یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸

دوستي كه 13 سال پيش گم شده بودم

گاهي با خودم فكر مي‌كنم كه جاي كوچكي است دنيا و گاه به اين حرف شك مي‌كنم.آن‌وقت كه از رفقايم دورم، به كوچكي دنيا مشكوك مي‌شوم و آن وقت كه اتفاق‌هاي برزگ، كوچكي دنيا را ثابت مي‌كند، با خودم مي گويم كه " چرا نمي‌توان در اين دنياي كوچك متحد بود؟"
مقدمه‌ها كنار بگذرم. مي‌دانم در اين دنياي كوچك، براي خواندن مطالب من وقت كم داريد. پس تا فرصت هست از دوستي بنويسم كه بعد از 13 سال دوباره پيدايش كردم. شاهين سلحشور را مي‌گويم كه خيلي چيزها را مديون‌اش بوده‌ام. از آن آدم‌هاي در سايه‌اي، كه كلي كتاب خوانده، كلي بلد است و كلي تحليل دارد، اما مثل من اهل هياهو نيست. سرش را به كلمه‌هايي از جنس زندگي و كار تكيه داده و به امثالي چون من، مي‌آموزد كه در قرن بيست و يكم نيز مي توان هنوز نگاهي از سر واقعيت به جهان داشت.
و بود.

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

توقفی کوتاه در تاکسی انقلاب

امروز سه شنبه 24 شهریور مطابق با 15 سپتامبر، از متروی ایستگاه میدان حر پیاده و همان جا سوار یک تاکسی شدم که مرا در میدان انقلاب پیاده کرد. دوباره باید سوار تاکسی می شدم. مسیرم را گفتم و سوار شدم. رادیو روشن بود. مجری خبر گفت: نماز جمعه این هفته به امامت احمد خاتمی( یادم نیست که گفت آیت الله یا حجت السلام) برگزار می شود آقای احمدی نژاد به عنوان سخنران پیش از خطبه حاضر خواهد بود. همین که جمله مجری تمام شد، راننده پرسید: امیر آباد دیگه؟ و من پیاده شدم. مسیرمان با هم فرق می کرد.

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

ای که پنجاه رفت و در خوابی

تابستان در حال تمام شدن است. یاد این مصرع شیخ سخن سعدی شیرازی می‌افتم که " عمر برف است و آفتاب تموز" و با خودم فکر می‌کنم که اگر سعدی زنده بود، چه پارچه‌ای و از چه جنسی را به دست می‌بست.
"عمر برف است و آفتاب تموز/اندکی مانده و خواجه غره هنوز/ای که پنجاه رفت و در خوابی / مگر این پنج روز در یابی"
اینکه شاعری همچون سعدی در تاریخ ادبیات جهان ماندگار می‌شود به دلیل نگاهی است که به جهان داشته است. نگاهی که هیچ وقت رنگ کهنگی به خود نمی گیر. هر کدام از شاعران جهان چنین باشند و بیندیشند، همچون سعدی ماندگار خواهند بود.

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸

کلکسیون بدشانسی خانم‌ها در هفته گذشته


هفته پیش، هفته خوبی برای خانم‌ها نبود، چه خانم‌هایی که به عنوان وزیر به مجلس معرفی شدند و چه خانم‌هایی که به ورزشگاه‌های عربی رفتند تا بازی تیم‌های پرسپولیس با النصر و ایران با بحرین را ببیند. حتی خانم خلبانی که در حال آموزش خلبانی بود هم، عاقبت به خیر نشد. البته بگذریم از همه بدشناسی‌هایی که خانم‌ها به طور عادی می‌آورند.
دو نفر از نماینده‌های خانم پیشنهادی برای وزارت رای نیاورده‌اند و آن يك نفر هم كه راي آورد براي خودش مردي است. اما علی عباسپور تهرانی نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات گفت که اگر هر کدام از وزیران پیشنهادی زن استعفا دهند یا در مجلس رای نیاورند باز هم به جای آنان وزیر زن معرفی خواهد کرد. البته او به کار ریس‌جمهور منتخب انتقاد دارد، نه اینکه خودش طرفدار این قضیه باشد.
نیمه دوم بدشانسی خانم‌ها ورزشی است. خانم‌های بدشانس ایرانی که نمی‌توانند به استادیوم‌های وطنی بروند، وقتی به استایوم‌های کشورهای عربی رفتند، دستشان از پایشان دراز‌تر شد. ایران در یک بازی دوستانه 4-2 از بحرین باخت تا ثابت شود که مشکل فوتبال ما مربی نیست. اینکه مشکل چیست به من ربطی ندارد. من کارشناس ورزشی نیستم، اما می دانم مشکل همان است که باعث شد تا پرسپولیس هم 2-0 از النصر ببازد. می‌گویند که عباس انصاری‌فر مدیر خوبی برای تیم قرمزها نیست.
اما ظهر روز سه‌شنبه یک هواپیمای آموزشی سقوط کرد. کسی در مورد این‌که این هواپیما ربطی به توپولوف دارد یا نه، توضیحی نداد. فقط گفته شد که خلبان این هواپیما یک دانشجوی زن بوده که در اثر سقوط فوت کرده است. باز هم بدشانسی...
... و اینکه در ماجرای سفر محمدرضا شفیعی کدکنی به امریکا، خانم ها چه نقشی‌ داشته‌اند، از آن مسایلی است که کسی درباره آن خبری ندارد. فقط می دانیم که هفته گذشته،‌هفته خوبی برای خانم‌ها نبود.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

تاريخ را كساني مي نويسند كه پول شاه را قبول ندارند

امروز 28 مرداد است. شايد با خودتان بگوييد كه خيلي راحت مي شد از روي تقويم متوجه شد كه امروز، چه روزي است. اما به نظر من، امروز باز هم 28 مرداد است، همان طور كه انگليس يه جزيره است و ماركس، آلماني ست.
پنجاه و شش سال در چنين روزي يكي از مهمترين اتفاقاق هاي تاريخ معاصر رخ داد. همان روزي كه صبح مردم تهران شعار زنده باد مصدق مي دادند و شب هنگام مرگ بر مصدق مي گفتند. اينها هم مهم نيست. يعني مهم كه هست، اما خيلي تكرار شده و نكته تازه اي ندارد. نكته مهم كاري است كه حكومت شاه بعد از اين واقعه انجام داد. حكومت شاه، كودتاي عليه دولت مصدق را، قيام ملي عليه كودتاي مصدق ناميد. يعني ماجرا را وارونه كرد و كودتايي كه در مقابل مصدق بود، قيام ملي عليه كودتاي او ناميد.
شاه چند ماه مانده به انقلاب سال 57 صداي مردم را شنيد. اما خيلي دير شده بود. شاه نمي دانست كه در دنياي مدرن نمي توان همه برگ هاي تاريخ را در حيطه پول و قدرت نگاه داشت. شاه نمي دانست و يا نمي خواست بداند كه روزي، اوراق و اسناد اين كودتا رو خواهد داشت. ديكتاتورها، مثل دروغگوها كم حواسند آخر...

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

هواپيماي بادكنكي

در هواپيمايي نشسته بودم و هواپيما آن قدر ارتفاعش كم شده بود كه هر لحظه ممكن بود كه به يكي از ساختمان هاي سه و چهارطبقه اطراف بخورد. حس مي كردم كه هواپيما از جنس اين بادكنك است. بعدش كه كمي از زمين بلند شد، خودم را انداختم روي يكي از ساختمان ها. خواستم كه به خانه برگردم. ديدم كه ساختمان بالاي كوهي و چند پليه، كه يكي در ميان نيستند من را به پايين دره مي رسانند. به دشواري خودم را پايين كوه رساندم. هوا گرفته و مه آلود بود. بايد در صف اتوبوس مي ايستادم و البته اتوبوسي در كار نبود. خيلي ها مثل من از هواپيمايشان جا مانده بودند. چه خاكي بايد به سرم مي كردم؟ همين بود كه ناگهان از خواب بيدار شدم.
دو شب قبل هم خوابي مشابه ديدم. باز هم جا مانده بودم. اين بار ماشين پيكاني داشتم( از اين لكنته هاي مدل 50 و 51)، انگوري رنگ، چند بار گمش كردم. يعني در خياباني بلند مي رفتم و از جلوي ماشين مي گذشتم و پيدايش نمي كردم. تا آنكه خسته و جامانده بيدار شدم.
روياهايم مي خواهند بهم چه بگويند؟

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

اينترنت لس

يك هفته تمام بدون اينترنت، بدون ماهواره، بدون تلويزيون، بدون نرافيك، بدون دغدغه.... خيال بد به سرتون نزه... يك هفته تمام مسافرت بودم. مثلا يك جايي رفتم كه اسمش را گذاشته بودند "آسياب خرابه". باور كنيد انگار خدا قسمتي از بهشت را گذاشته بود آنجا.فوق العاده قشنگ بود.
تاخير يك هفته ايم را ببخشيد.