دیگر پول مثل چرک کف دست نیست
ماجرا از این جا شروع شد که تصمیم گرفتیم، بعد از ظهر جمعه را ، کمی بی احتیاطی کنیم و برویم بیرون از چاردیواری خانه. خیلی ها فکر می کنند که این تصمیم اصلا خطرناک نیست. اما با خواندن ادامه همین مطلب پی به عرایضم می برید. سوار ماشین شدیم و به یکی از پارک های اطراف خانه مان رفتیم. پارک لاله. می دانید که روزهای جمعه، بالای این پارک تعداد زیادی سوزن وجود دارد و این سوزن های ته گرد، منتظرند تا با اولین فرصت خودشان را به زمین برسانند. اما از آن جا که هیچ جای خالی ای در پارک پیدا نمی شود، سوزن ها همان بالا گیر می کنند. و این نکته را هم بدانید که ، این سوزن ها به آدم هایی تعلق دارد که حرف هایم را باور نکرده اند و می خواهند شلوغ بودن پارک لاله را امتحان کنند. خواهش می کنم شما جزء این دسته از آدم ها نباشید.
اولین اتفاق خطرناک همان ماشینی بود که سوارش شدیم. نمی خواهم در مورد کرایه ماشین چیزی بنویسم. می دانم که موضوع به اندازه کافی خسته کننده و تکراری ست. تنها در این مورد می نویسم که از وقتی که سوار ماشین شدیم، هر لحظه منتظر بودیم یکی از چرخ های ماشین در برود. اگر درست حدس زده باشم، ماشیم درست متعلق به اولین سری ساخت پیکان در ایران بود. در مورد بقیه خرج هایی هم که کردیم و نکردیم هم، چیزی نمی نویسم. از آن جا می نویسم که با تنی خسته و شکمی گشنه و لبانی برگشته به خانه برگشتیم. در هیر و بیر چه غذایی درست کنیم، یادمان آمد که آخرین جرعه جام روغن مان تهی است. شال و کلاه کردم و به اولین سوپر مارکت نزدیک خانه مان رفتم. بسته بود. دومی هم بسته بود. مثل این که در خیابان آزادی کسی روزهای جمعه به سوپر مارکت نمی رود. باز هم نمی خواهم از قیمت روغن چیزی بنویسم. به خانه برگشتم و از این جا بود که ماجرای اصلی آغاز می شد. روغنی که خریده بودم ، مارک معروفی بود. یکی از همین هایی که توی تی وی، تبلیغ می کنند. در روغن هم تا دستم را نبرید، باز نشد. و بعد به جای شام، زخم خوردیم. سرتان را در نیاورم . بند نمی آمد خون دستم. چندین عدد اسکناس سبز و آبی در آن گیر کرده و بود کمی درد که باید دکتر، آن را بیرون می آورد تا خوب شوم.
نفهمیدم چطوری به درمانگاه رسیدیم. کسی به کسی نبود. کسی سراغمان نیامد که دردت چیست و این مایه قرمز رنگ که به زمین می ریزد چیست. خیلی دلم می خواست که دستم را گاز بگیرم تا حس واقعی بودن پیدا کنم. اما از یک دستم خون می آمد و دستم دیگرم را روی زخم گذاشته بودم. این بود که نمی توانستم، دستم را گاز بگیرم و بهم ثابت شود که ما شبح نیستیم.تا این که یک نفر سپید پوش آمد سراغمان. خیلی آرام و با تمانینه. انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است. دستم را در سطل زباله گرفت و از آن مایع های ضدعفونی رویش ریخت. خون اما بند نمی آمد. قرار بر این شد که دستم را بخیه بزنند. گفتند که 50 هزار تومان به صندوق واریز کن و بعد بخیه می زنیم. ما همه پولمان را روی ریختیم ، اما فقط نیمی از آن مبلغ را داشتیم. نمی توانستم کوچکترین اعتراضی کنم. کوچکترین اعتراض با اخراج از درمانگاه همراه بود. قبول کردم که برای چند بخیه که روی دو انگشتم می زنند، پنجاه هزار تومان بدهم. گفتم که این مقدار پول همراهمان نیست و همسرم تا دستم را بخیه بزنند، خواهد آورد. اما دکتر عزیز ، قبول نکرد. از من خون می رفت و دکتر با من شوخی می کرد. خیلی دلم می خواست وسط این شوخی ها، اشاره ای هم سوگندها نامه سقراط کنم. خیلی دلم می خواست که به او یادآوری کنم که سوگند یادکرده که برای نجات جان بیمارش، نباید از هیچ کاری دریغ کند. اما دست خونی ام، زبانم را کوتاه کرده بود.
نیم ساعت بعد با پول رسیدند. آن وقت بود که شروع کردند به بخیه زدن. یعنی اگر پول نبود، ممکن بود هیچ وقت سراغ زخمم نیایند. یعنی حتی حاضر نبودند یک دستگاه گوشی موبایل و کمی پول را بپذیرند و بخیه زدن را شروع کنند. در این لحظه ها آدم خیلی احساس یاس می کند. وقتی این یاسم بیشتر شد که دکتر گفت که روی دو انگشتم، پانزده ( 15 ) تا بخیه زده اند. پانزده بخیه روی دو انگشت. به نظر کمی زیاد می آید. حس کردم به اندازه این تعداد بخیه داد نزده ام و ناله نکرده ام. اما به حال دیگر فرصت این کار نبود.
به خانه برگشتیم. تمام پس اندازمان را خرج کرده بودیم. نه از شام خبری بود و نه از دل خوش. اگر یکی از آن سوزن های بالای پارک لاله را هم به من می زدی، خونم در نمی آمد. مدام در این فکر بودم که ای کاش تعطیل نبودیم. تعطیلی کلا به ما نیامده است. به نتیجه های دیگری هم رسیدم. یکیش این بود که جمعه برای آدم های بی پول، کلا روز خطرناکی است. نتیجه دوم این بود که رفتن به بیرون و گرسنه برگشتن، بی احتیاطی بزرگی است. نتیجه سوم این که پول هیچ ربطی به چرک کف دست ندارد و باید مراقب دست هایم باشم .
یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۴
سهشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴
... و سکوت
صدای قدم هایت را می شنوم
صدای در را آرزو می کنم
و سکوت.
صدای در را می شنوم
تو را آرزو می کنم
و سکوت.
صدایت را می شنوم.
دستت را آرزو می کنم.
قلبم نمی زند.
همه جا به طرز عجیبی سرد می شود.
دیوارها دیوانه، پنجره ها مضطرب
و زنگ تلفن ،
و سکوت.
از این شعر پاکت می کنم.
به کمی هوای دریا
و خودم نیاز دارم.
رفتن و ماندنت به خودت بستگی دارد
و سکوت چیز عجیبی نیست
رفت و آمدی ست میان من وخیال:
صدای قدم هایت را می شنوم
زنگ تلفن و اشتباه گرفته ای را.
و سکوت.
و سکوت.
و سکوت.
صدای در را آرزو می کنم
و سکوت.
صدای در را می شنوم
تو را آرزو می کنم
و سکوت.
صدایت را می شنوم.
دستت را آرزو می کنم.
قلبم نمی زند.
همه جا به طرز عجیبی سرد می شود.
دیوارها دیوانه، پنجره ها مضطرب
و زنگ تلفن ،
و سکوت.
از این شعر پاکت می کنم.
به کمی هوای دریا
و خودم نیاز دارم.
رفتن و ماندنت به خودت بستگی دارد
و سکوت چیز عجیبی نیست
رفت و آمدی ست میان من وخیال:
صدای قدم هایت را می شنوم
زنگ تلفن و اشتباه گرفته ای را.
و سکوت.
و سکوت.
و سکوت.
یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴
این هم از شانس های دیگر شهرستانی ها
شهرستانی ها، مخصوصا آن هایی که در شهرهای خیلی کوچک زندگی می کنند از چیزهای زیادی بهره می برند که ما در تهران در حسرت به دست آوردنش هستیم. یکیش مربوط به هوای صافشان است. آن ها از دود و آلودگی تهران نشانی ندارند. دیگری ترافیک است. طلای زمان آن ها را افریت ترافیک نمی دزد. دیگری آرامش صوتی است. آن ها هر شب به جای شنیدن صدای بوق ماشین ها، با صدای جیرجیرک ها می خوابند و...
اما در این میان آن ها مزایای تکنولوژیک هم دارند. چند وقت قبل که به یکی از شهرهای کوچک رفته بودم، با کمال تعجب دیدم که خیلی از سایت های اینترنتی که قرن هاست در تهران فیلتر می شود، آن جا در کمال صحت و سلامت باز می شود.این هم از شانس دیگرشان.
اما در این میان آن ها مزایای تکنولوژیک هم دارند. چند وقت قبل که به یکی از شهرهای کوچک رفته بودم، با کمال تعجب دیدم که خیلی از سایت های اینترنتی که قرن هاست در تهران فیلتر می شود، آن جا در کمال صحت و سلامت باز می شود.این هم از شانس دیگرشان.
پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۴
يك آمريكايى شكست خورده
«گتسبى بزرگ» را مى توان قصه عاشقانه اى دانست كه يك نويسنده تازه كار يا غيرحرفه اى مى توانست آن را به ماجرايى آبكى و دست چندم تبديل كند. ماجرا از اين قرار است كه پسر و دختر جوانى عاشق هم مى شوند، اما اين دو از دو قشر متفاوت جامعه اند؛ پسر از خانواده اى كشاورز و دختر از خانواده اى مرفه و پولدار. اين شروع به راحتى مى تواند شروع يك فيلمفارسى و يا رمان فارسى باشد...ادامه
شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴
ما و تيغ دو لبه دموكراسي
دموكراسي در كوتاه مدت بسيار آسيب پذير است. راستش را بخواهيد شك دارم كه در دراز مدت هم آسيب پذير نباشد. قطعا نميتوان در يك يادداشت وبلاگي اين مساله را آسيب شناسي كرد. فقط ميتوانم از چيزهايي نام ببرم.
1- دموكراسي به سادگي ميتواند به دامان پوپوليسم بغلتد. به طور مثال آيا اين دموكراسي است كه آميتاب باچان نماينده مجلس هند شود؟ آيا عوام گرايي او را به اين مقام نرسانده است؟
2- دموكراسي ميتواند از سوي توتاليتاريسم به شدت تهديد شود. بايد مثالي بزنم. گاردين ، تايم يا بي بي سي ، سندي در افشاي يكي از مقامات غربي مينويسند. آن وقت يك حكومت ضد آزادي بيان ،همان حرف هارابه عنوان سند ضد آزادي در مورد غربي ها به كار ميبرد.قبول دارم كه آزادي در غرب هم بسيار نصفه نيمه است، اما نقد قدرت،همان ها را هم در ديگر كشورها ظعيف ميكند. همين مساله براي اصلاح طلبها هم پيش آمد. آن ها نميتوانستند از همديگر نقد كنند. چون گزك دست ديگران ميدادند. پس ضعيف شدند.
3-رسانه دست افرادي است كه پول و قدرت دارند. آن وقت همين رسانه ها افكار عمومي را جهت ميدهند. اين قضيه را مي توان به سه صورت بررسي كرد:
الف.آيا افرادي كه در رسانه كار ميكنند ، نمايندگان مردم هستند يا طيفي كه فقط بخشي از خواست مردم را منتشر مي كند؟
ب.آيا رسانه دولتي بازتاب دهنده صداي دولت و بالطبع خاموش كننده صداي ديگران نيست؟
ج. آيا خبرنگار نيز نميتواند تحت تاثير جريان خبري قرار بگيرد و بازتاب دهنده آن چيزي باشد كه فقط براي پول انجام ميدهد؟ فكر مي كنيد كساني كه در فيلتر كردن سايت ها فعاليت دارند، كسي جز من و شمايند؟ آن ها متخصص هايي هستند كه پول مي گيرند و فيلتر ميكنند.
4- شما مينويسي و آن ها پاره مي كنند.آيا فيلتر كردن سايت ها چيزي جز اين است؟
5- ما در برخورد با جوامع مختلف دو نكته پيش رو داريم:
الف.خود دموكراتند. در اين صورت نيازي به كار خاصي نيست و همه چيز گرچه با كمي مشكل به پيش ميرود.
ب.دمكرات نيستند. در آن صورت همه دمكرات نيستند. از كودكي نياموختهاند كه دموكرات باشند. من به زنم ، بچهام ، مادرم ،برادرم و ... زور ميگويم . تو به مسافرت ، ارباب رجويت ، همكارت زور ميگويي . او به زير دستش ، به كارمندش و آن ها...چه كسي براي ما دموكراسي ميآورد؟وقتي هر كسي مراقب است كلاهش را باد نبرد...مابه كجا ميرويم؟
1- دموكراسي به سادگي ميتواند به دامان پوپوليسم بغلتد. به طور مثال آيا اين دموكراسي است كه آميتاب باچان نماينده مجلس هند شود؟ آيا عوام گرايي او را به اين مقام نرسانده است؟
2- دموكراسي ميتواند از سوي توتاليتاريسم به شدت تهديد شود. بايد مثالي بزنم. گاردين ، تايم يا بي بي سي ، سندي در افشاي يكي از مقامات غربي مينويسند. آن وقت يك حكومت ضد آزادي بيان ،همان حرف هارابه عنوان سند ضد آزادي در مورد غربي ها به كار ميبرد.قبول دارم كه آزادي در غرب هم بسيار نصفه نيمه است، اما نقد قدرت،همان ها را هم در ديگر كشورها ظعيف ميكند. همين مساله براي اصلاح طلبها هم پيش آمد. آن ها نميتوانستند از همديگر نقد كنند. چون گزك دست ديگران ميدادند. پس ضعيف شدند.
3-رسانه دست افرادي است كه پول و قدرت دارند. آن وقت همين رسانه ها افكار عمومي را جهت ميدهند. اين قضيه را مي توان به سه صورت بررسي كرد:
الف.آيا افرادي كه در رسانه كار ميكنند ، نمايندگان مردم هستند يا طيفي كه فقط بخشي از خواست مردم را منتشر مي كند؟
ب.آيا رسانه دولتي بازتاب دهنده صداي دولت و بالطبع خاموش كننده صداي ديگران نيست؟
ج. آيا خبرنگار نيز نميتواند تحت تاثير جريان خبري قرار بگيرد و بازتاب دهنده آن چيزي باشد كه فقط براي پول انجام ميدهد؟ فكر مي كنيد كساني كه در فيلتر كردن سايت ها فعاليت دارند، كسي جز من و شمايند؟ آن ها متخصص هايي هستند كه پول مي گيرند و فيلتر ميكنند.
4- شما مينويسي و آن ها پاره مي كنند.آيا فيلتر كردن سايت ها چيزي جز اين است؟
5- ما در برخورد با جوامع مختلف دو نكته پيش رو داريم:
الف.خود دموكراتند. در اين صورت نيازي به كار خاصي نيست و همه چيز گرچه با كمي مشكل به پيش ميرود.
ب.دمكرات نيستند. در آن صورت همه دمكرات نيستند. از كودكي نياموختهاند كه دموكرات باشند. من به زنم ، بچهام ، مادرم ،برادرم و ... زور ميگويم . تو به مسافرت ، ارباب رجويت ، همكارت زور ميگويي . او به زير دستش ، به كارمندش و آن ها...چه كسي براي ما دموكراسي ميآورد؟وقتي هر كسي مراقب است كلاهش را باد نبرد...مابه كجا ميرويم؟
یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴
ماجرای دم اعلیحضرت
امروز خاتمی خداحافظی کرد.چند نفر آمدند و در موردش حرف زدند.یکی از آن ها مجید مجیدی بود که پست قبلی در مورد او بود.حرف های او در مورد چیزهایی که خاتمی نتوانست انجام دهد :"ازنتوانستن هايتان قدرداني ميكنم؛نتوانستنهايي كه نميخواستيد به هرقيمتي توانستن باشد".الان این جمله هادر چند خبرگزاری تیتر یک شده است.
ماجرا اما این نیست.حتی در مورد تقسیم دوگانه اسلام نیست .خاتمی اسلام را به دو دسته تقسیم کرد و نوعی از آن را خشونت گرا و طالبانی نامید.جزییات این حرف ها راهم می توانید در خبرگزاری ها بخوانید. در ضمن او در جواب یکی که پرسید با قدرت بعدی چه کنیم گفت : هیچی.این ها دست کم برای من مهم نیستند.
ماجرا به داستانی برمی گردد که خاتمی از مدرس تعریف کرد.مثل این که رضا شاه برای مدرس پیغام می فرستد که " پایت را از روی دم من بردار".مدرس هم می گذارد و برنمی دارد و می گوید " اعلیحضرت لطف کنند و بگویند محدوده دمشان تا کجاست که ما آن جا نرویم و پا نگذاریم."این جمله نتیجه جالبی برای ما خواهد داشت.
خاتمی این داستان را زمانی گفت که در مورد سانسور حرف می زد.او به عنوان یک مقام دولتی قبول کرد که در ایران سانسور داریم.با این توضیح که بقیه جاها هم سانسور هست.اما به نظر خاتمی باید برای نویسنده ها مرزی مشخص شود تا بدانند که چطور بنویسند.یعنی بدانند که دم اعلیحضرت کجاست تا پا رویش نگزارند.
شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴
"باران" ساز در مهرآباد
نمای اول
یکی از مجری های دسته چندم تلویزیون با مفی آویزان و لباسی که به تن اش گریه می کند ، ایستاده و چند جوان و نوجوان ، دختر و پسر ، دور او را گرفته اند و او هم با غروری خاص برایشان امضاء می کند.
نمای دوم
چند دختر نوجوان باعلاقه در حال نشان دادن عکسی از محمدرضا گلزار به یکدیگرند.یکی از دخترها چنان با حسرت نگاه می کند که دل آدم کباب می کند.
فکر می کنم همین دو نما کافی باشد.معمولا مردم و مخصوصا جوان ها تا یک ستاره سینما یا تلویزیون را می بینند ، دست و پایشان را گم می کنند و امضاء می خواهند.واقعا بعضی از این ستاره ها جز کمی قیافه و کمی بیشتر شانس چیز دیگری ندارند.همین.
اما از آن طرف ماجرا بشنوید.چند روز پیش رفته بودیم فرودگاه مهرآباد ، استقبال یکی از آشنایانمان.همین طور که ایستاده بودیم ، کسی را دیدم که برایم خیلی آشنا بود.این فرد کسی نبود جز مجید مجیدی کارگردان فیلم باران.کارگردان فیلم هایی چون رنگ خدا و پدر.بید مجنون و شنا در زمستان.و خیلی کارهای دیگر که هم مورد علاقه تماشاگران بوده و هم منتقدها.مجیدی خیلی تنها و بدون این که کسی او را بشناسد ، آن جا ایستاده بود و از این می دیدم کسی او را نمی شناسد ، خیلی تعجب کردم.آن قدر که به مجیدی بودنش شک کردم.با کمی شک سلام کردم و دیدم که اشتباه نکرده ام.
مردم ما فقط به ظاهر توجه دارند انگار. پشت صحنه را نمی بینند.
اشتراک در:
پستها (Atom)