یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸

تفاوت ما و آنها

روزي يكي از دوست هايم حرفي بهم زد كه هيچ وقت يادم نمي رود. دوستم از من پرسيد:" تفاوت ما و آنها چيست؟" منظورش آدم هايي بود كه آنسوي آبها، يعني در نيمكره شمالي زندگي مي كردند. كلي حرف به هم بافتم. دوستم با يك جمله ناك اوتم كرد:" آنها همه كارهاي خود را روتين و معمولي انجام مي دهند. اما ما هر روز بايد منتظر يك اتفاق تازه باشيم."

دوستم راست مي گفت. ما هر روز بايد منتظر حادثه اي تازه باشيم. انگار نمي توانيم، بدون آنكه منتظر اتفاق تازه اي باشيم، شب سر بر بالش بگذاريم. اين سرنوشت ما شرقي هاست.

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۸

كل كل رحيم مشايي و كيهان

امروز روزنامه "بهار" تيتر جالبي در مورد اسفنديار خان رحيم مشايي زده است. ايشان كه چند بار پاي فرشته ها را به آسمان ايران باز كرده‌اند، با مردم اسرائيل هيچ مشكلي ندارند و علاقه خاصي انگار به نرم‌تنان دارند، انگار گفته‌اند:" كيهان را محكوم نكنم، مسلمان نيستم." به هر حال ايشان متخصص حرف هاي تخصصي هستند.

روزنامه كيهان هم تيتري مشابه از مشايي زده:" روزنامه كيهان را در دادگاه محكوم نكنم مسلمان نيستم." انگار گاهي شرق و غرب به هم مي‌رسند، همچنان كه روزنامه اصلاح طلب "بهار" شبيه روزنامه اصولگراي "كيهان" تيتر زده.

البته روزنامه‌هاي ديگر، تيترهاي ديگري از سخنراني رحيم مشايي زده‌اند. مثلا اعتماد تيتر زده:" اگر احمدي‌نژاد بگويد حرف نمي‌زنم."

شايد اگر من مي‌خواستم تيتر بزنم،‌ يكي از زيرتيترهاي روزنامه كيهان را انتخاب مي‌كردم:" من اگر جمله خود را در خصوص اسرائيل بد مي دانستم، آن را تكرار نمي كردم." البته مي‌دانم اين جمله براي تيتر كمي بلند است. اما مي‌شود شاخ و برگش را زد.

چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۸

دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد

مترجم کله و معلق نمی زند

علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.

مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.

متن كامل

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸

ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟

ديشب با يكي از دوستاني كه آن طف آبها ( مثلا در اروپا ) زندگي مي كند صحبت مي كردم. از او خواستم كه قيمت يك عدد نرم افزار ويندوز سون windows 7 را برايم بپرسد كه اگر مناسب بود، برايم بخرد. گفت چرا آنلاين نمي خري؟

گفتم: چون كرديت كارت ندارم.
گفت: اونجا كه اين چيزها خيلي ارزونه. ؟؟؟؟ ( مثلا اصغر آقا )، هفته قبل ايران بود. سه چهارتا ويندوز خريده 10 هزار تومن.
گفتم: آخه من مي خوام اورژينال باشه. چون مي خواهم همه چي درست باشه.

نتيجه گيري به سبك انشا چهارم دبستان: ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ايراني جماعت، هرجا كه باشد ايراني است. چرا؟
مي گم: من چه مي دونم.

پتكي بر ديوار آجري، پتكي بر دل من

نم باراني زده و هوا را نيمي ابر و نيمي ديگر آبي زيبايي پوشانده است. ( بلتم ادبي هم بنويسم ها...) رفتم روي بالكن كه هوايي تازه را بدهم توي سينه هايم. هيمن جور كه اين كار را مي كردم و با خودم مي گفتم كه كم مي شود توي تهران، آدم همچين هوايي گيرش بيايد، صداي پتك هايي را شنديم.

نزديكي هاي در خيابان فلسطين ( كاخ قبلي ) كلي خانه قديمي هست كه گاهي با خودم فكر مي كنم كه چه خوب است كه سرپا ايستاده اند، هر چند كه گاهي، گاه به گاهي، يكي از اين خانه هاي قديمي مي ريزد ( يا مي ريزانندش ) و يك چيز مزخرف را به جايش بنا مي كنند.

پاراگراف يك و دو نتيجه مي دهد كه خانه اي ديگر، گنجينه اي ديگر، بخشي ديگر از فرهنگ ما در حال فرو ريختن است.

همان طور كه كارگران، به ديوار آجري خانه پتك مي زدند، حس كردم چيزي دارد در من فرو مي ريزد. انگار پتك را به دل من مي زنند.

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نمي‌كنيد؟

ماركس نظر جالبي در مورد تكرار تاريخ دارد. مي‌گويد كه يك ماجرا دو بار اتفاق مي‌افتد،‌ در بار اول جدي و تراژيك است و در بار دوم، كمدي. ما الان در دوره كمدي به سر مي‌بريم. به همين دليل است كه مدام خبرهاي بامزه مي‌شنويم.

ديروز در اخبار راديو خبرخيلي باحالي پخش كردند. قرار بر اين شده كه تركيه تعدادي از مردان خود را به مغولستان صادر كند. چون در آنها مرد كم است. يعني در قبال هر شش زن، فقط يك مرد وجود دارد. البته زن‌هاي مغولي احتمالا ( يا شايد حتما ) چنگي به دل نمي‌زنند، اما با اين همه آدم بدش نمي‌آيد كه براي يك‌ بار هم كه شده صادر شود. البته اگر قرار بر صادر شدن باشد، من اسپانيا را ترجيح مي‌دهم. البته برزيل، كوبا، ايتاليا، آمريكا و بقيه جا ها هم بد نيست ها...

اما نكته جالب ماجرا چيز ديگري است. وقتي اين دوستان خوش‌شانس تركيه‌اي، به مغولستان رسيدند، دقيقا بايد چه كار كنند؟ شغلشان چيست؟ يعني از صبح بايد غذاي مقوي بخورند و تند تند، به خانم‌هاي مغولي توجه ويژه كنند؟ روزي شش بار؟ سختي كار؟ بازنشستگي؟ بيمه؟

اگر يكي از اين مردها، بچه‌دار شود، بچه‌اش وقتي اول مهرماه مغولستاني به مدرسه مي‌رود، بايد بگويد شغل پدرش چي هست؟


آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري مي‌كند، باور كنيد

از امروز صبح حس مي‌كنم همه مشكلات عالم دارد حل مي‌شود. حس شيرين صبحگاهي.

با چشم‌هاي خواب‌آلوده خودم را از پله‌هاي مترو مي‌كشاندم بالا كه گفتم بد نيست نگاهي به تيتر روزنامه‌ها بندازم. ( البته مراد فقط روزنامه همشهري است.) اما همين كه نگاهي كوتاه به روزنامه‌ها انداختم، حس شيريني همه وجودم را فرا گرفت. حس كردم دنيا چقدر زيباست. من عاشق دنيايم چون.

روزنامه يك تيتر زيبا داشت و وقتي زيبا، شيرين و دنيا كنار هم باشد، دلت هواي نسيم هم مي‌كند و در دلت شيريني عسل را مثل نبات ( با اجازه از جناب حافظ كه عاشق خانم شاخه نبات بودند) حس مي‌كني. سرتان را درد نياورم. چون نمي‌خواهم شاديتان را به عقب بيندازم.

روزنامه تيتر زده بود: " آنگولا در پارس جنوبي سرمايه‌گذاري مي‌كند". با خودم گفتم كه اي ول. به هر حال كم نيست كه كشور صنعتي، ثروتمند،‌ مهم و تاثيرگذار آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري كند. چشم‌هايم را دوباره و دوباره ماليدم. خواب نبودم.

حالا شما هم در اين حس شيرين با من شريك شويد.