سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۱
مسیر جاده دلتنگی هایم همیشه باز است
جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱
دریای خرز ما را نابود نکنید
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۱
شعری در مدح جورج کلونی
می توانستم اکبری باشم یا اصغری
کاپلسون باشم یا جیسمون
می توانستم در اصفهان به دنیا آمده باشم
یا در کرمان
شاید در نیویورک و بعید نبود در کرکوک
می توانستم سیاه باشم
یا از کودکی سیاه کردن را بیاموزم
می توانستم موهایی بلوند داشته باشم
یا جورج کلونی، خود جورج...
اما به طرز عجیبی شدم سجاد صاحبان زند
و گریزی نیست و تا مرگ همینم
درست شبیه دندانی که می پوسد
یا پوستی که چین می خورد.
به طرز عجیبی اینجام.
و همینم.
جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱
مرثیه ای برای امیر
برای درگذشت ناگهانی امیر بدرطالعی
اولین باری که دیدم اش، صورتش هنوز سبز نشده بود. همسن و سال بودیم، گیرم او در پایان روزهای نوجوانی و من در آغازش و مگر کل روزهای نوجوانی چقدر است که آغاز و پایانش آن قدر ها توفیر داشته باشد؟ موهای سیاه مثل شبق اش را کج شانه کرده و لبخندش را به لب آویخته بود. صورت لاغر و البته کمی سبزه اش، آن قدر جذابیت داشت که آدم نمی توانست دوستش نداشته باشد.
اولین باری که دیدمش، پدرش را تازه از دست داده بود. غم غریبی توی صورتش موج می زد، اما این ها باعث نمی شد که سرزنده و پر تحرک نباشد. یک جا بند نمی شد. گاهی می نشست روی میز، گاهی روی زمین چمباتمه می زد و گاهی می پرید. بیشترش توی هوا بود تا روی زمین. و موهایش بالا و پایین می شد. موهای سیاه و لختش تا بدانیم که زندگی ادامه دارد. و این آغاز یک دوستی بود، یک دوستی که اگر این سال ها کمتر هم را می دیدیم، اما هنوز ادامه داشت، تلفنی، اس ام اسی یا دیداری کوتاه در شهر بارانی. او در زادگاه ماند و ما مسافر همیشگی پایتخت شدیم.
در روزهای بعد دوستی مان، روزهایی که به دبیرستان و پایانش نزدیک می شدیم، امیر همان پسر سر زنده باقی ماند، پسری مهربان که صدایش رنگ دوستی داشت و ما تلخ اندیش شدیم، هر روز تلخ اندیش تر از قبل. هنوز زنگ صدایش توی گوشم هست که از زندگی می گفت. نمی خواست نصیحت کند، اصلا آدم این کارها نبود، اما با همان تک جمله هایش یادمان می آورد که ما هم می توانیم شاد باشیم و شادی ها کم نیستند.
ما از نسل نوجوان هایی بودیم که با «هامون» بزرگ شد. مثل خسرو شکیبایی کیف دوشی می انداخیتم و تا جایی که می شد بندش را بلند می کردیم، «ابراهیم در آتش» می خواندیم و همه کتابفروشی ها را سر و ته کرده بودیم تا «آسیا در برابر غرب» را گیر بیاویرم. ما نسل «ذن و فن نگه داشتن موتور سیکلت» بودیم. ما نسلی بودیم که کودکی مان در روزها کوپن و جنگ گذشته بود و نوجوانی مان، در روزهایی سپری می شد که جنگ هنوز با مبادله اسرا ادامه داشت. عجیب نبود که نگاه ما به تلخی داستایفسکی باشد. عجیب نبود که نیچه بخوانیم و نفهمیم. عجیب نبود که دلخوشی مان سینمای تارکوفسکی و پاراجانف باشد، چون آن روزها سینماها همین ها را نشان می دادند و از «سالاد فصل» خبری نبود.
اما امیر فرزند این زمانه نبود. او به خودش تعلق داشت. ما توی سر و کول هم می زدیم که مثلا شاملو بهتر است یا سهراب سپهری و چرا سهراب در شعرهایش سیاسی نیست و از این چیزها و او همه تلاش اش را می کرد که در بازی هایش ، در بازی های تئاتری اش طبیعی تر باشد. زنده تر باشد. زندگی کند. حتی بعد از رفتن هم به فکر زندگی بود، به فکر زندگی چهار انسان دیگر که با اعضای تن اش، جان دوباره گرفتند.
هیچ وقت آن روزی را یادم نمی رود که با حمید ابراهیمی، به طور ناگهانی «در انتظار گودو» را بازی کردند و کمی به طنزش کشیدند. توی همان انجمن نمایش رشت بود. سر همان تمرین های نوجوانی. سر همان کارگاه ها، سر همان کارگاه هایی که ما موش بودیم و قرار بود یک نمایش عروسکی اجرا کنیم. همه چیز را در عین جدی بودن به طنز می کشید.
امیر با همه خروش درونی اش، با همه بازیگری ذاتی اش، اهل سر و صدا نبود. به قول بچه ها توی صحنه «اکشن دزد» نبود. همیشه سعی می کرد که خودش باشد، نقش خودش را بازی کند و میان حرف و عمل کسی ندود. حمید ابراهیمی و رحیم نوروزی از همان بچه های ما بودند که مسافر پایتخت شدند، امیر اما ماند. او می خواست بماند و بارانی باشد. ما اما آمدیم.
آخرین باری که دیدمش، دندان جلوی اش نظرم را جلب کرد. انگار روکش گذاشته بود رویش. با خودم گفتم که ای بابا، امیر جوان من باید چند سال با این دندانش سر کند. دریغ اما که نمی دانستم به یک سال هم نمی گذرد که امیر، امیر بدر طالعی به دندانش نیازی نخواهد داشت. به نان نیازی نخواهد داشت. بازیگر نمایش مرگ می شود و کار از کار می گذرد. بازیگر تئاتر و تلویزیون، بازیگر شهر باران با نخستین روزهای بهار رفت و دهانی که نان نخواهد، دندان هم نخواهد خواست. ما کجای جهان ایستاده ایم؟
چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰
بین قهرمان شدن، در عزلت و غربت مردن و مزدور شدن فاصلهای نیست
وقتی رمان ۱۹۸۴ را میخواندم، یا حتی وقتی «شوخی» میلان کوندرا را، با خودم فکر میکردم که چه آدمهای سنگدلی هستند اینها درست وسط یک فاجعه، درست وسط اشغال کشورشان دوست دارند کارهای عشقولانه کنند. کلی بد و بیراه میگفتم بهشان.
اما حالا میبنیم که اتفاقا در این شرایط آدم بیشتر از هر موقع دیگری نیاز به کارهای عشقولانه دارد. اتفاقا در این شرایط است که آدم تنها تر میشود.
این روزها با خودم فکر میکنم چه چیزی را گم کردهام و دنبال چی هستم. مثل خیلی از شما که الان اینجا هستید جواب دقیقی برای سوالم ندارم. گاهی فکر میکنم که تنها باشم و سر به زیر و همچون کرگدنها سفر کنم و گاهی به سرم میزند که دیوانهوار زندگی کنم و از قفس بپرم.
انسان تا وقتی زنده است این سوالها را پیش رویش دارد. بین قهرمان شدن، در عزلت و غربت مردن، مزدور شدن و پوچ شدن فاصلهای نیست. زندگی به قول سامرست موام «لبه تیغ» است و برنده.
پاسخ دشوار است.
چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۰
سحابیها رفتند، ابراهیم یزدی را دریابیم/ سحابی ناکام سیاسی بود
در دوران مدرسه معلمي داشتيم به نام «ناصح» كه بعدها پسرش دوستم شد، بهنام ناصح. معلم آنروزها كه خدا حفظ اش كند جمله قشنگي را گفت كه تا هميشه در ذهنم خواهد ماند. گفت دو دسته از دانشآموزان در ذهن يك معلم ميمانند، شلوغها و خيلي خوبها. ما هيچ كدام از اين دو نبوديم. فقط اين را آموختيم كه براي افتادن بر سر زبانها نيازي نيست كه خوب باشي. گاهي با بيانظباط بودن هم ميتوان بر سر زبانها افتاد.
گاهي با چيزهاي عجيب و غريب، گاهي با حرفهاي بيپايه، گاهي با خودزني ميتوان بر سر زبانها افتاد. آنچنان كه ايران من اينروزها و سالها تيتر روزنامههاي جهان شده است. شايد بتوان خود ايران ، فقط ايران را در كتاب ركوردهاي گينس ثبت كرد. كشوري كه بيشتري عجايب جهان را در خود دارد.
تيتر فرداي روزنامههاي جهان چه خواهد بود؟ دختري در مراسم پدرش درگذشت؟ آيا اين عجيب نيست؟ دختري در مراسم درگذشت پدرش دچار حمله قلبي شد؟
عزتالله سحابي روز سهشنبه 10 خرداد درگذشت. ۸ روز بعد از ناصر حجازی. درگذشت سحابي به بلندي درگذشت ناصرخان صدا نداشت. بسياري از مردم ما سحابي را نميشناسند. و دريغ كه اگر ناصر حجازي تنها چند بار در اعتراض از غم نان مردم به صدا درآمد، عزت سياست ايران همواره به همين دليل در شكوه بود. اما در سرزميني كه مزد گوركن از آزادي انسان افزون است، باكي نيست كه او را نشناسند.
سحابي 80 سال داشت. كمي بيش و كم. يعني ناكام از دنيا نرفته است ظاهرا. اما فقط ظاهرا. چرا كه ناكامي را نميتوان تنها در يك مساله دانست. سحابي در جستجوي آزادي بود. از همين رو بود كه جوانياش را در زندانهاي رژيم گذشته گذراند و هرگز در جستجوي مصالحه نبود. سحابي آزادي نان و قلم را در ايران نديد تا ثمره كاملش را نديد و از اين روست كه او يكي از ناكامترين مردان اين سرزمين بود.
شايد تيتر امروز روزنامههاي جهان بايد به همين موضوع اختصاص پيدا ميكرد: عزتالله سحابي ناكام شد. يا ناكام ماند.
گاهي كه ميشنوم يا ميخوانم كه مردم سرزمينم به دستاوردي تازه رسيدهاند، غروري در من ميجوشد. گاهي كه يكي از تيمهاي ملي كشورم به رتبهاي دست مييابند، بغضم ميگيرد. دوست دارم كه اگر نامي از ما در جهان ميآيد، به نيكي باشد. از دولتهاي جهان و سياسيها ميگذرم اما یقین دارم مردم جهان خوبي و بدي را درك ميكنند. بگذاريد ناممان به خوبي بيايد.
...و حالا كه هاله سحابي به پدر پيوسته است، و حال كه هاله و عزت به سحابي بزرگ يدالله پيوستهاند، يادمان باشد كه هنوز ابراهيم يزدي را داريم. ابراهيم يزديها هستند. قدرشان را بدانيم. مرثيهسراي مردگان نباشيم.
چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۰
بلاگ اسپات را مسدود ميكنيم و نوروز را ميسپاريم به ديگران
شكرخدا كه سينهايش را هنوز با فارسي ميچينند، كه اين يكي هم فقط متعلق به ما نيست. فارسي متعلق به همه كساني است كه به آن حرف ميزنند. تاجيكها، افغانها و بسياري ديگر كه مدام در حال كوچك شدناند. و نوروز تنها براي زبان فارسي نيست. متعلق به ايران بزرگ است، ايراني كه بايد آنرا در نقشههاي سالهاي قبل جست.
اينها جاي افتخار است، چرا كه اگر فرهنگ قوي ايران نبود، كسي خريدارش نميشد. نكته آنجاست كه ما نبايد خود اينها را از دست بدهيم. شما ميتوانيد واژگان و ضربالامثلهاي فارسي را در بسياري از زبانها منطقه ببنيد، چه فايده اما كه امروز آنها را ميتارانيم.
ما ايران گذشته را از دست دادهايم و ميدهيم و آيندهاي هم پيشرويمان نيست. وقتي جمهوريهاي شوروي سابق از هم پاشيدند، نقش بيشتري براي ايران متصور ميشد. اما تقريبا همه اين كشورها، حالا از شوروي سابق به ايران دورترند. آذربايجان با آن همه فرهنگ مشترك، با موسيقي مشترك، نقاشي مشترك و زباني مشترك با دست كم سي ميليون ايراني، به آمريكاييها و چينيها نزديكتر است. تاجيكها هيچ زبان مشتركي با ما پيدا نكردند و وضعيت بقيه هم نامشخص و مبهم. هيچ به هيچ.
زماني كه افغانها شرايط بهتري پيدا كردند، گمان كرديم كه ميتوانيم ماركت تازهاي براي كالاهاي فرهنگي ايران پيدا كنيم. عدهاي آخ و اوخ گفتند و عدهاي دوست خاله خرسه. اينجا را هم از دست داديم.
كشورهاي عربي را هم كه هيچ وقت نداشتهايم، حال آنكه ميتوانستيم داشته باشيم. در اين شرايط است كه تركيه رهبري منطقه را دارد به دست ميگيريد. سخنراني اردوغان در جمع سران كشورهاي عربي واقعا حسادت برانگيز بود.
همه اينها را نوشتم تا برسم به شرايط داخلي ايران. ميگويند ايران تقريبا هيچ سهمي در دنياي اينترنت ندارد. برادر من! خواهر من! وقتي بلاگ اسپات و ووردپرس در ايران در دسترس نيست، چه انتظاري داريد. قبلا وبلاگ ها را به كلمات خاص حساس ميكردند، حالاكل وبلاگ يك شبكه را محدود ميكنند.
ما اگر ميخواهيم در منطقه حرفي براي گفتن داشته باشيم، بايد در ابتدا اجازه بدهيم كه حرفمان را بزنيم. با اين نگاه، هم مردم منطقه به ما بي اعتماد ميشوند و هم خودمان به خودمان.
كاش باور داشته باشيم كه با حذف صورت مساله، مساله حل نميشود.