چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۷

حكايت مردي كه سال‌ها كلاكت زد

ديروز در خيابان مي‌رفتم كه مردي فرياد زنان از روبرو چنان بلند بلند با خود نجوا مي‌كرد كه همگان برمي‌گشتند و نگاهش مي‌كردند. سخنان مرد اگرچه براي جماعتي كه مي‌رفتند و مي‌آمدند عجيب بود، اما به گمانم او فرياد خفته در ايشان را فرياد مي‌زد. بارها آن‌ها اين حكايت را هنگام خشم،‌ هنگامي كه بي‌رحمي تحمل‌ناپذيري را پذيرفته بودند، با خود گفته‌ بودند. اما چه درست گفته كسي كه حكايت خاص همه، عام‌ترين حكايات است و چه درست‌تر گفته كسي كه حرف، تا حرف توست جدي‌است و تا حرف از دهان ديگران بيرون مي‌آيد، مضحكه مي‌شود.1
باري، مرد فرياد مي‌زد كه اگر به جايي رسيد، به ديگران رحم نخواهد كرد.اگر قدرتي يافت، همه را از دم تيغ خواهد گذراند. سخن او سال‌هاست كه از دهان ما مي‌خواهد بيرون بزند. اما در اعتراضي خاموش،‌ آن را به بيقوله‌هاي عصمت و شكوت‌مان مي‌سپاريم و دم نمي‌زنيم.چرا؟ جواب اگر چه بسيار است، اما كم از بسيار اين كه دولت و ملت در ايران چنان به هم احساس نزديكي نمي‌كنند. رئيس و مرئوس انگار از جنس هم نيستند، كارگر و كارفرما، كاسب و مشتري و خلاصه انگار در همه عرصه ما ديواري بلند از بي‌اعتمادي كشيده‌اند و هركسي مي‌خواهد از طبقه خود، به ديگر جا برود و تقاص بستاند. جدال ابدي مردمي كه در جايگاه خود احساس امنيت نمي‌كنند، انگار تا ابد بايد در ميان ما جريان داشته باشد. ياد استادي افتادم كه از كلاكت زني(كلاكت بوي) هاليودي مي‌گفت. مرد سي سال تمام، بدون آن‌كه احساس غبن كند، كلاكت زد و بازنشسته شد، در حالي كه در همه اين‌ سال‌ها با بنز سر كار مي‌آمد ، لباس كار مي‌پوشيد و كار مي‌كرد. او هرگز آرزوي كارگردان و تهييه كننده شدن نداشت تا تقاص روزهاي كلاكت زني خود را بازپس بگيرد.
اين حكايت من و ماست. اعتراضي كه از شنيدن، مي‌خنديم و روي برمي‌گردانيم، با آن‌كه بارها به آن انديشده‌ايم.1

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

مافياي پرسپوليسي‌ها در مطبوعات

بعد چند سال، پرسپوليسي ها هم توانستند خودي نشان دهد. مباركشان باشد. اما براي اين قهرماني دقيقه نودي،‌آن قدر سر و صدا كردند و داد و هوار راه انداختند كه گوش همه كر شد. پرونده هاي قطور در مطبوعات، تيترهاي آنچناني و خلاصه تا مي‌توانستند به خودشان حال دادند. يكي از مجلاتي كه پاتوق مافياي پرسپوليسي ها شد، همين چلچراغ خودمان بود.در شماره قبل، امسال را بدل به سال سرخ كردند و از قهرماني‌ها و رشادت‌هاي قهرمانان سرخ نوشتند كه اگر داور لطف نمي‌كرد و آن هفت هشت دقيقه را به نود دقيق متداول فوتبال اضافه نمي‌كرد، معلوم نبود چقدر اصلا مي‌شد اسمش را رشادت گذاشت.اما همين‌ها هم باعث شد تا كمي غيراحساسي‌تر قهرماني پرسپوليس جشن گرفته شود.1
مافياي سرخ‌ها آن وقت خودش را بيشتر مشخص مي‌كند كه به دو سال قبل برگرديم. استقلال دو سال قبل قهرمان شد. آن وقت هيچ كس به فكر سال آبي نبود. اصلا آن موقع ليگ فوتبال مهم نبود، چون بروبچه‌هاي تصميم گير اين‌جا، پرسپوليسي هستند. اما ماجراي پرسپوليسي‌ها فقط محدود به چلچراغ نيست. روزنامه اعتماد هم يك روز قبل از بازي پاياني يادداشتي از امير قادري(كه اتفاقا تنها ضعفش همين پرسپوليسي بودنش است) چاپ كرده بود. او در نوشته‌اش براي قهرماني پرسپوليس غش كرده بود(كه البته حق هم دار. من هم استقلال قهرمان شود، غش مي‌كنم) و يكي از دوستان خوب من كه نقطه ضعف مشابهي دارد، عكس قادري را برد صفحه اول تا مافياي مطبوعاتي پرسپوليسي‌ها بيشتر خودشان را نشان دهند. خلاصه اين‌كه از در و ديوار مافياي پرسپوليسي‌ها مي‌بارد. همين است كه تا پرسپوليس يك بار با شهرداري نورآباد ممسني مساوي مي‌كند، تيتر يكش مي‌كند. اين ها را نوشتم كه اين نتيجه را بگيرم: استقلالي‌هاي جهان متحد شويد. لحظه آبي نزديك است.1

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

خداحافظ عمو سبيلو

براي نادر ابراهيمي، مردي كه دوستش مي‌دارم
عصر پنجشنبه آخرين روزي بود كه خورشيد پشت سبيل‌هاي تو غروب كرد. بعد از آن هوا هميشه براي ما ايستاد تا دست‌هايي كه روزگاري از "يك عاشقانه آرام" نوشته بودند، جاودانه شوند، جاودانگي‌اي كه از چند سال پيش آغاز شده بود، از همان زماني كه قلم به دست گرفتي و نوشتي. از همان‌ سال‌هايي كه هيچ‌وقت براي نوشتن خستگي به خودت راه ندادي. چند سالي خبري از تو نبود. مي‌گفتند كه بيماري. مي‌گفتند كه چيزي يادت نمي‌آيد. مي‌گفتند كه بيماري‌ همه آن منبع الهام داستان‌هاي جاودانه‌ات را گرفته است. خيلي‌ چيزهاي ديگر مي‌گفتند كه گوش من براي نشنيدن بهانه‌هاي زيادي داشت. همين‌ها بود كه بعد از سال 79 ديگر نمي‌خواستم خبري از نادر ابراهيمي داشته باشم. مي‌خواستم در ذهنم او را همان‌گونه داشته باشم كه ديده بودم، مردي با قامت بلند، سبيل‌هايي تا بناگوش و دهاني كه شمرده سخن مي‌گفت. نمي‌دانم اين كلمات شمرده آخرين بار كي ادا شدند. اصلا مهم نيست. گفتند كه عصر پنجشنبه آخرين روز بود. من اما مي‌خواستم همان مردي رابه خاطر بياورم كه روزگاري در قامت استاد روبرويم مي‌ايستاد و چاي‌اش را بدون قند و با لبخند مي‌نوشيد. مي‌خواهم همان مرد بزرگي را به خاطر داشته باشم كه وقتي بعد از تمام شدن اولين جلسه كلاس آرام صدايش كردم تا نكته‌اي را يادآوري كنم، خنديد و گفت كه چرا اين را سر كلاس نگفتي. و من بيشتر خجالت كشيدم از بزرگواري مردي كه بعدها تا مي‌توانستم از او آموختم. از نادر ابراهيمي آموختم كه براي زبان و ادبيات مردمم احترام قايل باشم. او زير يكي از داستان‌هاي كوتاهم نوشته بود كه با زبان و ادبيات مردمي كه سعدي و حافظ دارد، فروغ و شاملو دارد نمي‌شود شوخي كرد. از او آموختم كه مي‌توان مردانه در برابر كلمات ايستاد، خم به ابرو نياورد و جنگيد. از او آموختم كه شاد بودن، كوه رفتن هيچ منافاتي به نويسنده بودن ندارد. آموختم كه جهان را مي‌شود جور ديگري هم ديد؛ خورشيدي كه پشت سبيل‌هاي مردي غروب مي‌كند، كه بار ديگر دوستش مي‌دارم.1

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

سيدني پولاک، برنده اسکار 1985 درگذشت

امضا؛ پولاک؛ بازيگر ، کارگردان و تهيه کننده
سيدني پولاک از آخرين بازمانده هاي نسل فيلمسازان جريان ساز دهه 70، دوشنبه شب در لس آنجلس درگذشت؛ کارگرداني که کارش
را با بازيگري شروع کرد، دوران طلايي کارگرداني اش را در دهه هاي 1970 و 1980 سپري کرد -که با دريافت اسکار بهترين کارگرداني و بهترين تهيه کنندگي در سال 1985همراه بود- و در سال هاي پاياني عمرش، بار ديگر بازيگري را بيشتر جدي گرفت، هرچند که فيلم هاي جديدش مثل «مترجم» و «قلب هاي تصادفي» هم از فيلم هاي مهم سال هاي اخير بودند. سيدني پولاک که علت مرگ او سرطان بدخيم اعلام شد، سابقه پنج دهه فعاليت مستمر سينمايي را در کارنامه اش داشت و اگر اصطلاح بچه هاليوود را که روزگاري نصيب رابرت پريش شد به او بدهيم، چندان بيراهه نرفته ايم. پولاک 25 سال داشت که ادامه

شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۷

حكايت "نه" گفتن

حكايت ما حكايت آن بچه‌اي است كه چشمهايش را بستند، چند دور به اين طرف و آن طرف چرخاندنش و بعد گفتند كه به هر طرف كه مي‌خواهي برو. بچه هم كه گيج شده بود، سرش را انداخت پايين و به اميد شانس رفت. انتهاي حكايت آن بچه را هم كسي نمي‌داند. مهم سرگشتگي اوست.
حكايت ما درست شبيه به رودخانه‌اي است كه در راه رسيدن به دريا به مرداب رسيد. آرام و ساكن كم كم متعفن شد و پوسيد. بخش از اين حكايت متوجه ما نيست. موجي آمد و بي آن‌كه خود بخواهيم اسير توفان شديم و رفتيم. بخش متوجه خود ماست. اگر متوجه خود ما هم نباشد، به اطرافيانمان برمي‌گردد. به ما نياموختند كه "نه" بگوييم. فقط ياد دادند كه "حرف منو گوش مي‌كني/ سرتو تو آبگوش مي‌كني". حتي به اين سوال ما هم پاسخ نداندند كه "مراد از سر فرو بردن در آبگوشت داغ چيست؟"
اين است كه ما هيچ وقت از زندگي خود لذت نبرديم. به حسب وظيفه به دنيا آمديم و تقريبا به حسب وظيفه ادامه مي‌دهيم، در حالي كه اگر اين پتك بزرگ انجام وظيفه بالاي سر نبود، چه بسا همين مسيري را دنبال مي‌كرديم كه الان مي‌كنيم. نكته اين جاست كه خود را مجبور حس نمي‌كرديم....

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

تكثير دلنشين مهرجويي

«هامون» براي نسل من فيلمي عجيب بود. نسلي که در ميان شان کوچک ترين بودم، بعد از ديدن اين فيلم کيف رو دوشي با بند را نشاني از روشنفکري جوانانه و پرتحرک مي دانستم و زمزمه کردن شعرهايي زير لب را يک فضيلت مي دانستم. شايد کمي سطحي نگري باشد، اما بعد از «هامون» بود که نگاهم به شعر تغيير کرد، چون با «ابراهيم در آتش» و شاملو آشنا شده بودم. "هامون" چند کتاب ديگر هم به نسل من معرفي کرد، کتاب هايي که در زندگي آينده ما سهم مهمي داشتند. کشف يکي از بهترين نويسنده هاي دنياي ما با همين فيلم اتفاق افتاد. پيش از آن کمتر کسي بود که نامي از سلينجر و «فراني و زويي»اش براي ما برده باشد. «آسيا در برابر غرب» و آشنايي با انديشمندي مثل داريوش شايگان، «ذن و فن نگه داشتن موتورسيکلت» و چند کتاب ديگر محصول ديدن «هامون» بودند. اين فيلم بود که به ما نشان داد ادبيات تا چه اندازه اهميت دارد. چندي بعد فيلمنامه «هامون» منتشر شد. بسياري از ما شيفته وار اين کتاب را به بستر تنهايي مان کشانديم. گفت وگويي که مهرجويي با رامين جهانبگلو انجام داده بود، دريچه يي ديگر از سينما و ادبيات را پيش روي ما گشود. در اين گفت وگو بود که نوجواني نسل من براي نخستين بار «راسکلنيکف» و «استاروگين» را شناخت و دانست که غول هايي مثل داستايوفسکي هم وجود دارند. کمي بعد ترجمه هايي از مهرجويي را خوانديم، کتاب هايي مثل «خدايان و انسان مدرن يونگ»، «بعد زيبايي شناختي» و چند کتاب ديگر که هر کدام دنيايي بودند. در اين ميان خواندن «بعد زيبايي شناختي» هربرت مارکوزه لطفي ديگر داشت. ما شنيده بوديم که جوانان نسل دهه 1350، وقتي مي خواستند نشان از روشنفکري داشته باشند، «انسان تک ساحتي» اين نويسنده را دست مي گرفتند. ما نيز به تبعيت از ايشان چنين کرده بوديم و از اتفاق ضرري در کار نبود. کشف مارکوزه درست به اندازه کشف قاره امريکا يا آمپول پني سيلين براي ما اهميت داشت. اين بود که نام مهرجويي در کنار مارکوزه کمتر شکي را برايمان باقي مي گذاشت.گذاشتن اين داده ها در کنار هم سبب شد نسل من مهرجويي را در هر دو مقوله کتاب و فيلم ببيند. او با فيلم هايش کتاب را به پرده نقره يي مي آورد و با کتاب هايش سينما را مهمان کاغذ مي کرد، تا از همنشيني اين دو، «مهمان مامان» زاده شود. «درخت گلابي»، «گاو»، «پري» و چند فيلم ديگر متولد شوند. ترجمه ها، نوشته ها و فيلم هاي مهرجويي از يک جنس هستند و در ادامه هم. همين است که پاي ترجمه هايش هم مي توان امضاي فيلمساز را ديد. البته نه به اين معني که او در ترجمه هايش امانتدار نيست، نه. امضاي فيلمساز در ترجمه هايش انتخاب هايي است که انجام مي دهد. او هرگز خود را ملزم به ترجمه کتابي نديده و اين سبب مي شود در ميان کتاب هايي که مي خواند آنهايي را ترجمه کند که باب ميلش است. ترجمه دو نمايشنامه سام شپارد را هم بايد در ادامه اين روند دانست. شايد عجيب باشد اما خواندن سطر سطر اين دو نمايشنامه من را به ياد فيلم هاي قبلي مهرجويي مي انداخت؛ فيلم هايي که چه بسا پيش از آشنايي او با شپارد و چه بسا پيش از نوشته شدن نمايشنامه ها ساخته شده بودند. داريوش مهرجويي در مقدمه يي که بر کتاب نوشته، آشنايي خود با شپارد را به 12 سال قبل برمي گرداند. او براي نمايش يکي از فيلم هايش (احتمالاً پري) به جشنواره توکيو رفته بود. سام شپارد هم مهمان جشنواره بود. او در فيلمي از شلندرف بازي کرده بود. کمي بعد مهرجويي از شلندرف مي شنود که شپارد نمايشنامه هم مي نويسد و اتفاقاً نمايشنامه هايي عالي هم مي نويسد. او از دخترش مي خواهد که فهرستي از کتاب هاي نويسنده را برايش تهيه کند و بفرستد. تم اصلي «کودک مدفون» که يکي از دو نمايشنامه سام شپارد در ترجمه اخير مهرجويي به حساب مي آيد، شباهت غريبي به «هامون» دارد. در هر دو اثر ما با خانواده يي رو به ويراني روبه روييم؛ خانواده يي که براي حفظ بنيان هايش انگيزه يي ندارد. تفاوت ها به هر حال وجود دارند، اما هسته اصلي کار، همان موقعيت تکرارشونده خانواده است. از سوي ديگر نقش زبان در «کودک مدفون» بسيار شبيه به «هامون» است. ما در هر دو فيلم، نهايتي براي کارکرد زبان نمي يابيم. در «هامون» زبان کارکردي ارجاعي مي يابد و در «کودک مدفون» به شکل بارزي به سوي ضدزبان حرکت مي کند و طرفه آنکه اين دو بدل به استعاره يي براي عدم ارتباط مي شوند. استعاره آب- مرگ نيز از نکات ديگري است که مي توان در اين اثر هنري يافت. در ابتداي «کودک مدفون» مي خوانيم که مرد داستان، داج، زماني که باران مي بارد، بدحال مي شود. دست کم به گمان هالي همسرش چنين است. استعاره آب در هامون هم کارکردي مشابه دارد. وقتي حميد هامون در انتهاي فيلم از فرط نااميدي خود را به دريا مي زند، مرگ در انتظار اوست. حتي اسم او که يادآور کوير است، با دريا انگار تعارض دارد. شباهت هاي اين دو اثر هنري بدون شک بيش از اينهاست. نقش ساز، پوشش، غذا و بسياري ديگر از همسان هاي نشانه يي را مي توان يافت که در هر دو اثر کارکردي يگانه دارند. در «غرب وحشي» نيز مي توان شباهت ها و نزديکي فراواني با «درخت گلابي» يافت. نماد درخت عقيم در فيلم مهرجويي با استعاره صحرا در نمايشنامه شپارد شباهت بسياري دارد. هر دو نشانه در روايت بدل به سيلاني مي شوند تا داستان اصلي شکل بگيرد. در «درخت گلابي» راوي به ياد روزهاي کودکي، عشق نافرجام، مبارزه سال هاي جواني و همين طور ساير وقايع زندگي اش مي افتد و در «غرب وحشي» صحرا به پيدايش طرحي مي انجامد که به مذاق تهيه کننده هاليوودي خوش مي آيد. اما نکته آنجاست که در هر دو روايت، فرجامي براي راوي متصور نيست. در «غرب وحشي» برادر بزرگ تري که طرح داستاني متفاوت را کشف مي کند، توانايي نوشتن آن را ندارد و در «درخت گلابي» راوي انگار دليلي براي نوشتن نمي يابد. او تنها به کشف خود برمي آيد. تغيير موقعيت دو برادر در «غرب وحشي» سام شپارد نيز در تقابل باغبان با راوي روي مي دهد.به شهادت طلبيدن اين نکته ها از آن رو صورت مي گيرد تا نشان دهيم مهرجويي اين دو نمايشنامه شپارد را به طور اتفاقي براي ترجمه انتخاب نکرده است. اگر بنا بر انتخاب اتفاقي بود، او اين فرصت را داشت که دست کم از ميان چند نمايشنامه ديگري که از سام شپارد در دست داشت، کاري ديگر را ترجمه کند. به طور حتم انتخاب هايش براي ترجمه را با سنجش و شباهت هايي که ميان آنها و آثارش وجود دارند، معطوف نمي کند. اين نکته را بايد در آبشخور فلسفي و نوع نگاه او به جهان جست، چرا که به گفته يکي از دوستان سينماگرم، مهرجويي فلسفه خوانده، آن را به خوبي فهميده و دور انداخته است. نتيجه اين اتفاق، فيلم هايي است که به ظاهر هيچ نشاني از فلسفه ندارند، اما به شدت با اين مقوله در ارتباطند. ترجمه هاي مهرجويي از نظر فني نيز قابل بررسي اند. او مترجمي است که به خوبي زبان را مي شناسد و مي داند چگونه بايد آن را به کار گيرد. سابقه مترجم در عرصه سينما، او را با مقوله گفتار به خوبي آشنا کرده است. همين نکته سبب مي شود او در برگردان ديالوگ هاي متن نمايشي، بسيار خوب عمل کند. البته در کنار تجربه فيلمسازي، مهرجويي سابقه زندگي در امريکا را نيز دارد و اين نکته يي است که به طور حتم به ترجمه هايش کمک مي کند. او فراتر از ترجمه هاي مبتني بر فرهنگ لغت، فرهنگ زبان را به فارسي برمي گرداند و اين براي ما که بخشي از فرهنگ مکتوب مان بر قاعده ترجمه است، تحفه يي ارزنده است.1

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷

جشن فرومايگان فوتبال يا استعدادهايي كه از دست مي‌روند

چند سال پيش در روزهايي كه همه را تب فوتبال همه را گرفته بود، ايران به جام جهاني رفته‌ بود، مردم به بهانه فوتبال به خيابان‌ها مي‌ريختند و اين اعتراضي بود عليه قراردادهاي اجتماعي، دوست خوبم محمد قوچاني در مقاله‌اي اين حركت را جشن فرومايگان خوانده بود. در آن سال‌ها بسياري به اعتراض نوشتند و بسياري در پنهان و آشكار، حركت قوچاني را نوعي توهين قلمداد كردند. او را برج عاج‌نشيني تصور كردند كه از آن بالا دلخوشي كوچك مردم را نمي‌تابد و مدام از دغدغه‌هاي منِ روشنفكرش حرف مي‌زند. نوشته قوچاني مدتها در ذهنم چرخ مي‌خورد تا اين كه هفته گذشته سرخپوشان پايتخت جشن قهرماني گرفتند( كه مباركشان باشد. ) و من بار ديگر با خودم فكر كردم كه اين همه انرژي چرا بايد در خدمت رنگ كردن صورت و بستن شنل قرمز و فريادهاي بي‌خودي حرام شود. اما اين جشن تنها به آن‌هايي اختصاص نداشت كه در قالب صدهزار نفر به ورزشگاه آزادي رفته بودند. درست در همان لحظه‌هايي كه خون پرسپوليسي‌ها در رگ‌هايشان مي‌جوشيد، چند كارگر روزنامه مي‌پرسيند كه آقاي ايكس آمده تا حقوق را بدهد؟ فقط هم اين‌ها نبودند كه غن نان شبشان را داشتند.1
طرفداران سرخپوش پايتخت،‌ در مترو پاي مي‌كوبيدند تا جايي كه نزديك بود مترو چپ شود. بحث از آبي و قرمز نيست. بحث از اين هم انرژي است كه به خطا مي‌رود. چقدر پارچه قرمز كه شنل‌هاي به دردنخور فردا شدند، چقدر شيپور و رنگ، چقدر كلاه كاغذي و خدا را شكر كه قرمزها نباختند و گرنه چقدر شيشه شكسته اتوبوس، صندلي پاره شده، صورت زخمي و ...1

محمد قوجاني تا اندازه زيادي حق داشت.1