پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹
نامهاي به افشين قطبي
اي ول به فرهادي! اي ول به بيگي!
در نشست خبري پنجمين جشنواره شعر فجر آقاي پرويز بيگيحبيبآبادي گفت كه همه شاعران از هر نوع فكر و سليقهاي ميتوانستهاند در اين جشنواره شركت كنند. در همينجا اين نكته را عرض كنم براي كساني كه آقاي بيگيحبيبآبادي را نميشناسند. او همان شاعر مرثيه «با نواي كاروان » است، همان مرثيهاي كه حاج صادق آهنگران در روزهاي جنگ ميخواند. بعد كه مديران و مسولان جشنواره حرفهايشان را گفتند، نوبت به سوالهاي خبرنگاران رسيد و خبرنگار خبرگزاري دولتي ايرنا به عنوان نفر اول سوالش را مطرح كرد. فكر نكنيد پارتيبازي و اينها بود ها. ماجرا اينجور بود كه ايشان جلوي صحنه نشسته بودند و به همين دليل اسمشان را اول نوشته بودند. خبرنگار گيرنا هم اگر اول مينشست، نوبت اول ميشد. ما توي صف يك عددي ها ايستاده بوديم. دلايلاش هم مشخص است و مداركش هم موجود.
خلاصه خانم خبرنگار سوالي را پرسيد كه اصلا به خبرگزارياش نميخورد. شايد بايد ماي گيرنا ميپرسيديم. او پرسيد كه هيچ ملاك و معياري براي انتخاب شاعران نيست. و يك سوال ديگر. جواب سوال دوم داده شد، اما اولي نه. خانم خبرنگار اصرار كرد. جواب دبير جايزه و قائم مقام وزير جالب بود. خيلي خيلي جالب و آرماني. او گفت كه هنر فراتر از مسايل سياسي است و ما شاعران را بالاتر از مسايل سياسي ميبنيم. از همين جا به هر دوي اين بزرگوار « اي ول» ميگوييم و اميدواريم كه زمين سرشار از « اي ول» شود.
گيرناي امروز را با يادي از عليآقا پروين نوشتيم
آقاي كروش كه نوشتن اسمش به شكل درست بيادبي است و در قاموس هيچ ايراني غيرتمندي نيست، بعد از كلي ناز و ادا نيامد. و البته گفت كه زنش دعوايش ميكند. در اينجا يك نتيجه بگيريم و بعد برويم سراغ يك نتيجه ديگر و در نهايت نتيجه بگيريم. نتيجه اولي كه بايد بگيريم اين است كه آقايي كه اسمش بيادبي است، مثل ما ايرانيها زنذليل است و زنش اگر بگويد فلان كار را نكن، نميتواند بگويد : نه. اين نتيجه خيلي مهم است و يك نكته مهم آن است كه ما ميتوانيم شاد باشيم، چرا كه جهان همدرد ماست. اما نكته مهمتر كه قرار شد آنرا در مرحله دوم بگيريم، اين است كه چطور شد آقاي كروش ( وا! آخه اينم شد اسم؟) از اول نميدانست زنش قرار است گير بدهد و بعد يكدفعه فهميد يعني؟ يعني اين ممكنه؟ طرف ميخواست بيايد ايران، زنش خوب( حشو است و از نظر ادبي اشكالي ندارد) ميتوانست جلويش را بگيرد. اما زنش جلوگيري نكرد و كروش به ايران آمد. بعد چطور شد يكدفعه جلوگيري كرد؟ به نظر شما با عق جور در ميآيد؟
پيش از اين هم چند مربي به ايران آمدند كه بسته پيشنهادي را وانكرده پس فرستادهاند. يكيشان «آري هان». اين بيچاره به دو دليل ايران نماند. يكياش به خاطر اسمش. همين كه طرف ميگفت: «آره، ها»، «آري هان» سرش را برميگرداند و ميگفت: « يس؟» در مدت چند روزي كه ايران بود، داشت ديوانه ميشد. اين از دليل اول. يعني اينكه اسمش بدون اينكه بيادبي باشد، ديوانه كننده بود. دليل دوم اين بود كه آقاي آريهان را با وانت برده بودند سر تمرين. طرف خورده بوده توي ذوقاش. اما آقاي اسم بيادبي، همان كروش خودمان را، روي پر غو بردهاند سر تمرين. اما باز قبول نكرده. علت دقيقا چيست به نظر شما؟
نتيجه نهايي آن است كه احتمالا هيچ مربي خارجي به ايران نميآيد. حتي حسن ساس( كه اينهم تلفظ اسم درستش كمي تا قسمتي بي ادبي است)، هم نميآيد ايران مربي شود. در نتيجه « آن مان نباتات» ميكنند تا مربي تيم ملي مشخص شود. به نظر بنده گيرنايي به احتمال 70 درصد قلعهنويي، 60 درصد مجيد جلالي، 73درصد مايلي كهن، 69درصد ابراهيمزاده، 84 درصد استاداسدي مربي تيم ملي ميشوند. در اينجا باد ياد و تشكري از علي پروين، گيرناي امروز را به پايان ميرسانيم.
سهشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹
اخراجيها خودش را اخراج شد
وقتي از روي صحنه ميآمد پايان، آرام گفت: تو خيلي گلي. همه چي عاليه. ميخوام بيام در خونتون...» اينجا با كه با صورتي عرق كرده از خواب بيدار شدم. وحشت كرده بودم. يعني ممكن است آدم از اين خوابها ببيند، آنهم در حالي كه ناهار و شامش يكي شده باشد و شكم خالي خوابيده باشد. شايد باورتان نشود. اما وقتي ميخوابيدم، اصلا و ابدا در مورد بليت 975 توماني مترو چيزي نشنيده بودم. خواب از سرم پريد. درست مثل مرغ كه از قفس ميپردد. با اين همه خوشحال بودم. من توي خوابم پيش بيني كرده بودم. اي ول به روياها. اي ول به پريا.
ديشب دوباره همين خواب را ديدم. اين بار اعصابم به هم ريخت. كلا. سري قبل خواب ترسناك بود، اما اين سري تكراري و بيمزه. اين بود كه دوباره خواب از سرم پريد. لپتاپم را باز كردم و وصل شدم به اينترنت. ( لطفا اين قسمت را حذف نكنيد. چون ميخوام نشان بدهم كه لپتاپ دارم . اجازه بدهيد عقدهاي نشوم.) خبرها را كه نگاه ميكردم تا براي گيرناي امروز، سوژه پيدا كنم، چشمم خورد به برادرمان مسعود خان. منظورم اون داش مسعود نيست كه چاقو ميكشيد و با احمد رضا احمدي دوست است و پسرش پولاد. منظورم همين برادر مسعود دهنمكي خودمان است. همان كه روزي قلم دست ميگرفت و خودش يكپا گيرنا بود. خلاصه، مسعود خان گفته بود كه در جشنواره شركت نميكند و نميخواهد فيلماش را داوري كنند. گفته بود كه كپيهاي فيلم براي نمايش در برج ميلاد آماده نيست. و از اين حرفها.
بود كه گفتم به مسعود دهنمكي گير بدهيم و بگوييم: «رفيق! ما خودمون اينكارهايم ها. تو فكر كردي اگه فيلمتو تو سالن منتقدا نمايش بدن، حاشيه و اينا درست ميشه و ممكنه تو فروش تاثير بزاره. اين تن بميره، نگو نه.» به هر حال رفيق! شما خودت اهل بخيهاي و مي داني كه كپي فيلم و اينا،اينقدر طول نميكشد. اما مهم نيست. خيلي به شما گير نميدهيم، چرا كه از خودماني و گيرنايي عمل كردهاي هميشه. يكي مشكلات خانوادگي را بهانه ميكند و يكي آماده نشدن كپي فيلم را. هميشه پاي يك بخيه در كار است.
البته طي يك چرخش، دهنمكي اجازه داد كه فيلم را در بخش مردمي جشنواره نشان دهند. انگار از سينماي مطبوعات ميترسيد.
پينوشت: ستون گيرنا هر روز در روزنامه آرمان منتشر ميشود.
و اينك داريوش ارجمند!!
گفتند: مثل اينكه متوجه منظورمان شديد. گفتيم. ما كلا متوجه منظور شماييم و جز اين كار ديگري بلد نيستيم. گوش ميكنيم آنچه را كه شما ميگوييد. گفتند منظورمان همين نشست خبري فيلم «گزارش یک جشن» ساخته ابراهيم حاتميكيا است. گفتم همان كارگرداني كه اين اواخر اينويزيبل ( چراغ خاموش) حركت ميكند و موبايلش خاموش است ؟ گفتند بله. اما شما بايد در مورد چيز ديگري بنويسي. داريوش ارجمند.
اين بود كه خواسته و ناخواسته گرفتار داريوش ارجمند شديم تا در مورد بعدي از داريوش مهرجويي بنويسيم، شايد هم داريوش خواجهنوري. خداي را چه ديدي... شايد هم از داريوش هخامنشي. داريوش خان ارجمند در نشست مطبوعاتي فيلم «گزارش یک جشن» حرفهايي زد كه جالب بود. مگر قرار است مقام نهچندان شامخ گيرنايي ( با تاسي از گلآقايي) هميشه به چيزهاي بد و اه گير بدهد؟ گاهي هم به چيزهاي خوب گير ميدهيم.
داريوش ارجمند در اين نشست گفت: «هنرمندان جاسوسان خداوند هستند و یکی از بهترین جاسوسان خدا ابراهیم حاتمیکیا است که رازهای مخفی مانده جامعه را به مردم نشان میدهد تا مردم را آگاه کند و پاشنه آشیلی باشد برای مسئولان که در آن تفکر کنند.» از آقاي ارجمند تشكر ميكنيم كه به كارگردانها و هنرمندها لطف و مرحمت دارند. اما ايكاش به جاي جاسوس از كلمه مناسبتري استفاده ميكردند. چنانچه ميدانيد و ميدانيم جاسوس بار منفي دارد. اما ميشد از يك كلمه ديگر استفاده كرد. و اي كاش از ما نخواهيد كه كلمه مناسبتر را پيدا كنيم، چرا كه اگر بلد بويم پيدا كنيم، ميشديم داريوش ارجمند. ما ايشان را دوست داريم و البته از تماسهاي تلفني هم ميترسيم. و همين جا اين نكته را هم تذكر بدهيم كه آقاي ارجمند خودشان هم هنرمند هستند و احتمالا جاسوس. پس خيلي هم ناراحت نشويد. جاسوس بودن خدا با بقيه جاسوس بودنها فرق ميكند.( پايان خبر) بعد از تحرير: ديشب خواب ديدم در جزيزه زيباي كيش هستم. به نظر شما تعبير چيست؟
دوستت دارند كه ميخواهند عكست را بگيرند
اگر تا اينجاي كار نگرفتهايد كه موضوع خواب بنده چه بوده، به نظرم بنده نهچندان حقير!! ولمعطلم و آب در هاون ميكوبم و كاش شما را سنگ به دندان در آيد و چنين شوخچشمي نكنيد. بابا جون! امروز ميخواهيم به رضا كيانيان گير بدهيم. و قضيه نه فوتبالي است و نه خاله زنكي. رضا كيانيان كمتر گير خور دارد، چون مرد به شدت مهرباني است و هميشه خوب و با صفا جواب تلفن ميدهد. هميشه وقتي ميبينياش، لبخندي بر لب دارد و خلاصه از اين افههاي بازيگري و «مكش مرگ من» ندارد. اما در نشست خبري فيلم « يه حبه قند» اتفاقي افتاد كه اگر به او گير ندهيم، شايد نتوانيم تا ابدالاباد گيرش بدهيم. راستي چرا كلاهتو كج گذاشتي آقا رضا؟
ماجرا از اين قرار است كه دوستان نشسته بودند در مقابل جمع كثيري از خبرنگاران و داشتند حرف ميزدند. يك عده عكاس هم جلويشان ايستاده بودند و مدام صداي شاترشان شنيده ميشد. يعني تلق و تلق عكس ميگرفتند. در همين اثنا، استاد رضا كيانيان، اعصابش خورد ميشود و با خودش( البته با صداي بلند ) ميگويد كه برين كنار بزار حرفمونو بزنيم. آخه چقدر عكس ميگيرين؟ ( البته استاد لحن مودبانهاي داشتند. اما معني و مفهوم حرف همين بود.)
بعد هم عكاسها با قهر سالن را ترك ميكنند. استاد هم اظهار خوشحالي ميكند كه توانسته بين عكاسان وحدت ايجاد كند. اما سلام گيرنايي ما از استاد اين است: چرا زدي تو ذوقشون؟ خوب دوستت دارن و ميخوان ازت عكس بگيرن ديگه... چرا يكي پيدا نميشه از مقام شامخ گيرنايي عكس بگيره؟ ها. چرا آخه؟ چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ آخ اين رسمشه؟
مربي پرتقالي يا موزي؟ مساله خيار نيست؟
پيش از تحرير: باز هم به خواب و چيزهاي فانتزي گير ندادم. از دوست عزيزتر از جانم عذر ميخواهم.