چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰

بین قهرمان شدن، در عزلت و غربت مردن و مزدور شدن فاصله‌ای نیست

وقتی رمان ۱۹۸۴ را می‌خواندم، یا حتی وقتی «شوخی» میلان کوندرا را، با خودم فکر می‌کردم که چه آدم‌های سنگدلی هستند این‌ها درست وسط یک فاجعه، درست وسط اشغال کشورشان دوست دارند کارهای عشقولانه کنند. کلی بد و بیراه می‌گفتم بهشان.

اما حالا می‌بنیم که اتفاقا در این شرایط آدم بیشتر از هر موقع دیگری نیاز به کارهای عشقولانه دارد. اتفاقا در این شرایط است که آدم تنها تر می‌شود.

این روزها با خودم فکر می‌کنم چه چیزی را گم کرده‌ام و دنبال چی هستم. مثل خیلی از شما که الان این‌جا هستید جواب دقیقی برای سوالم ندارم. گاهی فکر می‌کنم که تنها باشم و سر به زیر و همچون کرگدن‌ها سفر کنم و گاهی به سرم می‌زند که دیوانه‌وار زندگی کنم و از قفس بپرم.

انسان تا وقتی زنده است این سوال‌ها را پیش رویش دارد. بین قهرمان شدن، در عزلت و غربت مردن، مزدور شدن و پوچ شدن فاصله‌ای نیست. زندگی به قول سامرست موام «لبه تیغ» است و برنده.

پاسخ دشوار است.

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۰

سحابی‌ها رفتند، ابراهیم یزدی را دریابیم/ سحابی ناکام سیاسی بود

در دوران مدرسه معلمي داشتيم به نام «ناصح» كه بعدها پسرش دوستم شد، بهنام ناصح. معلم آن‌روزها كه خدا حفظ ‌اش كند جمله قشنگي را گفت كه تا هميشه در ذهنم خواهد ماند. گفت دو دسته از دانش‌آموزان در ذهن يك معلم مي‌مانند، شلوغ‌ها و خيلي‌ خوب‌ها. ما هيچ كدام از اين دو نبوديم. فقط اين را آموختيم كه براي افتادن بر سر زبان‌ها نيازي نيست كه خوب باشي. گاهي با بي‌انظباط بودن هم مي‌توان بر سر زبان‌ها افتاد.

گاهي با چيزهاي عجيب و غريب، گاهي با حرف‌هاي بي‌پايه، گاهي با خودزني مي‌توان بر سر زبان‌ها افتاد. آن‌چنان كه ايران من اين‌روزها و سال‌ها تيتر روزنامه‌هاي جهان شده است. شايد بتوان خود ايران ، فقط ايران را در كتاب ركورد‌هاي گينس ثبت كرد. كشوري كه بيشتري عجايب جهان را در خود دارد.

تيتر فرداي روزنامه‌هاي جهان چه خواهد بود؟ دختري در مراسم پدرش درگذشت؟ آيا اين عجيب نيست؟ دختري در مراسم درگذشت پدرش دچار حمله قلبي شد؟

عزت‌الله سحابي روز سه‌شنبه 10 خرداد درگذشت. ۸ روز بعد از ناصر حجازی. درگذشت سحابي به بلندي درگذشت ناصرخان صدا نداشت. بسياري از مردم ما سحابي را نمي‌شناسند. و دريغ كه اگر ناصر حجازي تنها چند بار در اعتراض از غم نان مردم به صدا درآمد، عزت سياست ايران همواره به همين دليل در شكوه بود. اما در سرزميني كه مزد گوركن از آزادي انسان افزون است، باكي نيست كه او را نشناسند.

سحابي 80 سال داشت. كمي بيش و كم. يعني ناكام از دنيا نرفته است ظاهرا. اما فقط ظاهرا. چرا كه ناكامي را نمي‌توان تنها در يك مساله دانست. سحابي در جستجوي آزادي بود. از همين رو بود كه جواني‌اش را در زندان‌هاي رژيم گذشته گذراند و هرگز در جستجوي مصالحه نبود. سحابي آزادي نان و قلم را در ايران نديد تا ثمره كاملش را نديد و از اين روست كه او يكي از ناكام‌ترين مردان اين سرزمين بود.

شايد تيتر امروز روزنامه‌هاي جهان بايد به همين موضوع اختصاص پيدا مي‌كرد: عزت‌الله سحابي ناكام شد. يا ناكام ماند.

گاهي كه مي‌شنوم يا مي‌خوانم كه مردم سرزمينم به دستاوردي تازه رسيده‌اند، غروري در من مي‌جوشد. گاهي كه يكي از تيم‌هاي ملي كشورم به رتبه‌اي دست مي‌يابند، بغضم مي‌گيرد. دوست دارم كه اگر نامي از ما در جهان مي‌آيد، به نيكي باشد. از دولت‌هاي جهان و سياسي‌ها مي‌گذرم اما یقین دارم مردم جهان خوبي و بدي را درك مي‌كنند. بگذاريد ناممان به خوبي بيايد.

...و حالا كه هاله سحابي به پدر پيوسته است، و حال كه هاله و عزت به سحابي بزرگ يدالله پيوسته‌اند، يادمان باشد كه هنوز ابراهيم يزدي را داريم. ابراهيم يزدي‌ها هستند. قدرشان را بدانيم. مرثيه‌سراي مردگان نباشيم.

چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۰

بلاگ اسپات را مسدود مي‌كنيم و نوروز را مي‌سپاريم به ديگران

حركت‌ها در همه جهان رو به جلو است و پيشرفت،‌ در ايران به سمت تنگ شدن و گرفتن گلو. سال‌هاست كه در جا مي‌زنيم و آينده و گذشته را از دست مي‌دهيم. شايد في‌المجلس با خودتان بگوييد كه گذشته را نمي‌شود از دست داد. كمي اما دقت كنيد مي‌بينيد كه مي‌شود. ما در حال از دادن بسياري از بزرگان ايران هستيم. عكس پورسينا ( بوعلي سينا) را بر پول‌هاي تاجيكستان چاپ مي‌كنند. براي مولانا فقط در قونيه جشن مي‌گيرند. و اين آخرها، نوروز را در آذربايجان ، بيش از ما جشن مي‌گيرند.

شكرخدا كه سين‌هايش را هنوز با فارسي مي‌چينند، كه اين يكي هم فقط متعلق به ما نيست. فارسي متعلق به همه كساني است كه به آن حرف مي‌زنند. تاجيك‌ها، افغان‌ها و بسياري ديگر كه مدام در حال كوچك شدن‌اند. و نوروز تنها براي زبان فارسي نيست. متعلق به ايران بزرگ است، ايراني كه بايد آن‌را در نقشه‌هاي سال‌هاي قبل جست.

اين‌ها جاي افتخار است، چرا كه اگر فرهنگ قوي ايران نبود، كسي خريدارش نمي‌شد. نكته آن‌جاست كه ما نبايد خود اين‌ها را از دست بدهيم. شما مي‌توانيد واژگان و ضرب‌الامثل‌هاي فارسي را در بسياري از زبان‌ها منطقه ببنيد، چه فايده اما كه امروز آن‌ها را مي‌تارانيم.

ما ايران گذشته را از دست داده‌ايم و مي‌دهيم و آينده‌اي هم پيش‌رويمان نيست. وقتي جمهوري‌هاي شوروي سابق از هم پاشيدند، نقش بيشتري براي ايران متصور مي‌شد. اما تقريبا همه اين كشورها، حالا از شوروي سابق به ايران دورترند. آذربايجان با آن همه فرهنگ مشترك، با موسيقي مشترك، نقاشي مشترك و زباني مشترك با دست كم سي ميليون ايراني، به آمريكايي‌ها و چيني‌ها نزديك‌تر است. تاجيك‌ها هيچ زبان مشتركي با ما پيدا نكردند و وضعيت بقيه هم نامشخص و مبهم. هيچ به هيچ.

زماني كه افغان‌ها شرايط بهتري پيدا كردند، گمان كرديم كه مي‌توانيم ماركت تازه‌اي براي كالاهاي فرهنگي ايران پيدا كنيم. عده‌اي آخ و اوخ گفتند و عده‌اي دوست خاله خرسه. اين‌جا را هم از دست داديم.

كشورهاي عربي را هم كه هيچ وقت نداشته‌ايم، حال آن‌كه مي‌توانستيم داشته باشيم. در اين شرايط است كه تركيه رهبري منطقه را دارد به دست مي‌گيريد. سخنراني اردوغان در جمع سران كشورهاي عربي واقعا حسادت برانگيز بود.

همه اين‌ها را نوشتم تا برسم به شرايط داخلي ايران. مي‌گويند ايران تقريبا هيچ سهمي در دنياي اينترنت ندارد. برادر من! خواهر من! وقتي بلاگ اسپات و ووردپرس در ايران در دسترس نيست، چه انتظاري داريد. قبلا وبلاگ ها را به كلمات خاص حساس مي‌كردند، حالاكل وبلاگ يك شبكه را محدود مي‌كنند.

ما اگر مي‌خواهيم در منطقه حرفي براي گفتن داشته باشيم، بايد در ابتدا اجازه بدهيم كه حرفمان را بزنيم. با اين نگاه، هم مردم منطقه به ما بي اعتماد مي‌شوند و هم خودمان به خودمان.

كاش باور داشته باشيم كه با حذف صورت مساله، مساله حل نمي‌شود.

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹

نامه‌اي به افشين قطبي

با سلام و درود بي‌پايان خدمت دوست و برادر گرامي، جناب آقاي افشين قطبي. اگر از حال ما بپرسيد، اي بد نيستيم و دعاگوي شماييم. اميدواريم هاو آر يوي شما هم در سرزمين آفتاب تابان خوب باشد. اگر دوست بنده، « هاسا گاوا» را ديدي، حتما به او هلو برسان و بگو: « تو كي زاكي؟» خودش ماجرا را مي‌داند. جانم برايتان بگويد كه ما هنوز سرمربي تيم ملي نياورده‌ايم و كار به جايي رسيده كه حتي منصوريان هم مي‌گويد كه لياقت مربي‌گري تيم ملي ندارد. يعني نيستم آقاجان. نيستم. تا بحث عوض نشده، بگذاريد برايتان يك ماجراي جالب تعريف كنم. مي‌دانم كه شما خيلي اهل فيلم ديدن و درباره سينما خواندن نيستيد، چون خودتان يك پا فيلميد. با اين همه تعريف مي‌كنم ادونچر (اوه. ماي گاد. ماجرا) را. ( راستي اين نامه پاراگراف ندارد، چون مي‌دانم شما اهل بخيه هستيد و پا را گراف برايتان مهم نيست) مي‌گويند كه اينگمار برگمان ( فيلمساز سوئدي. هيچ ربطي هم با آميتاب باچان و راج كاپور ندارد)، هر وقت فيلمي مي‌ساخت، چند نقد تند و تيز رويش مي‌نوشت و با اسم مستعار مي‌فرستاد براي مطبوعات. بعد كه مطالب چاپ مي‌شد، همه مي‌گفتند كه اين فيلم آن‌قدرها هم بد نبودها و ازش تعريف مي‌كردند. حالا شما هم اگر تماسي با آقاي منصوريان داشتيد، بهشون بگيد كه خودمون اين كاره‌ايم داداش. نگو لياقت مربي‌گري تيم‌ملي را ندارم. خودتو لوس نكن. ( دتس ايناف.) بيشتر از منصوريان نمي‌نويسم چون قرار است نامه را به شما بنويسم آقاي شير. آقاي قطبي! شما همه ما مردم ايران را شير كرديد و رفتيد. آن‌موقع‌ها كه ايران بوديد مي‌گفتيد كه ايران چقدر خوبه. الان مي‌گين كه ژاپن خوبه. فردا هم كه برويد بوركينافاسو، مي‌گويد اين‌جا بهترين كشور جهان است و كل مردم بوركينافاسو شير هستند ( يا شيرشان مي‌كنيد) و ما قهرمان جام جهاني خواهيم شد. فردايش هم كه به گواتمالا ببازيد خواهيم گفت كه تيم مقابل خوب بازي كرد. ما هم خوب بازي كرديم. دست داور درد نكند. تشكر مي‌كنم از پشت صحنه، جلوي صحنه، اون ور صحنه. بازي بعدي را حتما مي‌بريم. ما شيريم. شما هم شيريد. بازي بعدي را هم كه از فيجي باختند، همين حرف‌ها را تكرار مي‌كند. همه هم مي‌گويند كه به به، چه آدم باشعوري.دمت اي ول. آقاي قطبي عزيزم، برادرم. شنيدم كه اولين بازي را با تيم ژاپني‌ات برده‌اي. خدا را شكر. حالا بنشين تخمه ژاپني بخور و فكر كن كه اگر باختي، چه بهانه با ادبي مي‌تواني جور كني. ما شير. اوكي. اون‌ها رو به همين راحتي نمي‌توني شير كني‌ها. فعلا عزيزم. راستي نيكي و هنگامه و فاطي سلام مي‌رسونن. گودباي ماي لاو. سي يو بعدا. پي‌نوشت: چرا كلاتو كج گذاشتي؟

اي ول به فرهادي! اي ول به بيگي!

روز شنبه نشست خير پنجمين جشنواره شعر فجر بود. اين را داشته باشيد. ديروز هم فيلم «جدايي نادر از سيمين» ساخته اصغر فرهادي برنده خرس طلاي جشنواره برلين شد. اين را هم داشته باشد. اميدواريم تا حالا عيدي‌هايتان را گرفته باشد. پس خوش خرم برويم روي گيرنا امروز و خوش خرم اعلام كنيم كه هنوز حقوق بهمن را هم نگرفته‌ايم، چه برسد به عيدي كه كلا به از ما بهتران اختصاص دارد.

در نشست خبري پنجمين جشنواره شعر فجر آقاي پرويز بيگي‌حبيب‌آبادي گفت كه همه شاعران از هر نوع فكر و سليقه‌اي مي‌توانسته‌اند در اين جشنواره شركت كنند. در همين‌جا اين نكته را عرض كنم براي كساني كه آقاي بيگي‌حبيب‌آبادي را نمي‌شناسند. او همان شاعر مرثيه «با نواي كاروان » است، همان مرثيه‌اي كه حاج صادق آهنگران در روزهاي جنگ مي‌خواند. بعد كه مديران و مسولان جشنواره حرف‌هايشان را گفتند، نوبت به سوال‌هاي خبرنگاران رسيد و خبرنگار خبرگزاري دولتي ايرنا به عنوان نفر اول سوالش را مطرح كرد. فكر نكنيد پارتي‌بازي و اين‌ها بود ها. ماجرا اين‌جور بود كه ايشان جلوي صحنه نشسته بودند و به همين دليل اسم‌شان را اول نوشته بودند. خبرنگار گيرنا هم اگر اول مي‌نشست، نوبت اول مي‌شد. ما توي صف يك عددي ها ايستاده بوديم. دلايل‌اش هم مشخص است و مداركش هم موجود.

خلاصه خانم خبرنگار سوالي را پرسيد كه اصلا به خبرگزاري‌اش نمي‌خورد. شايد بايد ماي گيرنا مي‌پرسيديم. او پرسيد كه هيچ ملاك و معياري براي انتخاب شاعران نيست. و يك سوال ديگر. جواب سوال دوم داده شد، اما اولي نه. خانم خبرنگار اصرار كرد. جواب دبير جايزه و قائم مقام وزير جالب بود. خيلي خيلي جالب و آرماني. او گفت كه هنر فراتر از مسايل سياسي است و ما شاعران را بالاتر از مسايل سياسي مي‌بنيم. از همين جا به هر دوي اين بزرگوار « اي ول» مي‌گوييم و اميدواريم كه زمين سرشار از « اي ول» شود.
برگرديم به بحث « جدايي نادر از سمين». اول اين‌كه «اي ول» به اصغر فرهادي. قرار هم نيست به او گير بدهيم. اما اشاره‌اي مي‌كنيم به نظراتش در جشن خانه سينما. فرهادي در آن جشن حرف‌هايي زد كه نزديك بود باعث شود تا فيلم‌اش نيمه كاره بماند. خوشبختانه بعد مصاحبه‌اي كرد و بقيه فيلمش را ساخت. ماجرا اين‌جاست كه فرهادي در آن حرف‌ها، چيزهايي را گفت كه مي‌توانست باعث شود فيلمش ساخته نشود. تاريخ مصرف‌دار بود. اما بعد فيلمي ساخت كه تاريخ مصرف ندارد. دوستت داريم اي خرس طلايي. اي كسي كه فيلمي ساخته‌اي كه برنده خرس طلا شده. اي برليني. تو نشان دادي مه هنر خيلي «اي ول»تر از سياست است. اي ول.

گيرناي امروز را با يادي از علي‌آقا پروين نوشتيم

امروز هم در مورد هنر هشتم مي‌نويسيم كه همانا فوتبال است. همانا هنر هشتم ما اين‌ روزها سخت دربه در يك مربي است. يك مربي كه كلاس جهاني داشته باشد و پول‌خورش قوي باشد و بامزه باشد و بيايد ايران باشد تا تيم‌ملي را مربي‌گري كند. يك مربي كه بايد صبرش، صبر ايوب باشد و گيرخورش ملس باشد و كلا باشد تا باشيم. خوب است كه خارجي باشد ، اما كمتر پيش مي‌آيد يك خارجي اين‌جوري باشد.( جايزه «باشد» طلايي را به ستون گيرنا اختصاص دهيد لطفا.)

آقاي كروش كه نوشتن اسمش به شكل درست بي‌ادبي است و در قاموس هيچ ايراني غيرتمندي نيست، بعد از كلي ناز و ادا نيامد. و البته گفت كه زنش دعوايش مي‌كند. در اين‌جا يك نتيجه بگيريم و بعد برويم سراغ يك نتيجه ديگر و در نهايت نتيجه بگيريم. نتيجه اولي كه بايد بگيريم اين است كه آقايي كه اسمش بي‌ادبي است، مثل ما ايراني‌ها زن‌ذليل است و زنش اگر بگويد فلان كار را نكن، نمي‌تواند بگويد : نه. اين نتيجه خيلي مهم است و يك نكته مهم آن است كه ما مي‌توانيم شاد باشيم، چرا كه جهان هم‌درد ماست. اما نكته مهم‌تر كه قرار شد آن‌را در مرحله دوم بگيريم،‌ اين است كه چطور شد آقاي كروش ( وا! آخه اينم شد اسم؟) از اول نمي‌دانست زنش قرار است گير بدهد و بعد يك‌دفعه فهميد يعني؟ يعني اين ممكنه؟ طرف مي‌خواست بيايد ايران، زنش خوب( حشو است و از نظر ادبي اشكالي ندارد) مي‌توانست جلويش را بگيرد. اما زنش جلوگيري نكرد و كروش به ايران آمد. بعد چطور شد يك‌دفعه جلوگيري كرد؟ به نظر شما با عق جور در مي‌آيد؟

پيش از اين هم چند مربي به ايران آمدند كه بسته پيشنهادي را وانكرده پس فرستاده‌اند. يكي‌شان «آري هان». اين بيچاره به دو دليل ايران نماند. يكي‌اش به خاطر اسمش. همين كه طرف مي‌گفت: «آره، ها»، «آري هان» سرش را برمي‌گرداند و مي‌گفت: « يس؟» در مدت چند روزي كه ايران بود،‌ داشت ديوانه مي‌شد. اين از دليل اول. يعني اين‌كه اسمش بدون اين‌كه بي‌ادبي باشد،‌ ديوانه كننده بود. دليل دوم اين بود كه آقاي آري‌هان را با وانت برده بودند سر تمرين. طرف خورده بوده توي ذوق‌اش. اما آقاي اسم بي‌ادبي، همان كروش خودمان را، روي پر غو برده‌اند سر تمرين. اما باز قبول نكرده. علت دقيقا چيست به نظر شما؟

نتيجه نهايي آن است كه احتمالا هيچ مربي خارجي به ايران نمي‌آيد. حتي حسن ساس( كه اين‌هم تلفظ اسم درستش كمي تا قسمتي بي ادبي است)، هم نمي‌آيد ايران مربي شود. در نتيجه « آن مان نباتات» مي‌كنند تا مربي تيم ملي مشخص شود. به نظر بنده گيرنايي به احتمال 70 درصد قلعه‌نويي، 60 درصد مجيد جلالي، 73درصد مايلي كهن، 69درصد ابراهيم‌زاده، 84 درصد استاداسدي مربي تيم ملي مي‌شوند. در اين‌جا باد ياد و تشكري از علي پروين، گيرناي امروز را به پايان مي‌رسانيم.

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

اخراجي‌ها خودش را اخراج شد

شبي خواب ديدم كه جشنواره فيلم اسكار برگزار شده و بعد فيلم « گفتگوي پادشاه» هفت جايزه گرفته است. وقتي آن بازيگر خوش‌تيپه روي صحنه رفت، گفت:« من جايزه خودم را به پاس يك عمر تلاش بي‌وقفه در عرصه گيرنايي، به روزنامه آرمان تقديم مي‌كنم. باشد كه ديگران عبرت گيرند و هر روز به نويسنده ستون نه‌چندان حقير گيرنا، صله‌اي بدهند.» نمي‌دانم كه بازيگره چه كلمه‌اي را استفاده كرد، اما مترجم دقيقا از همين كلمه «صله» بهره گرفت.

وقتي از روي صحنه مي‌آمد پايان، آرام گفت: تو خيلي گلي. همه چي عاليه. مي‌خوام بيام در خونتون...» اين‌جا با كه با صورتي عرق كرده از خواب بيدار شدم. وحشت كرده بودم. يعني ممكن است آدم از اين خواب‌ها ببيند، آن‌هم در حالي كه ناهار و شامش يكي شده باشد و شكم خالي خوابيده باشد. شايد باورتان نشود. اما وقتي مي‌خوابيدم، اصلا و ابدا در مورد بليت 975 توماني مترو چيزي نشنيده بودم. خواب از سرم پريد. درست مثل مرغ كه از قفس مي‌پردد. با اين همه خوشحال بودم. من توي خوابم پيش بيني كرده بودم. اي ول به روياها. اي ول به پريا.


ديشب دوباره همين خواب را ديدم. اين بار اعصابم به هم ريخت. كلا. سري قبل خواب ترسناك بود، اما اين سري تكراري و بي‌مزه. اين بود كه دوباره خواب از سرم پريد. لپ‌تاپم را باز كردم و وصل شدم به اينترنت. ( لطفا اين قسمت را حذف نكنيد. چون مي‌خوام نشان بدهم كه لپ‌تاپ دارم . اجازه بدهيد عقده‌اي نشوم.) خبرها را كه نگاه مي‌كردم تا براي گيرناي امروز، سوژه پيدا كنم، چشمم خورد به برادرمان مسعود خان. منظورم اون داش مسعود نيست كه چاقو مي‌كشيد و با احمد رضا احمدي دوست است و پسرش پولاد. منظورم همين برادر مسعود ده‌نمكي خودمان است. همان كه روزي قلم دست مي‌گرفت و خودش يك‌پا گيرنا بود. خلاصه، مسعود خان گفته بود كه در جشنواره شركت نمي‌كند و نمي‌خواهد فيلم‌اش را داوري كنند. گفته بود كه كپي‌هاي فيلم براي نمايش در برج ميلاد آماده نيست. و از اين حرف‌ها.


بود كه گفتم به مسعود ده‌نمكي گير بدهيم و بگوييم: «رفيق! ما خودمون اين‌كاره‌ايم ها. تو فكر كردي اگه فيلمتو تو سالن منتقدا نمايش بدن، حاشيه و اينا درست مي‌شه و ممكنه تو فروش تاثير بزاره. اين تن بميره، نگو نه.» به هر حال رفيق! شما خودت اهل بخيه‌اي و مي داني كه كپي فيلم و اينا،‌اين‌قدر طول نمي‌كشد. اما مهم نيست. خيلي به شما گير نمي‌دهيم، چرا كه از خودماني و گيرنايي عمل كرده‌اي هميشه. يكي مشكلات خانوادگي را بهانه مي‌كند و يكي آماده نشدن كپي فيلم را. هميشه پاي يك بخيه در كار است.


البته طي يك چرخش، ده‌نمكي اجازه داد كه فيلم را در بخش مردمي جشنواره نشان دهند. انگار از سينماي مطبوعات مي‌ترسيد.


پي‌نوشت: ستون گيرنا هر روز در روزنامه آرمان منتشر مي‌شود.