاد كند. اما سلام گيرنايي ما از استاد اين است: چرا زدي تو ذوق‌شون؟ خوب دوستت دارن و مي‌خوان ازت عكس بگيرن ديگه... چرا يكي پيدا نمي‌شه از مقام شامخ گيرنايي عكس بگيره؟ ها. چرا آخه؟ چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ آخ اين رسمشه؟

مربي پرتقالي يا موزي؟ مساله خيار نيست؟


پيش‌ از تحرير: باز هم به خواب و چيزهاي فانتزي گير ندادم. از دوست عزيزتر از جانم عذر مي‌خواهم.
هفته پيش كتابي از دوست هوشمندم رضا اميرخاني به دستم رسيد. او كه رمان‌هايش جدا از هر گونه دسته‌بندي سياسي خواندني است و نثرش را دوست دارم، با اين كتاب كمك بزرگي را به گيرنا، بنده نه چندان حقير و خوانندگان توپ ما كرد. اما قبل از اين‌كه از اين كمك بنويسيم، بايد به دو نكته اشاره كنيم. نخست اين‌كه اسم كتاب « نفحات نفت » است و ديگر اين‌كه، اصلا و ابدا نمي‌خواهيم به رضا خان اميرخاني گير بدهيم و بپرسيم «چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ » چرا كه جماعت نويسنده، اساسا كلاهي ندارد كه كج بگذارد يا راست. راست و چپ به ما مربوط نمي‌شود. ما دلمان به سلينجر و كيشلوفسكي خوش است.
اميرخاني در اين كتاب به جنبه‌هاي مختلف مديريت نفتي پرداخته است. يكي از اين جنبه‌ها مديريت در فوتبال است و اتفاقا اين ياداشت يكي از بهترين يادداشت‌هاي كتاب هم هست. به هر حال آقا رضا يكي از آن آدم‌هايي است كه اولين بار او را با كفش كتاني ديدمش. او به پدر ورزش‌ها علاقه‌اي ندارد. پس مي‌تواند در اين مورد خوب بنويسد.
اما مهمترين نكته اين مقاله اين‌ست كه نويسنده فوتبال را « هنر هشتم» ناميده. يعني ما مي‌توانيم به فوتبال هم گير بدهيم، چون هنر است و اتفاقا خيلي هنري تر بعضي هنرهاست. به نظر ما اين حركات غير موزون را از هنر حذف كنند، به جايش بگذارند فوتبال.
با امضاي رضا امير خواني، مي‌رويم سراغ كارلوس كرش. اگر اسم اين مربي پرتقالي را نشنيده‌ايد، در آينده حتما بيشتر در موردش خواهيد شنيد. او در شرايطي كه در بسته‌هاي پرتقال و سيب، سير چيني مي‌گذارند و مي‌فرستند ايران، به كشور ما آمده تا سكان تيم ملي را به عهده بگيرد. در مورد خواهر زاده، دختر، پسر، همسر، پسرخاله و ساير بستگان ايشان چيزي نمي‌دانم. يعني نمي‌دانيم. اين‌ها را از عادل فردوسي‌پور بپرسيد. اما در مورد حركات او مي‌توانم چيزهايي بنويسم.
اين مربي فوتبال، دقيقا مثل همه مربي‌هاي فوتبال است. يا مثل آنهايي است كه ما ديده‌ايم. اولش مي‌گويد كه هنوز تصميم‌اش را نگرفته و بعد از بازي با روسيه حرفش را مي‌زند، بعد مي‌گويد كه آمده ايران، چون مي‌خواهد چالش جديدي را تجربه كند. از يك طرف مي‌گويد كه تصميم‌اش قطعي نيست و از طرف ديگر مي‌رود خيابان فرشته، نياوران و تجريش دنبال خانه و بعد جايي را در شهرك غرب دست و پا مي‌كند.
خداد مي‌گويد به درد ما نمي‌خورد. اما فعلا كه انگار گرفتاري خانوادگي دارد و نمي‌خواهد بيايد ايران. اين هم يكي ديگر از مشكلات مديريت نفتي.
اما از طرفي مجيد كامپيوتر( ملقب به مجيد جلالي) مي‌گويد كه او به درد فوتبال ما مي‌خورد. مجيد خان راست مي‌گويد. كرش به درد فوتبال ما مي‌خورد، چون خوب بلد است همه را سر كار بگذارد. به مرور ورزيده‌تر هم مي‌شود.شايد اين دو شنبه بيايد. شايد هم نيايد.

گير به دو جشنواره فجر، شعر و سينما

يا «فردا به خواب‌ها گير مي‌دهيم»

يكي از بهترين دوستانم، يكي از آن‌هايي كه اگر بگويد بمير شايد sms به فرشته مرگ بفرستم، ديروز رسما اعلام كرد كه گيرهاي فانتزي بدهم. از اين گيرهاي بي‌خطر. من هم تصميم جدي داشتم كه امروز مثلا به خواب‌هايم گير بدهيم و به طور رسمي از خواب‌هايم بپرسم كه : چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ ( يك قاعده دستور زبان فارسي مي‌گويد كه مي‌‌شود به غير جاندار، حتي در حالت جمع از فعل مفرد استفاده كرد. با اين همه از خواب‌هايم عذر مي‌خواهم،‌هرچند كه از همه جاندار‌هاي جهان، جاندارتر است. زندگي خواب‌ها).
اما هر چه خواستم كه به اين پيشنهاد گوش فرا دهم، نشد كه نشد. يعني نشد كه به خواب‌هايم گير بدهم ، چرا كه دو جشنواره فيلم و شعر فجر، سرك كشيدند و گفتند: منم منم مادرتون، علف آوردم براتون. من هم مثل شنگول و منگول و اون يكي، گول خوردم و در را باز كردم. كلا گول خور بنده نه چندان حقير!!، ملس است و زود گول مي‌خورم. اين بود كه به طور ناخواسته، باز هم از جشنواره‌هاي فجر نوشتيم.
از جشنواره شعر فجر شروع مي‌كنم، چون اين جشنواره آن‌قدرها كه بايد مورد توجه قرار نگرفته و به قول دوستان،‌ كمي تا قسمتي ابري است. يكي از مصاحبه‌شوندگان با ستاد خبري اين جشنواره به نكته جالبي اشاره كرده است كه جاي گير دارد. ليد خبر را بخوانيد: « استاد ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد با بيان اينكه شاعران توانا معلمان بزرگ بشريت هستند از هيات داوران جشنواره شعر فجر خواست كه در انتخاب برگزيدگان سخت‌گيرانه‌تر عمل كنند.» يعني چه دوست عزيزم؟ يعني داورهاي سال‌هاي قبل، سخت‌گيرانه عمل نمي‌كردند؟ يعني مثلا به كسي آوانس مي‌دادند؟ سخت‌گيري اصلا يعني چه؟
اما از اين طرف يك استاد پيشنهاد مي‌كند كه آثار را با سختگيري بيشتر داوري كنند و از سوي ديگر شنيده مي‌شود كه چند نفر مي‌خواهند آثارشان اصلا و ابدا داوري نشود. اين بخش دوم به جشنواره فيلم فجر مرتبط مي‌شود. شنيده شده است کمال تبریزی، رضا میرکریمی و مازیار میری از مهدی مسعودشاهی خواسته اند، فیلم هایشان که در بخش مسابقه حضور دارد، داوری نشود.
دوست من! برادر من! كارگردان من! تويي كه خواب‌هاي من را به تصوير مي‌كشي! با تو ام،‌ اگر چه تو با من نيستي. نكند هستي. كسي دقيقا نمي‌داند. اما چرا نمي‌خواهي فيلمت داوري شود. از چه مي‌ترسي؟ اگر فيلمت داوري شود، چه اتقاقي مي‌افتد؟ راستش را بگو. به جان همين ستون «گيرنايي»، بگو تا ما هم براي روزهاي بعد سوژه داشته باشيم. بگو كه بدانيم چه كسي كلاهشو كج گذاشته. آخ اين رسم‌شه؟ بگو ديگه عزيز من. اگر نگويي البته بهتر است. فردا به خواب‌ گير مي‌دهم. دلي شاد مي‌شود و كسي آسوده مي‌خوابد.

بهروز افخمي جان! نامه بعدي‌ات را به كه مي‌نويسي؟

بهروز افخمي چند كار بلد است. كارگرداني بلد هست. تدوين بلد هست. فيلنامه‌نويسي بلد هست. گاهي بلد هست نماينده مجلس شود. بلد هست كه برود كشورهاي خارجي. بلد هست شخصيت‌ها را تغيير جهت دهد، يعني از بازيگري به سمت داستان‌نويسي و سپس خانه‌داري سوق دهد. بلد هست شاگران خلف تحويل جامعه بدهد. (بنده نه‌چندان حقير!!، دو ترم در محضر ايشان تلمذ كرده‌ام و اتفاقا چيز‌هاي خوبي ياد گرفته‌ام، اما فوت كوزه‌گري را يادم نداد. يعني ياد نداد چطور مي‌شود بازيگر را تبديل به هلو كنم.)
استاد بنده، علاوه بر همه كراماتي كه داشت، يك كرامت جديد هم افزودن كرده برخود. او بلد شده است كه نامه بنويسد به رئيس خانه سينما. او بلد شده است نامه بنويسد به دبير جشنواره فيلم فجر. در هر دو مورد هم او بلد شده است بگويد اسم من را از تيترا‍ژ برداريد. يعني گفته است اين فيلم را بنده نساخته‌ام. يا اجازه نمي‌دهم از اسم من سو استفاده كنند.
باري! سخن از بهروز خان افخمي مي‌گفتيم كه چند وقتي است دست به قلم‌اش خوب شده و تند تند نامه مي‌نويسد به اين دوست و آن. در اين‌جا از او مي‌خواهم كه با قلم همايوني‌اش، يك نامه هم به گيرناي ما بنويسد و از ما در مورد كلاهمان بپرسد: چرا كلاهتو كج گذاشتي.
الغرض! بهروزخان، ديروز دوشنبه به سالن ميلاد رفت و با خبرنگاران سخن گفت. جنجال شد. البته اي‌كاش ما بوديم و براي يادگرفتن فوت كوزه‌گري هم كه شده، چاقوي دسته زنجان را مي‌كشيديم بيرون. او كه چند وقت اخير، يك پايش اين‌جاست و يك پايش كانادا، به نمايش فيلم‌اش اعتراض كرد. بخشي از نامه استاد به مسعودشاهي، دبير جشنواره فيلم فجر را مي آوريم: «من خدا را شاهد مي‌گيرم كه به هيچ صورت در جريان شيوه‌ي صداگذاري و دوبله نبوده‌ام ، موسيقي را تاييد نكرده‌ام و تا چند هفته پيش اصلاً نمي‌دانستم چه كسي موسيقي را ساخته است و فقط با آقاي بهرام زند بيش از دو سال پيش در جلسه‌اي شركت كرده‌ام كه آن هم به خوردن چاي و شيريني و يادآوري خاطرات دوبلاژ سريال ( كوچك جنگلي) گذشت.»
حالا بپردازيم به نامه استاد به رئيس خلنه سينما: «هفته‌ي گذشته اطلاع رسيد كه فيلم «سن پترزبورگ» به صورت پنهاني تمام مراحل پس‌توليد را گذرانده و حتا پروانه‌ي نمايش گرفته و قرار است عيد فطر به نمايش درآيد. آقاي اعتباريان و خانم مهاجر در تمام مدت تدوين مجدد از تماس و گفت‌وگو با من فرار مي‌كردند و اكنون معلوم شده بعضي اخبار نادرست كه به من مي‌رسانده‌اند براي اين بوده است كه در مقابل عمل انجام‌شده قرار بگيرم.»
يعني آقاي افخمي در روزهايي كه ايران نبوده كارهايي را كرده‌اند كه او دوست نداشته است. اين‌است كه مي‌گوييم: برادر جان! بالاي سر كارت واستا تا مردم دزد نشن. ( اين يك ضرب‌الامثل است و توهين به هيچ كس نمي‌باشد( دقيقا نمي‌باشد.))
پانوشت: در اين‌جا رسما و اعلانا اعلام مي‌كنم كه بنده شاگرد كوچك بهروز افخمي هستم و كارهايي مثل راه ندادنش به سالن ميلاد را اصلا در شان او نمي‌دانم.

گير امروز به روزنامه‌چي‌ها

وقتي حرف از آزادي و جامعه مدني از اين حرف‌هاي بي‌ادبي مي‌شود، همه‌مان خودمان را يك پا بي‌ادب مي‌دانيم و فكر مي‌كنيم كه افتخار دارد روشنفكري رفتار كنيم. كلي شعار مي‌دهيم كه گفتگو تمدن‌ها، چند صدايي، زنده باد مخالف من و از اين حرف‌هاي كوفتي بدرد نخور. اما خوشبختانه تا پاي عمل مي‌آيد، به اصل خودمان بر مي‌گرديم و مودب مي‌شويم. كاري به كار آن حرف‌هاي سوسولي نداريم و مردانه در مقابل هم مي‌ايستيم. نشان مي‌دهيم كه حرف هيچ‌كس را به جز خودمان قبول نداريم. نشان مي‌دهيم كه چند صدايي به جز «كشك و دوغ» نيست. نشان مي‌دهيم كه اگر پايش بيافتد طرف را خفه مي‌كنيم كه صدايش در نيايد. اين است رفتار ما. رفتار ديگران را متهم مي‌كنيم و شعارهاي بي‌ادبي مي‌دهيم و البته خدا را شكر كه به موقع سر به راه مي‌شويم.

اين را نوشتم تا برسم به دوستانمان در دو روزنامه شرق و روزگار. تا چند وقت پيش ما يك روزنامه فعال داشتيم به اسم « شرق». اين روزنامه، يك شوراي سردبيري داشت و چند نفر سرمايه‌گذار. بعد مثل 98 درصد از ايراني‌ها ( كه ما هم جزش هستيم )، يك نفر چيزي گفت كه چند نفر ديگر قبول نداشتند. بعد اون يكي چيز گفت كه اين يكي قبول نداشت. بعد دو طرف چيزي گفتند كه هيچ ربطي به هم نداشت. بعد نشستند و فكر كردند. بعد گفتند كه بهتر است هر كدام راه خودمان را برويم. و اين گونه بود كه روزنامه « روزگار» كه مدتي بود رفع توقيف شده بود، دوباره منتشر شد.

اين‌جاست كه بايد بپرسيم كه چرا كلاهتو كج گذاشتي آقاي روزنامه‌نگار. چرا اين‌ كلاهت اين‌جوريه آقاي روزنامه چي؟ چرا توان شنيدن حرف ديگران را نداري؟ تو كه خودت ادعا مي‌كني ديگران اين‌جوري‌اند، پس چرا خودت؟ دقيقا چرا؟

مي‌دانيم كه تيرا‍ژ روزنامه‌ها در ايران كم شده است. مردم همان‌طور كه با سينما و تئاتر قهر كرده‌اند، روزنامه‌ها را هم كمتر تحويل مي‌گيرند. بخشي از ماجرا به ما ربطي به ما ندارد. مثلا فضاي وب گسترش پيدا كرده و مردم آنلاين مي‌خوانند. يا محدوديت‌هاي روزنامه‌گاري، گاهي كار را سخت مي‌كند. اما يكي از بزرگترين مشكلات روزنامه‌هاي ما اين است كه آن‌چنان كه بايد اطلاع‌رساني نمي‌كنند. يعني بنيه ضعيف مالي سبب شده تا روزنامه‌ها خيلي به خبرگزاري‌هاي وابسته باشند و اصطلاحا كپي – پيست كنند. حالا در اين شرايط، يكي مي‌آيد و بينه يك روزنامه را تقسيم بر دو مي‌كند. شايد مجبور مي‌شود. ما مناسبت‌ها را نمي‌دانيم. اما به هر حال اتفاق شيرين نيست. شايد شيرين‌تر اين بود كه مثلا روزگار شرق داشته باشيم، يا شرق روزگار تا اين كه دو روزنامه متفاوت. به گمان شما، با اين وضعيت روزنامه‌نگاري ما به كجا مي‌خواهد برود؟ يا چه هدفي را دنبال مي‌كند؟ آيا اين كارها به ضعف بيشتر ساختاري و محتوايي منجر نمي‌شود؟
پانوشت: اين متن به شكلي كوتاه شده در روزنامه آرمان منتشر شد.