شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

بياييد و با هم نويسندگانمان را دوست داشته باشيم

ده سال از درگذشت شاملو گذشت، اما در شرايطي كه همه انتظار داشتيم كه مراسمي در خور اين شاعر ايراني برگزار شود،‌ اتفاق خاصي نيافتاد و ادبيات باز هم در حاشيه اتفاق‌هايي افتاد كه ربطي به آن ندارد.

شاملو در همه دو دهه‌اي كه بعد از انقلاب در ايران زندگي كرد، كتاب‌هايش را منتشر كرد و اگر نقدي داشت، آن‌گونه نبود كه باعث گله و شكايت كسي شود. او هرگز بازداشت را تجربه نكرد و بیشتر کتاب هایش منتشر شد، چون شاملو شاعري بود كه مي‌خواست در كشورش زندگي كند و همه قانون‌هاي كشورش را مراعات مي‌كرد. اگر هم نقدي بود، اگر هم صحبتي بود و اگر گلايه‌اي، همه براي كشوري بود عاشقانه دوستش داشت، براي مردمي بود كه هميشه براي آن‌ها سروده بود.

در اين شرايط همه انتظار داشتيم كه ياد اين شاعر گرامي داشته شود . همه انتظار داريم كه بزرگداشت شاملو، بزرگداشتي براي شعر و ادبيات باشد. كه نشد. اما بي‌اعتنايي به ادبيات، قاطي كردن شعر و سياست فقط مربوط به شاملو و دهمين سال درگذشتش ندارد. از آن سوي بام، كساني قدر شاعراني همچون قيصر امين‌پور را نمي‌دانند، چون فكر مي‌كنند كه او شاعري دولتي است. كه نبود. كساني كه شعر و سياست را قاطي مي‌كنند فراموش مي‌كنند كه ادبيات خانواده بزرگي است كه جايي براي ديگران در آن نيست، آنچنان كه قيصر شعر فارسي، قيصر امين‌پور ، فروغ فرخزاد را خواهر خود مي‌دانست. حالا شما تلاش كنيد تا اسم فروغ را ادبيات حذف كنيد. باور كنيد كه نمي‌شود.



صادق هدايت 60 سال پيش مرده است
صادق هدايت يكي از آن نويسنده‌هايي بود كه هرگز كار سياسي نكرد. او در روزهايي كه همه عضو حزب توده مي‌شدند و كمونيست شدن مد بود، عضد اين حزب نشد. هدايت به عنوان يك نويسنده و روشنفكر، منتقد بود. فقط همين . نه بيشتر و نه كمتر.


او به كساني كه احساسات مردم را بازيچه‌ قرار مي‌داند تا جيب‌هايشان را پر كنند، انتقاد مي‌كرد. او يكي از بزرگترين منتقدان رضا خان بود و همه مي‌دانند كه داستان "سگ ولگرد" او بيشتر از همه به استبداد رضاخان برمي‌گرد. درست در همان روزها بود كه هدايت ايران براي رجاله‌ها گذاشت و به غربت پناه برد. هدايت در غربت هم وضع خوبي نداشت تا آن‌كه جهان را گذاشت را گذاشت و رفت.


صادق هدايت روي خيلي از نويسنده‌ها تاثير گذاشت، از جمله جلال آل‌احمد. مي‌گويند هدايت اصلا از رفتن به جشن عروسي و اين چيزها خوشش نمي‌آمد، اما به جشن سيمين و جلال رفت. و جلال آل احمد هم تاثير خيلي زيادي از او گرفت. و جلال همان نويسنده‌اي است كه "غربزدگي" و "در خدمت و خيانت روشنفكران" را نوشت. او حتي يك بار هم در اين كتاب‌ها هدايت را نقد نكرد. و نكته جالب ديگر اينكه كتاب‌هاي صادق هدايت بارها بعد از انقلاب تجديد چاپ شده‌اند.


هدايت 60 سال است كه مرده، يعني 27 سال قبل از انقلاب. اما اين روزها بعضي‌ها يادشان افتاد كه كتاب‌هايش خوب نيستند. و واقعا هم بعضي از كتاب‌هاي صادق هدايت خوب نيست، نه براي اينكه محتواي خوبي ندارد. بعضي از كتاب‌هاي هدايت واقعا خوب نيستند، چون شعاري هستند و مدام شعار مي‌دهند، به جاي آنكه داستان يا شعر باشند. بيشتر منتقدان ادبي هم اين مساله را تاييد مي‌كنند و بدون اينكه اتفاق خاصي نياز باشد، اين كتاب‌ها به مرور حذف مي‌شوند. اما اين روزها بعضي‌ها خواسته و ناخواسته باعث مي‌شوند كه اين كتاب‌هاي نه‌چندان خوب، اسم‌شان دوباره بر سر زبان‌ها بيافتد، آن‌هم كتاب‌هايي كه گذر زمان داشت حذف‌شان مي‌كرد.


همان‌طور كه كسي به كتاب "آهنگ‌هاي فراموش‌ شده" شاملو را جدي نمي‌گيرد چون كار خوبي نيست و خود شاملو هم اصلا دوست نداشت دوباره منتشر شود، كارهاي بد و ضعيف صادق هدايت هم در گذر زمان حذف مي‌شود، اما نمي‌شود كارهايي مثل "بوف كور"، "سگ ولگرد"،‌ "داش آكل" و "سه قطره خون" را نديده گرفت. اجازه بدهيم كه زمان اين كارهاي بد را الك كند.





شاملو يك شاعر و شهروند ايراني بود
درست يك دهه از مرگ احمد شاملو مي‌گذرد. در اين دهه اتفاق‌هاي زيادي افتاد كه ربطي به شاملو ندارد، اما همين اتفاق‌ها كه ربطي به شاعر ندارد باعث شدند تا او مدام در حاشيه قرار بگيرد.


امسال هيچ مراسمي براي شاعر برگزار نشد ، حتي به اندازه يك آدم معمولي كه خانواده‌اش برايش بزرگداشت مي‌گيرند، براي شاملو مراسمي برپا نكردند. يعني شاعري كه شعرهايش به زبان‌هاي مختلف ترجمه مي‌شود، شاعري كه خيلي از مردم شعرهايش را زمزمه مي‌كنند، روزنامه‌نگاري كه منتقد هميشگي رژيم شاه بود، مترجمي كه شعرها وداستان‌هاي خيلي خوبي را به فارسي ترجمه كند، شهروندي درجه دو در ايران به حساب مي‌آيد.


شايد مي‌گويند كه برگزار شدن مراسم بزرگداشت شاملو، ممكن است تشنج ايجاد كند كه البته واقعا اين‌طور نيست. حتي مراسم راهپيمايي شاعر هم باعث اين كار نشد. در ضمن آيا مي‌شود مسابقه فوتبال استقلال و پرسپوليس را برگزار نكرد، چون ممكن است داور اشتباه كند يا فلان بازيكن حرف بدي بزند؟ شايد تماشاگران صندلي‌هاي اتوبوس را خراب كنند و خيلي شايد ‌هاي ديگر، اما مسابقه برگزار مي‌شود.


ما شاملو را دوست داريم، نه فقط براي اين شعرهاي قشنگي مي‌گفت و حس آدم‌ها را خوب بيان مي‌كرد. او را دوست داريم چون نويسنده‌اي پژوهشگر بود. فرهنگ چند جلدي «كوچه» را مي‌شود نديده گرفت؟ تصحيح ديوان حافظ را مي‌شود نديد؟ ترجمه‌هاي بي‌نظيرش را مي‌توانيم كنار بگذاريم؟ سابقه‌اش در روزنامه‌نگاري را مي‌توانيم نبينيم؟ اصلا فكر كنيم شاملو شاعر نيست،‌ اما فقط براي همان فرهنگ «كوچه» نبايد ستايش‌اش كنيم؟


به قول خود شاملو، كه هميشه مي‌خواست در ايران زندگي كند و ايراني باشد، "روزگار غريبي است".





شعرهاي قيصر شناسنامه اويند
اما این مسایل فقط به دولت و مسایل دولتی مربوط نیست. درست در شرايطي كه شاملو و هدايت به دليل بي‌سليقه‌گي قرار است حذف بشوند، عده‌اي كه خودشان را مثلا روشنفكر مي‌دانند،‌ قيصر امين‌پور را، قيصر شعر فارسي را بي‌آنكه بخوانند رد مي‌كنند، چون مي‌گويند كه او شاعري دولتي است و شعرهايش دولتي‌اند. چه بي‌رحمند اين دوستان و چه تلخ است بي‌آنكه چيزي را بخواني، درباره‌اش قضاوت كني.


وقتي قيصر رفت،‌ وقتي كه او ما را با دنيايمان تنها گذاشت، جلوي بيمارستان دي، محمدرضا شفيعي كدكني جلوي بيمارستان زار مي‌زد. شفيعي كدكني آدم كوچكي نيست. هيچ ربطي هم به دولت ندارد. اين روزها هم در يكي از دانشگاه‌هاي آمريكا درس ادبيات مي‌دهد و تحقيق مي‌كند. شعر قيصر بود كه او را به جلوي بيمارستان كشاند و نه چيزي ديگر.


حالا كمي كلي‌تر به قضيه نگاه كنيم. ما هميشه به آدم‌هايي كه زندگي خصوصي افراد را در كارهايشان دخالت مي‌دهند، انتقاد مي‌كنيم. مثلا مي‌گوييم كه اگر شاملو فلان اشتباه را در زندگي شخصي‌اش كرده، هيچ ربطي به آثارش ندارد. اما چرا وقتي به آدمي مثل قيصر امين‌پور مي‌رسيم، كارهاي نكرده‌اش را بهانه مي‌كنيم؟ خوشبختانه آن‌هايي كه قدشان كوتاه است و مي‌خواهند براي ادبيات نسخه بپيچند، در همان خان اول مي‌مانند. مردم خودشان راه درست را انتخاب مي‌كنند. اين روزها شعرهاي قيصر شعر فارسي كه در اوج خلاقيت ما را تنها گذاشت، بيشتر خواننده را در ميان جوان‌ها دارد. جوان‌ها به اين حرف‌ها توجهي نمي‌كنند و آن‌چيزي را مي‌خوانند كه دوستش دارند.


قيصر ، شاعر بود و عافيت‌طلب نبود. قيصر تنها بود و اگر نبود، در سومين سالگردش مراسمي در شان‌اش برگزار مي‌كردند. قيصر تنها بود و اگر نبود، مزارش را در شان يك شاعر درست مي‌كردند، كتابخانه‌اي كه مي‌خواستند كنار آرامگاهش بسازند پيشكش.


و جالب آنكه بعضي‌ها همين حرف‌ها را به نوعي در مورد سهراب سپهري هم مي‌زنند. بيچاره سهراب، فقط يك و نيم سال بعد از انقلاب زنده بود.




فروغ از شعر فارسي حذف شدني نيست
44 سال از مگر فروغ فرخزاد گذشته است، شاعري كه همگان اهميتش را در زبان فارسي مي‌دانيم. آن وقت در تذكره‌اي كه چند وقت پيش منتشر شد، اسم فروغ را حذف كرده بودند. واقعا آيا مي‌شود كه فروغ را حذف كرد؟


فروغ فرخزاد دو دوره شاعري دارد كه خودش هم نيمه اولش را خيلي قبول نداشت. او خودش را به دوره بعد از "تولدي ديگر مربوط مي‌دانست. مي‌گفت كه "عصيان" و "ديوار" به دختركي تازه كار تعلق داشته كه خيلي كار برايش جدي نبوده. او مي‌گفت كه "تولدي ديگر" شروع كار شاعري‌اش است و از قضا بعد از آن، كتابي منتشر نشد ، هر چند كه بعد از جوانمرگي فروغ، "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" منتشر شد.


حالا شما بياييد در مورد شاعري كه فقط همين يك كتاب "تولدي ديگر" را نوشته بحث كنيد، اگر چه خيلي از شعرهاي كتاب‌هاي قبلي‌اش هم قابل دفايند. آيا شاعري كه فقط يك شعر "علي كوچيكه" را سروده، قابل حذف شدن است؟ آيا شاعري كه "آيه‌هاي زميني " را سروده قابل حذف شدن است؟ نه. جوابش دقيقا "واضح و مبرهن" است: نه. نه.


حذف اسم فروغ فرخزاد اين سوال را در ذهن مردم به وجود مي‌آورد كه مگر او چه كرده بود. آن وقت ممكن است بعضي‌ها با ذره بين بيافتند توي شعرهاي فروغ. آن‌وقت ممكن است چيزهايي مورد توجه قرار بگيرد كه فروغ خودش هم در بلوغ شاعرانه‌اش دوستشان نداشت. و همه اين‌ها به دليل آن است كه بعضي‌ها به اشتباه سياست و ادبيات را قاطي مي‌كنند. و گاهي بعضي از اين مسايل، كاملا شخصي و سليقه‌گي است. به عنوان مثال، سردبير يكي از روزنامه‌هايي كه در آن كار مي‌كردم، هميشه روي اسم شاملو خط مي‌كشيد چون خودش دوستش نداشت. همين.





و ديگراني كه همه ايراني بودند...
جامعه معاصر ما تنها به همين اسم‌ها ظلم نكرده است. امسال كتاب‌هاي خيلي از نويسنده‌ها فرصت پيدا نكردند تا در نمايشگاه كتاب حاضر شوند. وقتي پاي صحبت موسلان مي‌نشينيم، حرف‌ها منطقي‌اند، اما آيا نمي‌توان گاهي كارها را سهل‌تر گرف؟


مثلا گفته مي‌شود كه كتاب‌هايي كه قبل از سال 1384 منتشر شده‌‌اند، نبايد در نمايشگاه باشند. اما كتابي كه در طي 5 سال هنوز توسط كسي خريده نشده، آيا مي‌تواند يكدفعه خواننده پيدا كند؟ گيرم كه اين كتاب اصلا خوب نباشد، وقتي كه اين كتاب را از نمايشگاه جمع آوري مي‌كنند، تنها اتفاقي كه مي‌افتد اين است كه توجه بيشتري به آن خواهد كرد. انسان هميشه كنجكاو است و دلش مي‌خواهد بداند در اطرافش چه خبر است. عده‌اي سودجو هم در اين ميان پيدا مي‌شوند و كتاب‌هاي بي‌زبان را فتوكپي مي‌كنند و مي‌گذارند جلوي كتابفروشي‌ها دانشگاه تهران. كتاب‌ها به بدترين شرايط توسط مردم خريده مي‌شود در حالي كه نسخه‌هاي درست و حسابي آن در انبارها خاك مي‌خورد.


امسال كتاب‌هاي عباس معروفي را جمع كردند، كتاب‌هاي هوشنگ گلشيري و غلامحسين ساعدي را. اما اين نكته چه پيامدي دارد؟ آيا مي‌شود اسم گلشيري را از ادبيات معاصر حذف كرد؟ جواب در يك كلمه "نه" است.


اما مي‌توانيم جور ديگري هم به ماجرا نگاه كنيم. اصلا مي‌توانيم اجازه بدهيم كه دايره دوستان ما بزرگتر شود. مثلا چند سال قبل، به نويسنده‌اي كه سياست‌هاي آمريكا در مورد جنگ عراق و افغانستان را نقد كرده بود، جايزه دادند. اين نكته به معني آن نيست كه جورج بوش آدم خيلي خوبي بود. شايد او حتي مي‌خواست كه سر به تن نويسنده كتاب نباشد. اما دندان روي جگر گذاشت و اجازه داد كه نويسنده كتابش را منتشر كند و جايزه هم بگيرد. بعد هم اين طرف و آن‌طرف كلي پز داد كه ببنيد من چه آدم خوبي هستم. بوش كه دستش به خون هزاران عراقي و افغاني آلوده بود، گاهي از اين اداها در مي‌آورد.


بايد دايره دوستانمان را بزرگتر كنيم و از روي سليقه قضاوت نكنيم، آن هم كه تيراژ كتاب در ايران به زور به 2 هزار تا مي‌رسد و كتاب‌هايي بعد از 5 سال هنوز فروخته نشده‌اند. بايد نگاهمان را عوض كنيم.

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

ارنست همينگوي هم تو زرد از كار در آمد

ارنست همينگوي با آن‌ها شكار رفتن‌اش، با آن همه ماهيگيري‌اش، با آن همه ماجرا‌جويي‌اش و در نهايت با آن همه ميلي كه مثلا به خانم‌ها داشت، احتمالا هم‌جنس‌باز بوده. عجيب نيست.

پژوهشگران كه دست از سر اين نويسنده برنمي‌دارند،‌ جديدا و از روي نامه‌هاي او كشف كردند كه ارنست‌خان رابطه داشتن با مردها را به زن‌ها ترجيح مي‌داد اما به هر حال چون مي‌دانسته كار بدي مي‌كند، رازش را لو نداده است.

مثلا نامه‌هاي او به اگنس، و البته نامه‌هاي اگنس به او نشان مي‌دهد كه خانم پرستار به اين دليل با آقاي نويسنده ازدواج كرده كه او از انحراف اخلاقي در امان بماند.
پژوهشگران كلي سند و مدرك ديگر هم رو كرده‌اند كه ادعايشان را اثبات مي‌كند. اما از آن‌جايي كه اين ماجرا ربطي به مرد ابركي ندارد، چيزي درباره‌شان نخواهيم نوشت.

پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹

من دانشمند باراني هستم، به خارج مي‌روم تا عاقبت به خير شوم

الان گرسنه‌ام. يعني خيلي گرسنه‌ام. اما غذا نمي‌خورم. نه آنكه خدا نكرده مرتاض و اينها شده باشم. نه آنكه بخواهم تارك دنيا شوم. به آينده فكر مي‌كنم. مي‌خواهم پول‌هايم را جمع كنم تا بروم يك سفر خارجي. فكر بد نكنيد. نمي‌خواهم در كشورهاي خارجي كارهاي بد بكنم.
مثلا اگر بتوانم بروم تركيه، شايد كسي من را آن‌جا بدزد، ‌بعد بروم كشورشان كمي تپل مپل شوم، كمي كمبود خوابم را جبران كنم و برگردم به آغوش گرم ميهن. اصلا شايد آن‌جا بخواهند گولم بزنند و دست به... دول غربي از اين كارها مي‌كنند ديگر.
بعد هم اخبارم را هي منتشر مي‌كنند كه ابرك شلوار پوش، دانشمند باراني كشور، دارد آن‌جا اذيت مي‌شود. وقتي مشكلات زيادي كشيدم به كشور برمي‌گردم و استقبال مي‌كنند ازم. خدا را چه ديدي، شايد دانشمند باراني كشور، صاحب خانه شود. شايد مجبور نباشد از 7 صبح تا 11 شب سگ‌دو بزند ( با عرض معذرت از صادق هدايت و سگ‌ولگرد) .
خدا را چه ديدي، شايد نماينده مجلس شدم. آن‌وقت حالي از مردم مي‌گيرم كه بدانند نماينده خوب يعني چه. شايد هم رئيس جمهور بشوم. آن‌وقت حتما در مورد كراوات حرف نمي‌زنم. اصلا بعضي‌ها بدشناسند. هر حرفي بزنند يكي بهشان گير مي‌دهد. بگويند ما با كروات مردم گير مي‌دهيم، يك سري گير مي‌دهند، بگويند گير مي‌دهيم، يك سري ديگر گير مي‌دهند. پس من حرفي نمي‌زنم.
خدا را چه ديدي، شايد همين جور كه مورد استقبال قرار مي‌گيريم، تيري به گوشه ناخنم بخورد. آن‌وقت مشهورتر مي‌شوم. فرنگي‌ها مي‌گويند كه "ديدي، دانشمند باراني به زور و ارعاب به كشورش برگردانده شد" و داخلي‌ها بگويند:" اين‌ها نمي‌خواهند ما در كشورمان باران صلح آميز داشته باشيم." شايد با همان ناخن شكسته، جانبازي چيزي بشوم و ماشين وارد كشور كنم.
خدا را چه ديدي... شايد عاقبت به خير شديم. پس گرسنگي مي‌كشم به اميد آينده.

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

دنياي به كام ما شد و فرشته‌ها بالاي سرما به پرواز در آمدند


بالاخره دنيا به كام ما شد و فرشته‌ها بالاي سر ما به پرواز درآمدند. اسپانيا قهرمان شد.


اسپانيا اسپانيا عشق...

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۹

دنبال بدبختي مي‌گرديد؟ يك ماشين از ايران خودرو بخريد

دستم به جايي نمي رسد. به چه كسي حرفم را بگويم؟ واقعا اند بدبختي نيست كه تو 16 ميليون پول بي‌زبانت را بدهي و يك ماشين مثلا صفر بخري و ماشين آن‌قدر سر و صدا كند تا بيچاره‌ات كند؟

هفته پيش رفتم نمايندگي ايران خودرو. گفتند كه بايد ببري همان نمايندگي كه ماشين را بهت تحويل داده. يعني سر كاري داداش...برو پي كارت. يا اينكه پول بده. پرسيدم كه همين؟ گفتند كه همين.

به فكر ناقصم زد كه بروم نمايندگي اصلي كه سر "يادگار امام" است. يك كاغذ دستم دادند كه برو زنگ بزن و نوبت بگير. حس كردم دارم غذا را از پشت سر مي‌خورم. گفتم: آقا من خودم اينجام. مسخره نيست برم از صد متر اون‌ورتر زنگ بزنم.

نشاني يك نمايندگي ديگر را دادند كه كمي آن‌طرف‌تر قرار دارد. نزديك بلوار استاد معين. رفتم آنجا. گفتند كه برو چهارشنبه ديگه بيا. يعني 9 روي ديگر. با كلي التماس قبول كردند كه شنبه صبح بروم.

شنبه صبح توي يك صف طولاني ماندم تا طرف بيايد و بگويد كه بايد براي آچار كشي هم بايد پول بدهي. بنزين هم كه زياد مي سوزد شما بايد پول بدهي.

عصر رفتم و 14 هزار تومان دادم. اما بعد از طي 1 كيلومتر ديدم كه ماشينم بيشتر از قبل صدا مي دهد.

الان تبديل شده‌ام به مبلغ منفي ايران‌خودرو چون كسي نيست كه كمكم كند. اي خدا........................

دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۹

نامه سوم از جنس رابينسون كروزيي

يه نامه ديگه از دوستم م.م.اباتري

سلام رفیق ، دوست ، همشهری و ... عزیز دل من
خوبی؟ چه خبر؟ حالت چطوره؟
اگه به قول قدیمیا از احوالات ما جویا باشی به همون بدی همیشم. گاهی فک می کنم اگه یه روز احساس خوبی بهم دست بده احتمالا از ترس سکته کنم بمیرم. بگذریم . به قول هیچکس یه روز خوب می یاد . و بازم به قول هیچکس قول بده که هرسربازی دیدی گل بدی بهش . گفتم سرباز ، یاد ریگی افتادم . دیدی بیچاره چه جوری تاب تاب می خورد . شاید بگی آها مچتو گرفتم .تو چه رابینسون کوروزوی هستی که تلویزیونم داری ؟؟؟ باید بگم که من بی گناهم . همه مدارکشم موجوده . از وقتی این رسیورهای ملی اومده دیگه ما هم از نعمت تلویزیون بهره مند شدیم تو جزیرمون . بلاخره دولت خدمت گذاره دیگه
راستی رفیق خوبم
نامه خودمو تو وبلاگت خوندم . وووووووویی . نمی دونی چقد ذوق کردم . حیف که اینجا کسی نیست بهش نشون بدم تعریف کنه...به قول گیلکا ...ته قربان
رفیق خوبم دلم می خواست می تونستم بشینم روز و شب برات بنویسم . بنویسم . بنویسم . اما خوب هم تو خسته می شی هم نمی خوام پر حرفی کنم . رفیق خوبم . اینجا هنوز هوا بارونیه . حداقل می تونیم ادعا کنیم لاندن ایران زندگی می کنیم دیگه
رفیق خوبم
خیلی دوست دارم بیان توی کارگاه های چهل چراغ . ولی نمی تونم . کاش تو شهرستانم امکانات بود . اما شاید یه روز اومدم قاچاقی نشستم تو کلاست
رفیق خوبم
می دونی ؟ چند روز دیگه تولدمه . به نظرت خیلی بده آدم تو تیر 69 اونم توی گیلان به دنیا بیاد. نه ؟ خودم که خیلی بدم میاد . توی ماهی به دنیا بیای که چهل هزار نفر دم گوشت پرکشیده باشن . چه ماهه بدی . چقدر بد . چقدر . چهل هزار مرگ و چند صد تولد . چقدر بده . خیلی
خدا بیامرزتشون .می دونی رفیق ؟ من اصلا بچه زلزلم . به دنیا اومدنم با زلزله رودبار بود . بالغ شدنم با زلزله بم . قول می دم زن نگیرم وگرنه تهران رو سرتون خراب میشه
رفیق خوبم
بازم برات نامه می نویسم . راستی . این هفته مطلبت تو چل چراغ . خیلی دلم گرفت رفیق . همیشه آرزو داشتم بچه همون موقع ها بودم . همیشه آرزو داشتم می تونستم تو این جور جاها رفت و آمد کنم . همیشه دوست داشتم با هدایت سر یه میز بشینم. فک کن . نه تو رو خدا فک کن . بعد بهش می گفتم اسلام علیک یا صادق
فک کن . نه تو رو خدا فک کن . احتمالا لیوانشو پرت می کرد تو صورتم
راستی رفیق . اگه تابستون بیام تهران اجازه دارم بیام چهل چراغ؟
خیلی دوس دارم ببینمتون
قربانت . بازم واست نامه می نویسم . این رابینسون کوروزوی خسته همیشه به یادته و واست نامه می نویسه . فعلا

يك نامه ديگر از رابينسون كروزو به كروزي ديگر

اين نامه دوم كه دوستم، دوست ناشناسم،‌ م.م.اباتري واسه فرستاده.

سلام دوست خوبم
شيشه حامل نامت به دستم رسيد . لازم نيست كه بگم چقد خوشحال شدم . خودت مي توني حدس بزني
حتما و حتما جاتو اينجا خالي ميكنم . حتما و حتما جات نفس مي كشم . قول مي دم وقتي امتحانات تموم شد . وقتي رفتم وسط شاليزار . وقتي چشمم افتاد به موجي كه باد روي شالي هاي تازه ايجاد مي كنه ، حتما يادت بيافتم . قول مي دم جاتو خالي كنم رفيق خوبم
رفيق خوبم . بعضي وقتا فك مي كنم ادبيات ، كلمات ، لغات ، حروف ، چقدر ناتوانن . فك مي كنم چقدر بده كه آدم نتونه چيزي رو كه توي قلبش داره به زبون بياره . مي دوني رفيق؟ چند سال پيش يه روز كه خيلي خسته بودم و دلم شكسته بود ، متوجه شدم چقدر زبان انسانيه ما الكنه . مي دوني ؟ فهميدم هميشه وقتي توي قلبم فرياد مي زنم فقط زمزمش از زبونم بيرون مي ريزه . خيلي بده رفيق . خيلي بده كه از درون بجوشي اما نتوني بريزيش بيرون . خيلي بده كه كلمات اينقدر ناتوان باشن . مثلا فك كن . نمي دونم تا به حال عاشق كسي يا چيزي شدي يا نه . تصور كن كه اون لحظه داري به عشقت نگاه مي كني . اونم داره به تو نگاه مي كنه . اون وقت نهايت قدرت ادبيات و زبان انساني ما اينه كه بهش بگي : دوستت دارم . مي بيني رفيق؟ مي بيني چقد ناجوره . چقد ضعيفه . مي بيني؟ اين دوستت دارم چقدر از احساس قلبي آدمو بيرون مي ريزه ؟ چقدر مي تونه دل آدمو خالي كنه ؟ هيچي . حداقل واسه من كه اينطوري بوده . توي اين بيست سالي كه توي اين جزيره جبر زمانه تنهاي تنهام ، خيلي به معناي كلمات فكر كردم ، خيلي به فكر كردن ، فكر كردم ، خيلي به اين كه به فكر كردن ، فكر مي كنم ، فكر كردم . شايد بعضيا بهش بگن ديوونگي . شايد بعضيا بهش بگن حماقت . اما من نمي دونم به اين كارم چي بگم. هميشه به اين فك مي كنم كه چرا بايد توي اين زمونه توي اين مكان به دنيا بيام . توي اين جزيره ناجور . توي اين جزيره ... بازم كلمه ها كم ميارن واسه توصيف جزيره اي كه نوزده ساله توش اسيرم . توي جزيره اي كه بايد توش بميرم
نمي دونم اصلا به كتاب هاي آسماني معتقد هستي يا نه . نمي دونم چقد واست مهمن . اما راستش رفيق
يادمه چند سال پيش تورات دستم بود . امتحان فيزيك سال دوم دبيرستان بود . اما من روز قبلش به جاي فيزيك داشتم تورات مي خوندم . مي دوني رفيق؟ اونجايي كه «موشه» بالاي كوه به درخت مي رسه . يادته؟ وقتي نعلينش رو مي كنه و زانو مي زنه . يادته اونجاش كه خدا به موشه مي گه : گوسپندان مرا چوپاني كن؟ نمي دونم چرا . اما رفيق اونجا گريه ام گرفت ناجور . خيلي ناجور . تا قبلش فك مي كردم ديوونم . به خودم ميگفتم : آخه خره . به تو چه ربطي داره كه چرا فلان چيز فلان طور نيست .به تو چه ربطي داره كه چرا عليرضا ، پسر همسايه واسه يه دور دوچرخه سواري ، بايد با كسي بچرخه كه مي دوني ... . چرا آرزو ، دختر خالت ، يواشكي سيگار مي كشه . به تو چه ربطي داره كه معلم ادبياتت تمام زندگيشو سر توتو باخته . اصلا به تو چه ربطي داره كه كي به كي نامه مي نويسه . كي از كي مي دزده . سرتو بنداز پايين .كور شو . كور
اما مي دوني رفيق ؟ وقتي به اين جمله تورات رسيدم دلم به حال موشه سوخت . دلم سوخت . چون ديدم چقدر بهش سخت گذشته وقتي شنيده بايد گوسفندايي رو هدايت كنه كه همه خودشونو علامه دهر مي دونن. گوسفندايي كه قدم زدن پشت ديوار عادت ها و سنت هاشون واسشون كابوسه . گوسفندهايي كه شرافتشون به شكمشون بنده . گوسفندهايي كه از من و تو رابينسون كوروزو مي سازن . دلم به حالش سوخت و به حال خودم . مي دوني رفيق من ؟ يه زماني مي خواستم ناتور دشت باشم . يه زماني مي خواستم اينقدر دستام بزرگ و سينه هام ستبر باشه كه بتونم همه بچه هاي دنيا رو توي بغلم محكم چنگ بزنم . مي دوني ؟ يه زماني خيلي دوس داشتم ناتور دشت باشم . اما مي دوني كه نميشه . يعني خودم فهميدم . امتحاناتم تموم شده بود . رفتم يك ماه باطري سازي . سخت بود .گرم بود . داغ بود . اما وقتي به آخرش فكر مي كردم ، سختي هاش قابل تحمل مي شد . وقتي حقوق يه ماهمو گرفتم ، دستام همه ريش ريش بود . پوستم همه سوخته بود ، كلي فحش تازه هم ياد گرفته بودم . پولو گذاشتم تو جيبمو و رفتم بازار .يه دوچرخه قرمز خريدمو و رفتم مدرسه عليرضا و تحويل مديرش دادم . رفيق خوبم . وقتي عليرضا رو با دوچرخه تازش توي كوچه ديدم ، حس كردم واقعا ميشه . اما اشتباه مي كردم رفيق خوبم . مگه چند تا عليرضا رو مي شه نجات داد . مگه اصلا با خريدن يه دوچرخه مي شد مطمئن بود كه ديگه عليرضا نجات پيدا كرده . سرتو درد نيارم . فهميدم كه نميشه . فهميدم زيادي دارم آرمانگرايي ميكنم . واسه همين بود كه اومدم به اين جزيره . به اين جزيره جبر زمان . به اين جزيره قانون جنگل . به اين جزيره بي تفاوتي . به اين جزيره احساس گناه . به اين جزيره تنهايي.
رفيق خوبم . پر حرفي كردم . راستش دليلش اين بود كه الان كه دارم نامه رو مي نويسم ، عليرضا رو از پنجره خونمون مي بينم كه داره پشت خونمون وسط درختا يواشكي سيگار مي كشه . شايد اگه پنج سال پيش بود جلوشو مي گرفتم . اما مي دوني رفيق؟ ديگه فهميدم كه تورات ، قصه س. قصه هاي كه شايد يه رابينسون كوروزو از عقده هاش نوشته . از خدايي كه مي تونس جايي بالاي يه كوه ، ملاقاتش كنه . حيف رفيق . حيف ... ببخش كه پر حرفي كردم ، بعد از ظهر مي خوام برم خونه پدر بزرگم . پيله ابريشم گذاشته . مي خوام برم پيله ها رو ببينم . مثل اينكه امروز قراره پروانه بشم . كاش اين جزيره لعنتي يه پيله باشه . كاش ...ر.
رفيق خوبم . اين نامه رو توي بطري مي زارم . سرشو گره مي زنم . الان اينجا بارون داره شروع مي شه . دلم رفته پيش پدرم . وقته ويجينه . مي دوني كه . بطري رو ميندازم به آب . و براش دست تكون مي دم . همشهريت از راه دور مي بوستت . فعلا