‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

انديشه‌ها را بايد با نقد و تحليل‌شان خواند

گفتگو با مسعود پدرام
يكي از معضلات كتاب‌هاي فلسفه سياسي در ايران آن است كه بسياري از اين كتاب‌ها، به طور مستقيم از زبان‌هاي ديگر به فارسي ترجمه مي‌شوند. اين نكته چند مساله بعدي را در پي دارد. در نخستين حالت، ترجمه صرف اين آثار، با توجه به تفاوت‌هاي فرهنگي ميان ما و كشورهاي مبدا ممكن است كه فهم آنها را برايمان دشوار كند. از سويي ديگر، ترجمه بد و فهم نادرست برخي مترجمان سبب مي‌شود تا ما شناخت درستي از اين انديشه‌ها نداشته باشيم. اما در دسته‌اي از آثار كه تعدادشان چندان قابل توجه نيست، برخي از پژوهشگران ابتدا به خواندن انديشه‌هاي فلسفي ديگر كشورها دست مي‌زنند و سپس آنها را به خواننده فارسي زبان انتقال مي‌دهند. در اين نوشته‌ها گاه نگاهي انتقادي نيز به آن آرا وجود دارد و اين سبب مي‌شود تا مخاطب در مقابل اين تئوري‌ها دست و پا بسته نباشد. مسعود سپهر نيز در كتاب "سپهر عمومي" كوشيده است تا چنين رويكردي داشته باشد. او در اين كتاب كه به تازگي منتشر شده، به انديشه‌هاي سياسي هابرماس و آرنت به همراه نقد و تحليل آن‌ها پرداخته است. گفتگويي كه در پي مي‌آيد، در اين مورد با اين مترجم انجام شده است.

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

ای که پنجاه رفت و در خوابی

تابستان در حال تمام شدن است. یاد این مصرع شیخ سخن سعدی شیرازی می‌افتم که " عمر برف است و آفتاب تموز" و با خودم فکر می‌کنم که اگر سعدی زنده بود، چه پارچه‌ای و از چه جنسی را به دست می‌بست.
"عمر برف است و آفتاب تموز/اندکی مانده و خواجه غره هنوز/ای که پنجاه رفت و در خوابی / مگر این پنج روز در یابی"
اینکه شاعری همچون سعدی در تاریخ ادبیات جهان ماندگار می‌شود به دلیل نگاهی است که به جهان داشته است. نگاهی که هیچ وقت رنگ کهنگی به خود نمی گیر. هر کدام از شاعران جهان چنین باشند و بیندیشند، همچون سعدی ماندگار خواهند بود.

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

ضرورت تئوري

داريوش آشوري در کتابي که سال ها قبل تحت عنوان «گشت ها» منتشر کرد، برخي از تاملات خود را پس از سفر به ژاپن کنار هم گرد آورد. بگذريم از مقاله يي که در قالب «سفرنوشت» آشوري از شباهت هاي ايرانيان با ژاپني ها سخن رانده بود، که او در مقاله يي ديگر، از توجه ژاپني ها به فلسفه و علوم اجتماعي نوشته و تاثيرات آن را در فرهنگ و صنعت اين کشور برشمرده بود. آشوري از چهره هاي فلسفي ژاپن نام برده بود که کلاس هاي درس هايدگر و ويتگنشتاين را تجربه کرده بودند و درس ها از يونگ و آدلر آموخته بودند. او در آن مقاله از توجه همزمان ژاپني ها به دو عرصه علوم انساني و علوم تجربي نوشته بود و به درستي به اين نتيجه رسيده بود که حرکت در هر کدام از اين مسيرها بدون توجه به آن ديگري ميسر نخواهد بود. دريغ اما نه به حرف هاي داريوش آشوري توجه کرديم و نه به توصيه هاي بسياري که قبل و بعد از اين پژوهشگر آمده اند. دليل را بايد در بي توجهي ما ايرانيان به عرصه تئوري دانست. ما کمتر توجه داشته ايم که در حرکت هاي عملگرايانه، آنچه در پله اول بايد مورد توجه قرار دهيم، مساله تئوري است. ضرورت توجه به تئوري که خود در زيرمجموعه مسائلي همچون برنامه ريزي را نيز دربر مي گيرد، از زواياي پنهان فرهنگي ماست. به گذشته که برگرديم، رد اين عدم توجه به ضرورت تئوري را مي توانيم دريابيم. مشروطه طلبان اگر در کنار انديشه هاي کلي آزاديخواهانه و بي باوري بر عقايدي که رو به آنارشيسم اجتماعي در حرکت بود، به تئوري هاي منسجم و دقيقي مي انديشيدند، حرکت اجتماعي ايشان چنان پيش نمي رفت که مردم ديکتاتوري رضاخاني را راهي براي برون رفت از هرج و مرج مشروطه طلبان بپندارند. از اين پيشتر مي توان به شورشيان آرمانخواهي اشاره کرد که به دام تئوري هاي چپگرايانه نه چندان مرتبط با ايران و جامعه ايراني افتادند و به نام تئوري، عملاً در دام ضدتئوري افتادند؛ چرا که اين تئوري ها که عملاً استراتژي مبارزه مسلحانه را به عنوان مشي انقلابي پيشنهاد مي داد، نه براساس جامعه و سنت هاي فرهنگي ايراني که براساس رويدادهايي شکل گرفته بود که در ساير کشورها به تحولات اساسي انجاميده بود. از اينکه پيشتر بياييم به انتخابات رياست جمهوري در ايران خواهيم رسيد. جامعه ايراني هرگاه تئوري تازه يي را در نامزدهاي انتخاباتي ديده، درنگ نکرده است. گفتمان آزادي هاي مدني، رعايت حقوق فردي و همه آن مسائلي که خاتمي در قالب تئوري مطرح کرد، آنچنان بود که مردم دو دوره پياپي او را به عنوان رئيس جمهوري ايران انتخاب کنند. تئوري هاي احمدي نژاد هم با آنکه آن را پوپوليستي ناميده اند، آنچنان بود که راي اکثريت را گيرم در مرحله دوم انتخابات، از آن خود کند. او تئوري هاي خاص خود را داشت؛ همان نکته يي که نزد ديگر نامزدها وجود نداشت يا تکرار گذشته ها بود. اين همه آن چيزي است که در عرصه ضرورت تئوري مطرح مي شود، اما مشتي است نمونه خروار. آنچه داراي اهميت است، توجه به تئوري است؛ تئوري هايي که مي تواند هر چيز را تحت الشعاع قرار دهد.1

جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷

فيلسوف بي‌قرار

ژان پل سارتر سر پرشوري داشت، که نمونه آن را مي توان در عکس مقابل ديد. او در سال 1967 در سفري که به مصر داشت، از اهرام ديدن کرد. آنچه در اين عکس قابل توجه است، بي قراري سارتر در مقابل آرامش مجسمه فراعنه مصر است. مي توان بي قراري فيلسوفي را در کنار فراعنه ديد که سه سال قبل برنده جايزه نوبل ادبيات شده، اما از دريافتش سر باز زده است. مي توان چهره فعالي اجتماعي را ديد که رئيس سازمان دفاع از زندانيان سياسي بود. مي توان چهره مصلحي را ديد که در ديداري برابر چه گوارا نشسته و از مشترکات خود با او حرف مي زند. حتي مي توان جنبش دانشجويي سال بعد را در چهره او ديد که در کنار دانشجويان و در صف اول سياست هاي ژنرال دوگل را به اعتراض گرفت. سارتر در خانواده يي ناهمگون به دنيا آمد. مادرش دخترعموي دکتر آلبرت شوايتزر برنده جايزه صلح نوبل بود و پدرش يک افسر نيروي دريايي. پدرش که مرد، تربيت اش با دگرگوني مواجه شد. اگر پيش از اين خانواده به تربيت تجربي اش علاقه مند بودند، اين بار وجوه مذهبي تربيت ژان پل اهميت بيشتري پيدا کرد. سر پرشور سارتر کودک با سينماي صامت و تماشاي آن در کنار مادري که عاشقانه سينما را دوست داشت، سودايي تر شد. سارتر در اين مورد گفته؛ «من و سينماي من ذهن يکساني داشتيم. هفت ساله بودم و خواندن مي دانستم. سينما 12 ساله بود و حرف زدن نمي دانست.» سارتر فلسفه خواند، اما روياهاي کودکي را فراموش نکرد. اين بود که نيمه سودايي خود را در رمان هايش، در داستان کوتاه هايش، در نمايشنامه هايش و خلاصه در فيلمنامه هايش منعکس کرد. حاشيه هاي هر کدام از اين دسته از آثارش چنان است که اگر پژوهشگري همت کند، مي تواند از معرکه شان اثري مهيج خلق کند. يکي از اين ماجراها مربوط به فيلمنامه «فرويد» و همه اتفاقاتي مي شود که سارتر با جان هيوستن يافت. فيلسوف بي قرار، فيلمنامه يي نوشت و آن را به فيلمساز امريکايي ارائه کرد. نگاه هاليوودي هيوستن، سارتر را دعوت کرد که فيلمنامه اش را کوتاه کند. سارتر آن را مفصل تر نوشت و پس داد. نهايت کار دلخوري دو شخصيتي بود که دنيايي متفاوت با هم داشتند. سارتر هيچ گاه به حزب خاصي نپيوست و همه عمر در تلاش بود مستقل باشد؛ استقلالي که گاه سبب مي شد او را به بي پايگاهي متهم کنند.1

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

پازل شخصيتي ميشل فوکو

ميشل فوکو نمادي از فروپاشي همه آن ارزش هايي است که دنياي مدرن تعريف کرده است. او در شخصيت چندوجهي خود گاه در مقام روزنامه نگاري نکته سنج ظاهر مي شود و گاه فيلسوفي که به راحتي مي توان ريشه هايش را در سنت فلسفي مارتين هايدگر، ژاک بنونيست و فريدريش نيچه دنبال کرد. افزون بر اين نمي توان به سادگي از ادبيت سيال فوکو گذشت. همه اينها را مي توان در کنار هم گذاشت تا شخصيت هميشه منتقد ميشل فوکو شکل گيرد. وجه روزنامه نگارانه فوکو را مي توان در مقالات متعددش دنبال کرد، از جمله آنهايي را که پس از سفرش به ايران به نگارش درآورد. تحليل هايي که اين انديشمند فرانسوي ارائه مي کند گرچه در زمان هاي متعدد با هم تفاوت هاي فاحشي دارند، اما براي همه کساني که نوشته هاي او را دنبال کرده اند، کمي عجيب است. در کنار اين مقالات فوکو که آشکارا نشان از يک تحليلگر سياسي و اجتماعي دارند او در برخي از کتاب هايش از جمله «مراقبت و تنبه» هم رويکردي مشابه دارد. او کتاب را با صحنه اعدامي در قرن هفدهم آغاز مي کند. نگاه روزنامه نگارانه به شکل خوبي به فيلسوف کمک مي کند تا مخاطب را به متن ارجاع دهد. فوکو در ادامه از تحول مجازات در سال هاي بعد مي نويسد؛ اينکه ديگر کسي بر تن مجرم تازيانه نمي زند و شکنجه ها به شکل روحي - رواني خودنمايي مي کند. در نتيجه انديشمند فرانسوي را ديگر نمي توان به تنهايي در هيچ کدام از وجوه شخصيتي اش خلاصه خواهد کرد. او فيلسوفي است که با نگاه روزنامه نگارانه منتقدانه به نقد قدرت در روزگار حاضر مي پردازد.1

درک انديشه فوکو با اين همه داراي پيش واحدهايي است. نمي توان از مناسبات دانش و قدرت در آثار او سخن گفت و اهميت «گفتار» را در انديشه اش ناديده گرفت. او تحت تاثير هايدگر، ژاک بنونيست و البته نيچه مفهوم «گفتار» را مطرح کرد. به باور او تفاوت ميان آنچه مي تواند در يک دوره معين به صورت کامل و در تقابل با آن ديگر مطرح شود «گفتار» ناميده مي شود. در نتيجه در عرصه اين نگاه فلسفي چند عنصر داراي اهميت است که مهم ترين آنها را مي تون عناصر «در زماني» قيد و بندهاي زمان و امکانات نهفته در زمان و زبان عنوان کرد. به باور او «گفتار» در زمان حال شکل مي گيرد؛ در لحظه يي که حامل گفتار از طريق نظام زبان و در ارتباط با شرايط عيني به خودنمايي مي پردازد. فوکو همچون هايدگر بر آن است که ذهنيت و عينيت از طريق ساختار زبان خالق با يکديگر مرتبط مي شوند. فوکو همچنين عرصه «گفتار» را در ارتباط قدرت و دانش مي سنجد. از اين روست که «گفتار» نه بيانگر نگاهي ايدئولوژيک است که به جايگاه طبقاتي خاصي مرتبط شود و نه پارامتري است که بتوان آن را در چارچوب ديدگاهي ايده آليستي قرار داد. به عقيده او «گفتار» بخشي از ساختار قدرت درون جامعه بوده و به همين دليل بازتاب دهنده جايگاه قدرت در جامعه است. ميشل فوکو چنانچه نمونه هاي يادشده نشان مي دهند در هر کدام از وجوه فکري اش، انديشمندي بي همتاست؛ انديشمندي که از اعتراف به اشتباهاتش ترسي به دل راه نمي دهد.1

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷

جشن فرومايگان فوتبال يا استعدادهايي كه از دست مي‌روند

چند سال پيش در روزهايي كه همه را تب فوتبال همه را گرفته بود، ايران به جام جهاني رفته‌ بود، مردم به بهانه فوتبال به خيابان‌ها مي‌ريختند و اين اعتراضي بود عليه قراردادهاي اجتماعي، دوست خوبم محمد قوچاني در مقاله‌اي اين حركت را جشن فرومايگان خوانده بود. در آن سال‌ها بسياري به اعتراض نوشتند و بسياري در پنهان و آشكار، حركت قوچاني را نوعي توهين قلمداد كردند. او را برج عاج‌نشيني تصور كردند كه از آن بالا دلخوشي كوچك مردم را نمي‌تابد و مدام از دغدغه‌هاي منِ روشنفكرش حرف مي‌زند. نوشته قوچاني مدتها در ذهنم چرخ مي‌خورد تا اين كه هفته گذشته سرخپوشان پايتخت جشن قهرماني گرفتند( كه مباركشان باشد. ) و من بار ديگر با خودم فكر كردم كه اين همه انرژي چرا بايد در خدمت رنگ كردن صورت و بستن شنل قرمز و فريادهاي بي‌خودي حرام شود. اما اين جشن تنها به آن‌هايي اختصاص نداشت كه در قالب صدهزار نفر به ورزشگاه آزادي رفته بودند. درست در همان لحظه‌هايي كه خون پرسپوليسي‌ها در رگ‌هايشان مي‌جوشيد، چند كارگر روزنامه مي‌پرسيند كه آقاي ايكس آمده تا حقوق را بدهد؟ فقط هم اين‌ها نبودند كه غن نان شبشان را داشتند.1
طرفداران سرخپوش پايتخت،‌ در مترو پاي مي‌كوبيدند تا جايي كه نزديك بود مترو چپ شود. بحث از آبي و قرمز نيست. بحث از اين هم انرژي است كه به خطا مي‌رود. چقدر پارچه قرمز كه شنل‌هاي به دردنخور فردا شدند، چقدر شيپور و رنگ، چقدر كلاه كاغذي و خدا را شكر كه قرمزها نباختند و گرنه چقدر شيشه شكسته اتوبوس، صندلي پاره شده، صورت زخمي و ...1

محمد قوجاني تا اندازه زيادي حق داشت.1