امسال اعضای آکادمی سوئد دست از شگفتی آفرینی برداشت و نویسنده ای را شایسته دریافت این جایزه دانست که در بسیاری از فهرست های نامزدان احتمالی وجود داشت. اورهان پاموک که بسیاری او را نویسنده ای پست مدرن می دانند، برنده نوبل ادبی شد تا بار دیگر نوبل به خاورمیانه بیاید.
اورهان پاموک در سال 1957 در خانواده ای از صاحبان صنعت در شهر استانبول، ترکيه، به دنيا آمد و پس از تحصيلات متوسطه، به اصرار اعضای خانواده در رشته معماری دانشکده فنی اين شهر به تحصيل پرداخت.وی اين دوره را نا تمام رها کرد و در عوض، برای دنبال کردن حرفه نويسندگی در رشته روزنامه نگاری به تحصيل پرداخت.اورهان پاموک از سال 1974 به عنوان يک حرفه به نويسندگی روی آورد و نخستين رمان او به نام "تاريکی و نور" يکی از برندگان جايزه ادبی موسسه انتشاراتی مليت در سال 1979 بود.وی در خلال سال های بعد جوايز متعدد ادبی را در ترکيه و تعداد ديگری از کشورهای جهان به خود اختصاص داده است.
او برای ارایه نظریاتش درباره قتل عام ارامنه در ترکیه در سال های جنگ دوم جهانی و همچنین قتل عام وسیع کردان ترکیه در سال 2005 به شدت مورد اعتراض ملی گرایان ترکیه واقع شد.اما پيگرد اين نويسنده ترک انتقاد و اعتراض هايی را به خصوص در خارج از ترکيه در پی داشت که اين اقدام را منافی اصل آزادی بيان توصيف کردند.سرانجام در ماه ژانويه سال 2006، دادگاه اين پرونده را غيرقابل پيگيری اعلام داشت و پيگرد قانونی آقای پاموک را متوقف کرد.
نویسنده کتاب هایی چون «برف»،«قلعه سفيد»،«کتاب سياه»،«نام من سرخ است» و «زندگی نو» از جمله کتاب های را حالا می توان حالا با دریافت یک ملیون و چهاصد هزار دلاری و مدال طلای نوبل، یک نویسنده ثروتمند دانست.
پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵
دایی جان ناپلئون و سیاست های انگلیسی
حاکمان برای بهبود وضعیت مردم یا دست کم بقایشان احتیاج دارند تا بدانند که در اطرافشان، در مملکتشان و در دنیا چه می گذرد و معمولا همیشه آدم های پاچه خواری در اطرافشان پیدا می شود که اجازه ندهند تا واقعیت ها به آن ها برسد. به نظرم در این شرایط ادبیات بهترین وسیله برای حاکمان است. آن ها نباید جلوی انتشار هیچ کتابی را بگیرند. دلیلش را حالا عرض می کنم.
اگر دایی جان ناپلئون را خوانده یا دیده باشید، آن جمله معروف «کار،کار انگلیسی هاست» را حتما شنیده اید. دایی جان در آن جا دچار توهمی است که هر کسی می تواند به سادگی آن را بفهمد. آخرین پادشاه ایران هم دقیقا دچار همین توهم بود. در حالی نیروی مذهبی ، مردم را به جوشش در آورده بود، او مدام می نالید که انگلیسی ها رهایش کرده اندو برایش توطئه می کنند. در صورتی که به قدرت مردم اعتنا نداشت، خودش را به دامان آمریکایی ها می انداخت
و فراموش کرده بود که یک خطبه آقا سید ابوالقاسم واعظ کار و کاسبی آقاجان را کساد کرد، او باز هم متوجه نشد و مدام به انگلیسی ها فحش و نفرین داد. آقا سید ابوالقاسم واعظ با یک خطبه که در آن آمده بود که در داروهای داروخانه آقاجان الکل وجود دارد، او را ورشکست کرد، اما آقا جان در توهم بود. دایی جان ناپلئون، حتی به توطئه های آقاجان هم که مدت ها بود، از او و خانوداده مثلا اشرافیش متنفر بود، بی اعتنا می گذشت. آقا جان در انقلاب ایران مصداق همان تکنوکرات های شهرستانی شد که ریشه شاه را کند.
می بینید، اگر شاه دایی جان ناپلئون را می خواند، احتمالا الان وضعیتی به از این داشت. و حالا حکایت ماست. ادبیات را جدی بگیریم و به ناخودآگاه نویسندگان مجال نفس کشیدن بدهیم.
اگر دایی جان ناپلئون را خوانده یا دیده باشید، آن جمله معروف «کار،کار انگلیسی هاست» را حتما شنیده اید. دایی جان در آن جا دچار توهمی است که هر کسی می تواند به سادگی آن را بفهمد. آخرین پادشاه ایران هم دقیقا دچار همین توهم بود. در حالی نیروی مذهبی ، مردم را به جوشش در آورده بود، او مدام می نالید که انگلیسی ها رهایش کرده اندو برایش توطئه می کنند. در صورتی که به قدرت مردم اعتنا نداشت، خودش را به دامان آمریکایی ها می انداخت
و فراموش کرده بود که یک خطبه آقا سید ابوالقاسم واعظ کار و کاسبی آقاجان را کساد کرد، او باز هم متوجه نشد و مدام به انگلیسی ها فحش و نفرین داد. آقا سید ابوالقاسم واعظ با یک خطبه که در آن آمده بود که در داروهای داروخانه آقاجان الکل وجود دارد، او را ورشکست کرد، اما آقا جان در توهم بود. دایی جان ناپلئون، حتی به توطئه های آقاجان هم که مدت ها بود، از او و خانوداده مثلا اشرافیش متنفر بود، بی اعتنا می گذشت. آقا جان در انقلاب ایران مصداق همان تکنوکرات های شهرستانی شد که ریشه شاه را کند.
می بینید، اگر شاه دایی جان ناپلئون را می خواند، احتمالا الان وضعیتی به از این داشت. و حالا حکایت ماست. ادبیات را جدی بگیریم و به ناخودآگاه نویسندگان مجال نفس کشیدن بدهیم.
سهشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵
چه تلخ است نبودن عمران خنده شعر فارسی
دیشب، یعنی سه شنبه شب حال خاصی داشتم. مدت هاست که هنوس شعر نوشتن به سر نمی آید. و نمی نویسم. اما دیشب که دراز کشیده بودم، سطرهایی آمد. درست در لحظه هایی که مهربان ترین مرد شعر معاصر در حال خداحافظی ابدی با دنیای ما بود،این کلمات سراغم آمدند. ننوشتمشان. نمی دانم چرا. اما از آن هایی نیست که از یادم بروند. همین الان به روشنی در کلمات در ذهنم رژه می روند:
در میان این همه شب
چه فرقی دارد چشمانم گشوده باشد یا نه
جلو رفتنم شبیه ماندن است و
نشنیدن
شبیه شنیدن
و...
عمران صلاحی در گذشت. چقدر کلمات بیهوده در دهان می چرخند. عمران صلاحی رفت. دیگر نمی توان به شماره خانه اش زنگ زد و صدایش را شنید. شبیه نشنیدن و شنیندن...
دیشب خواب دیدم مدرسه می روم. روز اول است و ما در راهرو ها می دویم تا زودتر به کلاس برسیم. کدام جای کلاس بهتر است؟یک سال همان جا ، جای ما خواهد بود. به قول عمران حالا حکایت ماست.حکایت بیداری. به کجا بروم. در دنیایی که عمران را تاب نیاورد، کجایش بهتر است؟ کجا بروم؟ ترجیح می دادم تا ابد توی راهروها بدوم. تا ندانم دنیای بی عمران چگونه دنیایی خواهد بود.
در میان این همه شب
چه فرقی دارد چشمانم گشوده باشد یا نه
جلو رفتنم شبیه ماندن است و
نشنیدن
شبیه شنیدن
و...
عمران صلاحی در گذشت. چقدر کلمات بیهوده در دهان می چرخند. عمران صلاحی رفت. دیگر نمی توان به شماره خانه اش زنگ زد و صدایش را شنید. شبیه نشنیدن و شنیندن...
دیشب خواب دیدم مدرسه می روم. روز اول است و ما در راهرو ها می دویم تا زودتر به کلاس برسیم. کدام جای کلاس بهتر است؟یک سال همان جا ، جای ما خواهد بود. به قول عمران حالا حکایت ماست.حکایت بیداری. به کجا بروم. در دنیایی که عمران را تاب نیاورد، کجایش بهتر است؟ کجا بروم؟ ترجیح می دادم تا ابد توی راهروها بدوم. تا ندانم دنیای بی عمران چگونه دنیایی خواهد بود.
سهشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵
شرق تعطیل شد
یادم نمی رود آن روزی که برای اولین بار به ساختمان شرق رفتم. به هر گوشه که نگاه می کردی تکه سینمانی، سیمی افتاده بود. تمام تلاشم را کردم که کفشم خاکی نشود. جعبه شیرینی به دست وارد اتاق شدم. خوش بودم که روزنامه ای حرفه ای خواهم خواند، چیزی شبیه به صفحات لایی همشهری در سال های 81 تا 83.
احمد غلامی با همان لبخند همیشگی اش نشسته بود و روبرویش تلفنی که به هیچ کجای جهان راه نداشت. غلامی لبخند می زد اما مشخص بود که از جابجایی های مکرر دل خوشی ندارد. در طبقه بالای ساختمان، محمد قوچانی هم وضیعتی شبیه به این داشت، با این تفاوت که او دلخوش تر بود.همه در مورد بستن صفحات لایی می گفتند. همه چیز خوب بود، به غیر از نگرانی من که دلهره داشتم که این همانی می شود که باید باشد یا نه. دلهره ای چند روز بعد به خوشبینی مفرطی بدل شد.
گاهی چیزی می نوشتم، اما نه برای غم نان، شرق هنوز که هنوز است حق التحریرهای زمستان سال گذشته مرا نداده است. اگر هم می داد چندان توفیری نداشت. چون نرسیده به خانه خرج کرایه می شد و به هوا می رفت.اما چه حسرت، که می نوشیتم و حالش را می بردیم.
شرق این اواخر که متاسفانه فرصت نوشتن در آن نمی یافتم، آنی نبود که از اول بود. به جای آن که سیر صعودی بگیرد، حرکتی نه چندان خوب را دنبال می کرد. چندی قبلا هم به احمد غلامی گفتم که این نه همان شرقی است که پر بود از گزارش های تصویری و گفتگوهای درخشان. غلامی هم با همان محبت همیشگی اش گوش داد. با همان نگاهی که تلخی اش را نمی توانست پنهان کند. با همان چشم های دوست داشتنی.
شرق تعطیل شد. ای کاش نمی شد. ای کاش خواب بود. و ای کاش باز شود. بودن به از نبودن...خاصه در بهار. شرق تعطیل شد، اما همان روند نه چندان خوبش که فقط صفحه هایی را به روزنامه می افزود، دوست داشتنی بود.
شرق، شرق است، حتی اگر در اوج نباشد.
احمد غلامی با همان لبخند همیشگی اش نشسته بود و روبرویش تلفنی که به هیچ کجای جهان راه نداشت. غلامی لبخند می زد اما مشخص بود که از جابجایی های مکرر دل خوشی ندارد. در طبقه بالای ساختمان، محمد قوچانی هم وضیعتی شبیه به این داشت، با این تفاوت که او دلخوش تر بود.همه در مورد بستن صفحات لایی می گفتند. همه چیز خوب بود، به غیر از نگرانی من که دلهره داشتم که این همانی می شود که باید باشد یا نه. دلهره ای چند روز بعد به خوشبینی مفرطی بدل شد.
گاهی چیزی می نوشتم، اما نه برای غم نان، شرق هنوز که هنوز است حق التحریرهای زمستان سال گذشته مرا نداده است. اگر هم می داد چندان توفیری نداشت. چون نرسیده به خانه خرج کرایه می شد و به هوا می رفت.اما چه حسرت، که می نوشیتم و حالش را می بردیم.
شرق این اواخر که متاسفانه فرصت نوشتن در آن نمی یافتم، آنی نبود که از اول بود. به جای آن که سیر صعودی بگیرد، حرکتی نه چندان خوب را دنبال می کرد. چندی قبلا هم به احمد غلامی گفتم که این نه همان شرقی است که پر بود از گزارش های تصویری و گفتگوهای درخشان. غلامی هم با همان محبت همیشگی اش گوش داد. با همان نگاهی که تلخی اش را نمی توانست پنهان کند. با همان چشم های دوست داشتنی.
شرق تعطیل شد. ای کاش نمی شد. ای کاش خواب بود. و ای کاش باز شود. بودن به از نبودن...خاصه در بهار. شرق تعطیل شد، اما همان روند نه چندان خوبش که فقط صفحه هایی را به روزنامه می افزود، دوست داشتنی بود.
شرق، شرق است، حتی اگر در اوج نباشد.
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵
بار کج
توی تعطیلات، «این سه زن» مسعود بهنود را می خواندم. همان طور که خود نیز در مقدمه گفته، اشکالاتی بر کتاب وارد است. اما درس خوبی می توان از این روایت تاریخی گرفت:«بار کج به منزل نمی رسد.»
تاریخ نشان می دهد که با دروغ و زر و زور می توان به جایی رسید، اما به طور قطع نمی توان ادامه داد.
در ضمن با خواندن این کتاب همان میل قدیمیم به مکان ها و تاریخی، دوباره عود کرد. خیلی دلم می خواهد بدانم عکس هایی که در کتاب و با عنوان تهران قدیم به چاپ رسیده اند، الان چه شکلی دارند. یا خیلی دلم می خواهد سرنوشت نوادگان قاجار را بدانم و...
تاریخ نشان می دهد که با دروغ و زر و زور می توان به جایی رسید، اما به طور قطع نمی توان ادامه داد.
در ضمن با خواندن این کتاب همان میل قدیمیم به مکان ها و تاریخی، دوباره عود کرد. خیلی دلم می خواهد بدانم عکس هایی که در کتاب و با عنوان تهران قدیم به چاپ رسیده اند، الان چه شکلی دارند. یا خیلی دلم می خواهد سرنوشت نوادگان قاجار را بدانم و...
جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵
مهرجویی بر مدار صفر درجه
دیشب مهمانی جشن خانه سینما، به شدت غمگینم کرد. همه ماجراهایی که دیدم از امضا گرفتن علاقه مندان به بازیگران سریال ها دوزاری گرفته تا هجوم مثلا هنرمندان به تکه های کوچه ساندویچ کالباس ، یک طرف و برخورد داریوش مهرجویی با عزت الله انتظامی یک طرف.
وقتی همه بازیگران یا کارگردان ها می آمدند روی صحنه، جمله یا حکایت نغزی می گفتند. حکایت غزت سینمای ایران نیز از این جدا نبود. او بعد از آن که کلی از مهرجویی تعریف کرد و به همه سفارش کرد که حتما یک باید با این کارگردان کار بلد کار کنند، یک خاطره تعریف کرد. انتظامی گفت که سه بار در تهیه کنندگی با مهرجویی همکاری کرده که هر سه بار سرش کلاه رفته. بار اول وقتی گاو را می ساختند و مهرجویی خیلی مامانی تر از الان بود گفتند که فیلم دولتی است و نمی شود خیلی در مورد پولش حرف زد. بار دوم هم کفتند که فیلم ضرر کرده. در حالی که خیلی از سینماها زنگ زده بودند و می خواستند که زمان اکران «آقای هالو » را تمدید کنند. اسم فیلم سوم را هم یادش رفت بگوید. فقط گفت که بعد از فیلمبرداری دبه در آورده اند که نگاتیو ها سوخته است. بعد در حالی که لحن مهرجویی را به زیبایی ادا کرد ، از طرف او گفت که فیلم را به یک پخش خارجی فروخته اند و « سراغش نری ها. آدم بد دهنیه.» خلاصه انتظامی که تقریبا همسن پدر مهرجویی است گفت:« شیر گاو به همه رسید به غبر از ما».
مهرجویی هم در جواب به جای آن که ماجرا را به شوخی برگزار کند با بی شرمی تمام عزت الله انتظامی را محکوم به تاجر مآبی کرد. سکوت سردی سالن را فرا گرفت و شخصیت مهرجویی برایم سکه یه پول شد. روزگاری او فیلمساز آرمانی ام بود. چه خیال ها با فیلم هایش می رفتم. اما همان طور که هامون می گوید:« خیال می کردیم یه پخی می شیم، اما هیچ گهی نشدیم.» مهرجویی مصداق همین جمله هامون است. او هنوز بر نقطه صفر ایستاده است. متاسفم.
وقتی همه بازیگران یا کارگردان ها می آمدند روی صحنه، جمله یا حکایت نغزی می گفتند. حکایت غزت سینمای ایران نیز از این جدا نبود. او بعد از آن که کلی از مهرجویی تعریف کرد و به همه سفارش کرد که حتما یک باید با این کارگردان کار بلد کار کنند، یک خاطره تعریف کرد. انتظامی گفت که سه بار در تهیه کنندگی با مهرجویی همکاری کرده که هر سه بار سرش کلاه رفته. بار اول وقتی گاو را می ساختند و مهرجویی خیلی مامانی تر از الان بود گفتند که فیلم دولتی است و نمی شود خیلی در مورد پولش حرف زد. بار دوم هم کفتند که فیلم ضرر کرده. در حالی که خیلی از سینماها زنگ زده بودند و می خواستند که زمان اکران «آقای هالو » را تمدید کنند. اسم فیلم سوم را هم یادش رفت بگوید. فقط گفت که بعد از فیلمبرداری دبه در آورده اند که نگاتیو ها سوخته است. بعد در حالی که لحن مهرجویی را به زیبایی ادا کرد ، از طرف او گفت که فیلم را به یک پخش خارجی فروخته اند و « سراغش نری ها. آدم بد دهنیه.» خلاصه انتظامی که تقریبا همسن پدر مهرجویی است گفت:« شیر گاو به همه رسید به غبر از ما».
مهرجویی هم در جواب به جای آن که ماجرا را به شوخی برگزار کند با بی شرمی تمام عزت الله انتظامی را محکوم به تاجر مآبی کرد. سکوت سردی سالن را فرا گرفت و شخصیت مهرجویی برایم سکه یه پول شد. روزگاری او فیلمساز آرمانی ام بود. چه خیال ها با فیلم هایش می رفتم. اما همان طور که هامون می گوید:« خیال می کردیم یه پخی می شیم، اما هیچ گهی نشدیم.» مهرجویی مصداق همین جمله هامون است. او هنوز بر نقطه صفر ایستاده است. متاسفم.
دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵
التون جان و آلبومي در سبك هيپ هاپ
سر التون جان، خواننده، آهنگساز و ترانهسراي نامدار قصد دارد كه به زودي آلبومي با سبك هيپ هاپ منتشر كند.
به گزارش پايگاه خبري آسوشيتدپرس، اين موسيقيدان قصد دارد اين آلبوم خود را به تهيهكنندگي دكتر داره توليد كند كه پيش از اين توانسته جايزه معتبر <گرمي> را از آن خود كند. التون جان ضمن بيان خبر فوق افزود: <ميخواهم در اين آلبوم با فارل، تيم بلاند، اسنوپ، كاين و امينم همكاري كنم.> وي سپس در پاسخ به اين پرسش كه حاصل اين همكاري چه خواهد شد، گفت: <اين كار براي من بسيار جالب است، اما نميدانم نتيجهاش چه ميشود. آنچه براي من اهميت دارد، تلاش براي توليد اثري تازه است.> وي در مورد علاقهاش به موسيقي هيپ هاپ گفت: <من اين سبك موسيقي را دوست دارم، اما نميتوانم بگويم كه اجرايم در اين سبك، چه نتيجهاي دارد.>گفتني است كه التون جان پيش از اين نيز با امينم همكاري داشته است. او در سال 2001 و در جريان برگزاري جايزه موسيقايي <گرمي> آهنگ <استن> را با امينم خوانده است.آلبوم <كاپيتان و بچه> التون جان در اواخر ماه سپتامبر روانه بازار موسيقي ميشود.
مراسم نهمين سال مرگ نجدي برگزار شد
نهمين سالمرگ بيژن نجدي، عصر روز چهارم شهريورماه بر سر مزارش و در كنار مزار شيخ زاهد گيلاني برگزار شد. در اين مراسم كه با حضور جمع كثيري از دوستان و دوستداران نجدي تشكيل شد، عليرضا پنجهاي شاعر شمالي، به نگاه نو و بديع نجدي در عرصه ادبيات داستاني اشاره كرد و گفت: <نجدي از زاويه ديدي نو برخوردار بود. او توانست اين نگاه نو را به خوبي در داستان و شعرش وارد كند.> وي افزود: <هرچند نجدي به واسطه شغل و مشغلههاي فراوان نتوانست آنچنان كه بايد از فرصتها استفاده كند و همه آثارش را به دقت بازبيني و ويرايش كند. به همين واسطه ما در شعرهاي او بعضا با آثاري مواجهايم كه وامدار همان نگاه ويژه است و به لحاظ ساخت و زبان نيازمند ساز و كارهاي مجددي بود كه عمرش قد نداد.>بعد از سخنان عليرضا پنجهاي، مهدي رضازاده، شاعر و دوست نجدي، قطعه شعري در سوگ وي خواند. پس از آن، تعدادي از شاعران جوان به قرائت شعرهايشان پرداختند.بيژن نجدي يكي از نويسندگان و شاعران مطرح معاصر است. او با خلق آثاري چون <يوزپلنگاني كه با من دويدهاند>، <دوباره از همان خيابانها>، <خواهران اين تابستان> و <داستانهاي ناتمام> شخصيتي فراموشنشدني در ادبيات ايران به حساب ميآيد.
به گزارش پايگاه خبري آسوشيتدپرس، اين موسيقيدان قصد دارد اين آلبوم خود را به تهيهكنندگي دكتر داره توليد كند كه پيش از اين توانسته جايزه معتبر <گرمي> را از آن خود كند. التون جان ضمن بيان خبر فوق افزود: <ميخواهم در اين آلبوم با فارل، تيم بلاند، اسنوپ، كاين و امينم همكاري كنم.> وي سپس در پاسخ به اين پرسش كه حاصل اين همكاري چه خواهد شد، گفت: <اين كار براي من بسيار جالب است، اما نميدانم نتيجهاش چه ميشود. آنچه براي من اهميت دارد، تلاش براي توليد اثري تازه است.> وي در مورد علاقهاش به موسيقي هيپ هاپ گفت: <من اين سبك موسيقي را دوست دارم، اما نميتوانم بگويم كه اجرايم در اين سبك، چه نتيجهاي دارد.>گفتني است كه التون جان پيش از اين نيز با امينم همكاري داشته است. او در سال 2001 و در جريان برگزاري جايزه موسيقايي <گرمي> آهنگ <استن> را با امينم خوانده است.آلبوم <كاپيتان و بچه> التون جان در اواخر ماه سپتامبر روانه بازار موسيقي ميشود.
مراسم نهمين سال مرگ نجدي برگزار شد
نهمين سالمرگ بيژن نجدي، عصر روز چهارم شهريورماه بر سر مزارش و در كنار مزار شيخ زاهد گيلاني برگزار شد. در اين مراسم كه با حضور جمع كثيري از دوستان و دوستداران نجدي تشكيل شد، عليرضا پنجهاي شاعر شمالي، به نگاه نو و بديع نجدي در عرصه ادبيات داستاني اشاره كرد و گفت: <نجدي از زاويه ديدي نو برخوردار بود. او توانست اين نگاه نو را به خوبي در داستان و شعرش وارد كند.> وي افزود: <هرچند نجدي به واسطه شغل و مشغلههاي فراوان نتوانست آنچنان كه بايد از فرصتها استفاده كند و همه آثارش را به دقت بازبيني و ويرايش كند. به همين واسطه ما در شعرهاي او بعضا با آثاري مواجهايم كه وامدار همان نگاه ويژه است و به لحاظ ساخت و زبان نيازمند ساز و كارهاي مجددي بود كه عمرش قد نداد.>بعد از سخنان عليرضا پنجهاي، مهدي رضازاده، شاعر و دوست نجدي، قطعه شعري در سوگ وي خواند. پس از آن، تعدادي از شاعران جوان به قرائت شعرهايشان پرداختند.بيژن نجدي يكي از نويسندگان و شاعران مطرح معاصر است. او با خلق آثاري چون <يوزپلنگاني كه با من دويدهاند>، <دوباره از همان خيابانها>، <خواهران اين تابستان> و <داستانهاي ناتمام> شخصيتي فراموشنشدني در ادبيات ايران به حساب ميآيد.
اشتراک در:
پستها (Atom)