پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹

نامه‌اي به افشين قطبي

با سلام و درود بي‌پايان خدمت دوست و برادر گرامي، جناب آقاي افشين قطبي. اگر از حال ما بپرسيد، اي بد نيستيم و دعاگوي شماييم. اميدواريم هاو آر يوي شما هم در سرزمين آفتاب تابان خوب باشد. اگر دوست بنده، « هاسا گاوا» را ديدي، حتما به او هلو برسان و بگو: « تو كي زاكي؟» خودش ماجرا را مي‌داند. جانم برايتان بگويد كه ما هنوز سرمربي تيم ملي نياورده‌ايم و كار به جايي رسيده كه حتي منصوريان هم مي‌گويد كه لياقت مربي‌گري تيم ملي ندارد. يعني نيستم آقاجان. نيستم. تا بحث عوض نشده، بگذاريد برايتان يك ماجراي جالب تعريف كنم. مي‌دانم كه شما خيلي اهل فيلم ديدن و درباره سينما خواندن نيستيد، چون خودتان يك پا فيلميد. با اين همه تعريف مي‌كنم ادونچر (اوه. ماي گاد. ماجرا) را. ( راستي اين نامه پاراگراف ندارد، چون مي‌دانم شما اهل بخيه هستيد و پا را گراف برايتان مهم نيست) مي‌گويند كه اينگمار برگمان ( فيلمساز سوئدي. هيچ ربطي هم با آميتاب باچان و راج كاپور ندارد)، هر وقت فيلمي مي‌ساخت، چند نقد تند و تيز رويش مي‌نوشت و با اسم مستعار مي‌فرستاد براي مطبوعات. بعد كه مطالب چاپ مي‌شد، همه مي‌گفتند كه اين فيلم آن‌قدرها هم بد نبودها و ازش تعريف مي‌كردند. حالا شما هم اگر تماسي با آقاي منصوريان داشتيد، بهشون بگيد كه خودمون اين كاره‌ايم داداش. نگو لياقت مربي‌گري تيم‌ملي را ندارم. خودتو لوس نكن. ( دتس ايناف.) بيشتر از منصوريان نمي‌نويسم چون قرار است نامه را به شما بنويسم آقاي شير. آقاي قطبي! شما همه ما مردم ايران را شير كرديد و رفتيد. آن‌موقع‌ها كه ايران بوديد مي‌گفتيد كه ايران چقدر خوبه. الان مي‌گين كه ژاپن خوبه. فردا هم كه برويد بوركينافاسو، مي‌گويد اين‌جا بهترين كشور جهان است و كل مردم بوركينافاسو شير هستند ( يا شيرشان مي‌كنيد) و ما قهرمان جام جهاني خواهيم شد. فردايش هم كه به گواتمالا ببازيد خواهيم گفت كه تيم مقابل خوب بازي كرد. ما هم خوب بازي كرديم. دست داور درد نكند. تشكر مي‌كنم از پشت صحنه، جلوي صحنه، اون ور صحنه. بازي بعدي را حتما مي‌بريم. ما شيريم. شما هم شيريد. بازي بعدي را هم كه از فيجي باختند، همين حرف‌ها را تكرار مي‌كند. همه هم مي‌گويند كه به به، چه آدم باشعوري.دمت اي ول. آقاي قطبي عزيزم، برادرم. شنيدم كه اولين بازي را با تيم ژاپني‌ات برده‌اي. خدا را شكر. حالا بنشين تخمه ژاپني بخور و فكر كن كه اگر باختي، چه بهانه با ادبي مي‌تواني جور كني. ما شير. اوكي. اون‌ها رو به همين راحتي نمي‌توني شير كني‌ها. فعلا عزيزم. راستي نيكي و هنگامه و فاطي سلام مي‌رسونن. گودباي ماي لاو. سي يو بعدا. پي‌نوشت: چرا كلاتو كج گذاشتي؟

اي ول به فرهادي! اي ول به بيگي!

روز شنبه نشست خير پنجمين جشنواره شعر فجر بود. اين را داشته باشيد. ديروز هم فيلم «جدايي نادر از سيمين» ساخته اصغر فرهادي برنده خرس طلاي جشنواره برلين شد. اين را هم داشته باشد. اميدواريم تا حالا عيدي‌هايتان را گرفته باشد. پس خوش خرم برويم روي گيرنا امروز و خوش خرم اعلام كنيم كه هنوز حقوق بهمن را هم نگرفته‌ايم، چه برسد به عيدي كه كلا به از ما بهتران اختصاص دارد.

در نشست خبري پنجمين جشنواره شعر فجر آقاي پرويز بيگي‌حبيب‌آبادي گفت كه همه شاعران از هر نوع فكر و سليقه‌اي مي‌توانسته‌اند در اين جشنواره شركت كنند. در همين‌جا اين نكته را عرض كنم براي كساني كه آقاي بيگي‌حبيب‌آبادي را نمي‌شناسند. او همان شاعر مرثيه «با نواي كاروان » است، همان مرثيه‌اي كه حاج صادق آهنگران در روزهاي جنگ مي‌خواند. بعد كه مديران و مسولان جشنواره حرف‌هايشان را گفتند، نوبت به سوال‌هاي خبرنگاران رسيد و خبرنگار خبرگزاري دولتي ايرنا به عنوان نفر اول سوالش را مطرح كرد. فكر نكنيد پارتي‌بازي و اين‌ها بود ها. ماجرا اين‌جور بود كه ايشان جلوي صحنه نشسته بودند و به همين دليل اسم‌شان را اول نوشته بودند. خبرنگار گيرنا هم اگر اول مي‌نشست، نوبت اول مي‌شد. ما توي صف يك عددي ها ايستاده بوديم. دلايل‌اش هم مشخص است و مداركش هم موجود.

خلاصه خانم خبرنگار سوالي را پرسيد كه اصلا به خبرگزاري‌اش نمي‌خورد. شايد بايد ماي گيرنا مي‌پرسيديم. او پرسيد كه هيچ ملاك و معياري براي انتخاب شاعران نيست. و يك سوال ديگر. جواب سوال دوم داده شد، اما اولي نه. خانم خبرنگار اصرار كرد. جواب دبير جايزه و قائم مقام وزير جالب بود. خيلي خيلي جالب و آرماني. او گفت كه هنر فراتر از مسايل سياسي است و ما شاعران را بالاتر از مسايل سياسي مي‌بنيم. از همين جا به هر دوي اين بزرگوار « اي ول» مي‌گوييم و اميدواريم كه زمين سرشار از « اي ول» شود.
برگرديم به بحث « جدايي نادر از سمين». اول اين‌كه «اي ول» به اصغر فرهادي. قرار هم نيست به او گير بدهيم. اما اشاره‌اي مي‌كنيم به نظراتش در جشن خانه سينما. فرهادي در آن جشن حرف‌هايي زد كه نزديك بود باعث شود تا فيلم‌اش نيمه كاره بماند. خوشبختانه بعد مصاحبه‌اي كرد و بقيه فيلمش را ساخت. ماجرا اين‌جاست كه فرهادي در آن حرف‌ها، چيزهايي را گفت كه مي‌توانست باعث شود فيلمش ساخته نشود. تاريخ مصرف‌دار بود. اما بعد فيلمي ساخت كه تاريخ مصرف ندارد. دوستت داريم اي خرس طلايي. اي كسي كه فيلمي ساخته‌اي كه برنده خرس طلا شده. اي برليني. تو نشان دادي مه هنر خيلي «اي ول»تر از سياست است. اي ول.

گيرناي امروز را با يادي از علي‌آقا پروين نوشتيم

امروز هم در مورد هنر هشتم مي‌نويسيم كه همانا فوتبال است. همانا هنر هشتم ما اين‌ روزها سخت دربه در يك مربي است. يك مربي كه كلاس جهاني داشته باشد و پول‌خورش قوي باشد و بامزه باشد و بيايد ايران باشد تا تيم‌ملي را مربي‌گري كند. يك مربي كه بايد صبرش، صبر ايوب باشد و گيرخورش ملس باشد و كلا باشد تا باشيم. خوب است كه خارجي باشد ، اما كمتر پيش مي‌آيد يك خارجي اين‌جوري باشد.( جايزه «باشد» طلايي را به ستون گيرنا اختصاص دهيد لطفا.)

آقاي كروش كه نوشتن اسمش به شكل درست بي‌ادبي است و در قاموس هيچ ايراني غيرتمندي نيست، بعد از كلي ناز و ادا نيامد. و البته گفت كه زنش دعوايش مي‌كند. در اين‌جا يك نتيجه بگيريم و بعد برويم سراغ يك نتيجه ديگر و در نهايت نتيجه بگيريم. نتيجه اولي كه بايد بگيريم اين است كه آقايي كه اسمش بي‌ادبي است، مثل ما ايراني‌ها زن‌ذليل است و زنش اگر بگويد فلان كار را نكن، نمي‌تواند بگويد : نه. اين نتيجه خيلي مهم است و يك نكته مهم آن است كه ما مي‌توانيم شاد باشيم، چرا كه جهان هم‌درد ماست. اما نكته مهم‌تر كه قرار شد آن‌را در مرحله دوم بگيريم،‌ اين است كه چطور شد آقاي كروش ( وا! آخه اينم شد اسم؟) از اول نمي‌دانست زنش قرار است گير بدهد و بعد يك‌دفعه فهميد يعني؟ يعني اين ممكنه؟ طرف مي‌خواست بيايد ايران، زنش خوب( حشو است و از نظر ادبي اشكالي ندارد) مي‌توانست جلويش را بگيرد. اما زنش جلوگيري نكرد و كروش به ايران آمد. بعد چطور شد يك‌دفعه جلوگيري كرد؟ به نظر شما با عق جور در مي‌آيد؟

پيش از اين هم چند مربي به ايران آمدند كه بسته پيشنهادي را وانكرده پس فرستاده‌اند. يكي‌شان «آري هان». اين بيچاره به دو دليل ايران نماند. يكي‌اش به خاطر اسمش. همين كه طرف مي‌گفت: «آره، ها»، «آري هان» سرش را برمي‌گرداند و مي‌گفت: « يس؟» در مدت چند روزي كه ايران بود،‌ داشت ديوانه مي‌شد. اين از دليل اول. يعني اين‌كه اسمش بدون اين‌كه بي‌ادبي باشد،‌ ديوانه كننده بود. دليل دوم اين بود كه آقاي آري‌هان را با وانت برده بودند سر تمرين. طرف خورده بوده توي ذوق‌اش. اما آقاي اسم بي‌ادبي، همان كروش خودمان را، روي پر غو برده‌اند سر تمرين. اما باز قبول نكرده. علت دقيقا چيست به نظر شما؟

نتيجه نهايي آن است كه احتمالا هيچ مربي خارجي به ايران نمي‌آيد. حتي حسن ساس( كه اين‌هم تلفظ اسم درستش كمي تا قسمتي بي ادبي است)، هم نمي‌آيد ايران مربي شود. در نتيجه « آن مان نباتات» مي‌كنند تا مربي تيم ملي مشخص شود. به نظر بنده گيرنايي به احتمال 70 درصد قلعه‌نويي، 60 درصد مجيد جلالي، 73درصد مايلي كهن، 69درصد ابراهيم‌زاده، 84 درصد استاداسدي مربي تيم ملي مي‌شوند. در اين‌جا باد ياد و تشكري از علي پروين، گيرناي امروز را به پايان مي‌رسانيم.

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

اخراجي‌ها خودش را اخراج شد

شبي خواب ديدم كه جشنواره فيلم اسكار برگزار شده و بعد فيلم « گفتگوي پادشاه» هفت جايزه گرفته است. وقتي آن بازيگر خوش‌تيپه روي صحنه رفت، گفت:« من جايزه خودم را به پاس يك عمر تلاش بي‌وقفه در عرصه گيرنايي، به روزنامه آرمان تقديم مي‌كنم. باشد كه ديگران عبرت گيرند و هر روز به نويسنده ستون نه‌چندان حقير گيرنا، صله‌اي بدهند.» نمي‌دانم كه بازيگره چه كلمه‌اي را استفاده كرد، اما مترجم دقيقا از همين كلمه «صله» بهره گرفت.

وقتي از روي صحنه مي‌آمد پايان، آرام گفت: تو خيلي گلي. همه چي عاليه. مي‌خوام بيام در خونتون...» اين‌جا با كه با صورتي عرق كرده از خواب بيدار شدم. وحشت كرده بودم. يعني ممكن است آدم از اين خواب‌ها ببيند، آن‌هم در حالي كه ناهار و شامش يكي شده باشد و شكم خالي خوابيده باشد. شايد باورتان نشود. اما وقتي مي‌خوابيدم، اصلا و ابدا در مورد بليت 975 توماني مترو چيزي نشنيده بودم. خواب از سرم پريد. درست مثل مرغ كه از قفس مي‌پردد. با اين همه خوشحال بودم. من توي خوابم پيش بيني كرده بودم. اي ول به روياها. اي ول به پريا.


ديشب دوباره همين خواب را ديدم. اين بار اعصابم به هم ريخت. كلا. سري قبل خواب ترسناك بود، اما اين سري تكراري و بي‌مزه. اين بود كه دوباره خواب از سرم پريد. لپ‌تاپم را باز كردم و وصل شدم به اينترنت. ( لطفا اين قسمت را حذف نكنيد. چون مي‌خوام نشان بدهم كه لپ‌تاپ دارم . اجازه بدهيد عقده‌اي نشوم.) خبرها را كه نگاه مي‌كردم تا براي گيرناي امروز، سوژه پيدا كنم، چشمم خورد به برادرمان مسعود خان. منظورم اون داش مسعود نيست كه چاقو مي‌كشيد و با احمد رضا احمدي دوست است و پسرش پولاد. منظورم همين برادر مسعود ده‌نمكي خودمان است. همان كه روزي قلم دست مي‌گرفت و خودش يك‌پا گيرنا بود. خلاصه، مسعود خان گفته بود كه در جشنواره شركت نمي‌كند و نمي‌خواهد فيلم‌اش را داوري كنند. گفته بود كه كپي‌هاي فيلم براي نمايش در برج ميلاد آماده نيست. و از اين حرف‌ها.


بود كه گفتم به مسعود ده‌نمكي گير بدهيم و بگوييم: «رفيق! ما خودمون اين‌كاره‌ايم ها. تو فكر كردي اگه فيلمتو تو سالن منتقدا نمايش بدن، حاشيه و اينا درست مي‌شه و ممكنه تو فروش تاثير بزاره. اين تن بميره، نگو نه.» به هر حال رفيق! شما خودت اهل بخيه‌اي و مي داني كه كپي فيلم و اينا،‌اين‌قدر طول نمي‌كشد. اما مهم نيست. خيلي به شما گير نمي‌دهيم، چرا كه از خودماني و گيرنايي عمل كرده‌اي هميشه. يكي مشكلات خانوادگي را بهانه مي‌كند و يكي آماده نشدن كپي فيلم را. هميشه پاي يك بخيه در كار است.


البته طي يك چرخش، ده‌نمكي اجازه داد كه فيلم را در بخش مردمي جشنواره نشان دهند. انگار از سينماي مطبوعات مي‌ترسيد.


پي‌نوشت: ستون گيرنا هر روز در روزنامه آرمان منتشر مي‌شود.

و اينك داريوش ارجمند!!

بعد از گيري كه ديروز به رضا كيانيان داديم و بازتابش، بازيگرهاي ديگر هم دست با كار شدند. منظورم از بازتاب همان تلفن‌هايي بود كه با بنده نه چندان حقير برقرار كردند و جلوي در اداره قرار گذاشتند و گفتند حتما فيلم «قيصر» را ببين و چاقوي دسته زنجان به همراه داشته باش. گفتند كه ما رضا كيانيان را دوست داريم. گفتم من هم دوست دارم. گفتند ما مردم نازنينيم. گفتم من هر مردم همه نازنين‌هاي دنيا هستم. گفتند شما جاسوس هستيد، اما بهترين جاسوس خود خود ابراهيم حاتمي كيا است. گفتيم باور كنيد كه همان پشه هم خودتان هستيد و ما هيچيم. و البته اين‌ يكي را از ابوسعيد ابوالخير كش رفته بوديم.

گفتند: مثل اين‌كه متوجه منظورمان شديد. گفتيم. ما كلا متوجه منظور شماييم و جز اين كار ديگري بلد نيستيم. گوش مي‌كنيم آن‌چه را كه شما مي‌گوييد. گفتند منظورمان همين نشست خبري فيلم «گزارش یک جشن» ساخته ابراهيم حاتمي‌كيا است. گفتم همان كارگرداني كه اين اواخر اين‌ويزيبل ( چراغ خاموش) حركت مي‌كند و موبايلش خاموش است ؟ گفتند بله. اما شما بايد در مورد چيز ديگري بنويسي. داريوش ارجمند.

اين بود كه خواسته و ناخواسته گرفتار داريوش ارجمند شديم تا در مورد بعدي از داريوش مهرجويي بنويسيم، شايد هم داريوش خواجه‌نوري. خداي را چه ديدي... شايد هم از داريوش هخامنشي. داريوش خان ارجمند در نشست مطبوعاتي فيلم «گزارش یک جشن» حرف‌هايي زد كه جالب بود. مگر قرار است مقام نه‌چندان شامخ گيرنايي ( با تاسي از گل‌آقايي) هميشه به چيزهاي بد و اه گير بدهد؟ گاهي هم به چيزهاي خوب گير مي‌دهيم.

داريوش ارجمند در اين نشست گفت: «هنرمندان جاسوسان خداوند هستند و یکی از بهترین جاسوسان خدا ابراهیم حاتمی‌کیا است که رازهای مخفی مانده جامعه را به مردم نشان می‌دهد تا مردم را آگاه کند و پاشنه آشیلی باشد برای مسئولان که در آن تفکر کنند.» از آقاي ارجمند تشكر مي‌كنيم كه به كارگردان‌ها و هنرمندها لطف و مرحمت دارند. اما اي‌كاش به جاي جاسوس از كلمه مناسب‌تري استفاده مي‌كردند. چنان‌چه مي‌دانيد و مي‌دانيم جاسوس بار منفي دارد. اما مي‌شد از يك كلمه ديگر استفاده كرد. و اي كاش از ما نخواهيد كه كلمه مناسب‌تر را پيدا كنيم، چرا كه اگر بلد بويم پيدا كنيم، مي‌شديم داريوش ارجمند. ما ايشان را دوست داريم و البته از تماس‌هاي تلفني هم مي‌ترسيم. و همين جا اين نكته را هم تذكر بدهيم كه آقاي ارجمند خودشان هم هنرمند هستند و احتمالا جاسوس. پس خيلي هم ناراحت نشويد. جاسوس بودن خدا با بقيه جاسوس بودن‌ها فرق مي‌كند.( پايان خبر) بعد از تحرير: ديشب خواب ديدم در جزيزه زيباي كيش هستم. به نظر شما تعبير چيست؟

دوستت دارند كه مي‌خواهند عكست را بگيرند

ديشب در خواب ديدم كه آقايي با موهايي جو گندمي، بيني كمي بزرگ ، خوش‌تيپ و بامزه و خلاصه يكي شبيه رابرت دو نيرو،‌ دارد تخمه آفتابگردان مي‌شكند و با من حرف مي‌زد. حرف‌هاي خوب و شيرين مي‌زد. از « اين مردم نازنين» حرف مي‌زد و مي‌گفت كه اين مردم چقدر نازنين و خوب‌اند. دوربين را هم گذاشته بود روي دوش‌اش، مدام از كلاغ‌ها عكس مي‌گفت. پرسيدم برادرجان! چرا دلم تنگه؟ چرا هوام پر از سنگه؟ بعد بي‌خيال قافيه شدم و افزودم: چرا از كلاغ‌ها عكس مي‌گيري؟ گفت اين‌ها را دوست دارد. به او گفتم اگر كلاغ‌ها خداي نكرده نخواهند كه تو( تو خواب گفتم شما ) ازشان عكس بگيري چه مي‌كني؟ گفت كه تو سعي كن بدون استفاده از پاراگراف به نوشتن‌ات ادامه بدهي. تو را چه به كلاغ‌ها. ديدم راست مي‌گويد. بعد همين‌جور در مورد مجسمه و هنر حجمي حرف زديم. دست پري( به ضم پ ) داشت. همين جور كه حرف مي‌زديم و به « يه حبه قند» فكر مي‌كردم كه داشت توي دلم آب مي‌شد، به نظرم رسيد اين پاراگراف خواب‌گردانه را تمام كنم و به زمين و گيرنا بينديشم. و در همان مرحله هبوط كه پريا را ديدم و مثل شاملو فرياد زدم: پرياي نازنين! چه‌تونه داد مي‌زنين؟

اگر تا اين‌جاي كار نگرفته‌ايد كه موضوع خواب بنده چه بوده، به نظرم بنده نه‌چندان حقير!! ول‌معطلم و آب در هاون مي‌كوبم و كاش شما را سنگ به دندان در آيد و چنين شوخ‌چشمي نكنيد. بابا جون! امروز مي‌خواهيم به رضا كيانيان گير بدهيم. و قضيه نه فوتبالي است و نه خاله زنكي. رضا كيانيان كمتر گير خور دارد، چون مرد به شدت مهرباني است و هميشه خوب و با صفا جواب تلفن مي‌دهد. هميشه وقتي مي‌بيني‌اش، لبخندي بر لب دارد و خلاصه از اين افه‌هاي بازيگري و «مكش مرگ من» ندارد. اما در نشست خبري فيلم « يه حبه قند» اتفاقي افتاد كه اگر به او گير ندهيم، شايد نتوانيم تا ابدالاباد گيرش بدهيم. راستي چرا كلاهتو كج گذاشتي آقا رضا؟

ماجرا از اين قرار است كه دوستان نشسته بودند در مقابل جمع كثيري از خبرنگاران و داشتند حرف مي‌زدند. يك عده عكاس هم جلويشان ايستاده بودند و مدام صداي شاترشان شنيده مي‌شد. يعني تلق و تلق عكس مي‌گرفتند. در همين اثنا، استاد رضا كيانيان،‌ اعصابش خورد مي‌شود و با خودش( البته با صداي بلند ) مي‌گويد كه برين كنار بزار حرفمونو بزنيم. آخه چقدر عكس مي‌گيرين؟ ( البته استاد لحن مودبانه‌اي داشتند. اما معني و مفهوم حرف همين بود.)

بعد هم عكاس‌ها با قهر سالن را ترك مي‌كنند. استاد هم اظهار خوشحالي مي‌كند كه توانسته بين عكاسان وحدت ايجاد كند. اما سلام گيرنايي ما از استاد اين است: چرا زدي تو ذوق‌شون؟ خوب دوستت دارن و مي‌خوان ازت عكس بگيرن ديگه... چرا يكي پيدا نمي‌شه از مقام شامخ گيرنايي عكس بگيره؟ ها. چرا آخه؟ چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ آخ اين رسمشه؟

مربي پرتقالي يا موزي؟ مساله خيار نيست؟


پيش‌ از تحرير: باز هم به خواب و چيزهاي فانتزي گير ندادم. از دوست عزيزتر از جانم عذر مي‌خواهم.
هفته پيش كتابي از دوست هوشمندم رضا اميرخاني به دستم رسيد. او كه رمان‌هايش جدا از هر گونه دسته‌بندي سياسي خواندني است و نثرش را دوست دارم، با اين كتاب كمك بزرگي را به گيرنا، بنده نه چندان حقير و خوانندگان توپ ما كرد. اما قبل از اين‌كه از اين كمك بنويسيم، بايد به دو نكته اشاره كنيم. نخست اين‌كه اسم كتاب « نفحات نفت » است و ديگر اين‌كه، اصلا و ابدا نمي‌خواهيم به رضا خان اميرخاني گير بدهيم و بپرسيم «چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ » چرا كه جماعت نويسنده، اساسا كلاهي ندارد كه كج بگذارد يا راست. راست و چپ به ما مربوط نمي‌شود. ما دلمان به سلينجر و كيشلوفسكي خوش است.
اميرخاني در اين كتاب به جنبه‌هاي مختلف مديريت نفتي پرداخته است. يكي از اين جنبه‌ها مديريت در فوتبال است و اتفاقا اين ياداشت يكي از بهترين يادداشت‌هاي كتاب هم هست. به هر حال آقا رضا يكي از آن آدم‌هايي است كه اولين بار او را با كفش كتاني ديدمش. او به پدر ورزش‌ها علاقه‌اي ندارد. پس مي‌تواند در اين مورد خوب بنويسد.
اما مهمترين نكته اين مقاله اين‌ست كه نويسنده فوتبال را « هنر هشتم» ناميده. يعني ما مي‌توانيم به فوتبال هم گير بدهيم، چون هنر است و اتفاقا خيلي هنري تر بعضي هنرهاست. به نظر ما اين حركات غير موزون را از هنر حذف كنند، به جايش بگذارند فوتبال.
با امضاي رضا امير خواني، مي‌رويم سراغ كارلوس كرش. اگر اسم اين مربي پرتقالي را نشنيده‌ايد، در آينده حتما بيشتر در موردش خواهيد شنيد. او در شرايطي كه در بسته‌هاي پرتقال و سيب، سير چيني مي‌گذارند و مي‌فرستند ايران، به كشور ما آمده تا سكان تيم ملي را به عهده بگيرد. در مورد خواهر زاده، دختر، پسر، همسر، پسرخاله و ساير بستگان ايشان چيزي نمي‌دانم. يعني نمي‌دانيم. اين‌ها را از عادل فردوسي‌پور بپرسيد. اما در مورد حركات او مي‌توانم چيزهايي بنويسم.
اين مربي فوتبال، دقيقا مثل همه مربي‌هاي فوتبال است. يا مثل آنهايي است كه ما ديده‌ايم. اولش مي‌گويد كه هنوز تصميم‌اش را نگرفته و بعد از بازي با روسيه حرفش را مي‌زند، بعد مي‌گويد كه آمده ايران، چون مي‌خواهد چالش جديدي را تجربه كند. از يك طرف مي‌گويد كه تصميم‌اش قطعي نيست و از طرف ديگر مي‌رود خيابان فرشته، نياوران و تجريش دنبال خانه و بعد جايي را در شهرك غرب دست و پا مي‌كند.
خداد مي‌گويد به درد ما نمي‌خورد. اما فعلا كه انگار گرفتاري خانوادگي دارد و نمي‌خواهد بيايد ايران. اين هم يكي ديگر از مشكلات مديريت نفتي.
اما از طرفي مجيد كامپيوتر( ملقب به مجيد جلالي) مي‌گويد كه او به درد فوتبال ما مي‌خورد. مجيد خان راست مي‌گويد. كرش به درد فوتبال ما مي‌خورد، چون خوب بلد است همه را سر كار بگذارد. به مرور ورزيده‌تر هم مي‌شود.شايد اين دو شنبه بيايد. شايد هم نيايد.